داستان کوتاه “گوشه ی چشم” از استیون موفات

گوشه ی چشم

نویسنده:استیون موفات

مترجم:محمد سوری 

corner

داستان “گوشه‌ی چشم”، داستانی کوتاه نوشته‌ی استیون موفات، شورانر سریال در فاصله‌‌ی سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۷ است که در کتاب داستان سالانه‌ی دکترهو(سال ۲۰۰۷) منتشر شد.

کتاب داستان دکترهو، مجموعه داستانی بود که در فاصله ی سال های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ چاپ می‌شد و شامل تعدادی داستان از نویسندگان مختلف-هم نویسندگان سریال مثل مارک گتیس و رابرت شرمن و هم داستان نویسان تخصصی- از ماجراهای دکتر دهم می‌شد.با ریجنریت کردن دیوید تننت و شروع دوران شورانری استیون موفات، انتشار این مجموعه داستان نیز متوقف شد.

استیون موفات بعداٌ و در دوران خودش در سریال و در اپیزود های “Eleventh hour” و “Listen!” از بسیاری از ایدههای این داستان قدیمیترش استفاده کرد. این تنها موردی نبوده و نیست که موفات از عناصر یک داستان کوتاهش در سریال استفاده می‌کند. پیش از این نیز موفات از داستان کوتاه “پرونده‌ی خاطرات سالی اسپارو” برای نوشتن اپیزود “Blink” و خلق فرشته های گریان استفاده کرده بود. ولی فرق این داستان با مورد دیگر در این است که اینجا، اصل و تمامیت داستان همچنان ایده‌های دست نخورده‌ای دارد که داستان را برای طرفداران سریال هم خواندنی می‌کند.

گوشه‌ی چشم

 

اجرای نرم افزار اینستنت مسنجر…..

هشدار: هرگز رمز عبور و یا شماره‌ کارت‌های اعتباری خود را در اینستنت مسنجر وارد نکنید.برای جلوگیری از آلوده شدن توسط ویروس‌ها یا کرم های کامپیوتری، هرگز باز شدن هیچ فایل یا لینکی را در اینستنت مسنجر تایید نکنید، مگر اینکه هویت فرستنده‌ی آن را احراز کرده باشید.

 

کتی میگه:

سلام خوشتیپ!چه خبر؟خیییییلی وقت میشد این اطراف نبودی.داشتم کم‌کم نگران می‌شدم.

تام میگه:

ای بابا، کتی، عزیزم.دوباره فراموش کردی، مگه نه؟بعضی وقتا دیگه نمی تونم این وضعو تحمل کنم.واقعا نمی‌تونم.

کتی میگه:

تام؟ تام، عزیزم، درباره‌ی چی حرف میزنی؟ من دوباره کار اشتباهی کردم؟ انقدر بهم سخت نگیر دیگه :)))))

تام میگه:

تو هیچی یادت نمیاد، مگه نه؟ هیچی! همه‌شو فراموش کردی، نکردی؟ هر دفعه همین وضعه!

کتی میگه:

چی رو فراموش کردم؟ تام، من واقعا نمی‌دونم تو چته. داری دستم میندازی؟ 😀

تام میگه:

دفعه‌ی قبلی که اینجا با هم حرف زدیم. سی،چهل….خدا می دونه چند دفعه ی قبل! یادت میاد چی بهت توضیح دادم؟ خواهش می‌کنم تلاش کن!

کتی میگه:

یادم نمیاد چیزی رو به من توضیح داده باشی.تام، ما خییییلی وقتی با هم حرف نزدیم. بیخیال، احمق خان! داری باهام شوخی می‌کنی؟

کتی میگه:

تام، اونجایی؟

کتی میگه:

تام لطفا جواب بده.اونجایی؟

کتی میگه:

تام، منو نپیچون.می‌دونم اونجایی 😐

تام میگه:

خیلی خب…بذار یه بار دیگه انجامش بدیم.ولی این بار واقعا تلاش کن. تلاش کن و چیزی که میگم رو به خاطر بسپار.باشه؟ فکر می‌کنی از پسش بربیای؟

کتی میگه:

داری منو می‌ترسونی تام!

تام میگه:

فکر می‌کنی بتونی این کارو بکنی؟

کتی میگه:

باشه! هرچی تو بخوای.فقط منو نترسون!

تام میگه:

ازت می‌خوام تمرکز کنی.

کتی میگه:

تمرکز می کنم،بله قربان! دیوونه شدیا!

تام میگه:

من ازت یه سوال می‌پرسم.ازت می خوام با دقت بهش فکر کنی و جواب بدی.باشه؟

کتی میگه:

باشه

تام میگه:

وقتی که به این سوال فکر کنی، احتمالاٌ یکم می‌ترسی.ازت می‌خوام آرامشتو حفظ کنی، و با من بمونی.باشه؟

کتی میگه:

برو بابا….مرموز شده واسه من!

تام میگه:

کجایی؟

کتی میگه:

کجام؟همین؟

تام میگه:

آره.کجایی؟اتاقی که توش نشستی رو برام توصیف کن!

کتی میگه:

اتاق سه دیوار زرد و یک دیوار آبی دارد.ابعاد اتاق ۱۲ در ۸ فوت است.اتاق یک در دارد.اتاق پنجره‌ای ندارد.اتاق چهار چراغ دارد.اتاق هفت صندلی دارد.اتاق ۲ کلید برق دارد.

تام میگه:

برگرد چیزی که نوشتی رو دوباره بخون.این یه توصیف نیست!این یه لیست رسمی از اطلاعاته. من ازت می‌خوام اتاق رو “توصیف” کنی. بهم بگو چه شکلیه؟چه حسی داره؟چی می بینی،بو می‌کنی یا لمس می‌کنی؟می‌تونی این کارو بکنی؟

تام میگه:

کتی،اونجایی؟می تونی این کارو بکنی؟اتاقو توصیف کنی؟نترس!

 

کتی میگه:

خدای من!

تام میگه:

با من بمون.آروم باش!

کتی میگه:

خدای من، تام! من هیچی نمی‌بینم.حتی سیاهی هم نمی‌بینم.هیچی! نمی‌تونم چیزی حس کنم.نمی‌تونم چیزی رو لمس کنم.تام، من کجام؟نمی‌فهمم!انگار من هیچ جا نیستم.نمی‌تونم ببینم، نمی‌تونم حس کنم،نمی‌تونم لمس کنم.حتی نمی‌دونم چطور دارم اینا رو تایپ می‌کنم.خواهش می‌کنم تام…من کجام؟

تام میگه:

آروم باش، و به خاطر بسپار.تا جایی که می تونی آروم باش.روی کلمات من تمرکز کن!من می‌خوام برات یه قصه تعریف کنم.اولین باری نخواهد بود که این قصه رو برات می‌گم، و فکر نمی‌کنم آخرین بار هم باشه.قصه قراره چندباری تو رو بترسونه-همیشه می ترسونت- ولی من اینجام.من هیچ جایی نمی‌رم.قول می‌دم.

کتی میگه:

من کجام تام؟چه بلایی سرم اومده؟ من کجام؟؟؟

تام میگه:

هیس!آروم باش.باید آروم باشی، کتی.

کتی میگه:

لطفاٌ…من نمی‌فهمم کجام؟نرو! آفلاین نشو!

تام میگه:

من هیچ جایی نمی‌رم.حالا آروم باش، و به گذشته فکر کن.یادت میاد اون قدیما…وقتی که با هم بودیم…آینه‌ی دستشویی رو یادت میاد؟

 

کتی میگه:

اون آینه لعنتی رو ولش کن.سر من چه بلایی اومده؟

تام میگه:

لطفاٌ! فقط کاری که من می‌گم رو بکن.آینه رو یادت میاد؟ مهمه!

کتی میگه:

اون گنده‌هه؟همونی که قاب طلایی با طرحای ترسناک داشت؟همون که تو اون دستشویی چندش طبقه‌ی بالا بود؟از اون دستشویی متنفر بودم!

 

تام میگه:

خودشه!همون آینه گنده‌هه با قاب طلایی.و تَرَک روی آینه؟اونو یادته؟همیشه ازم می خواستی بدم شیشه رو عوض کنن! ولی من می‌گفتم که به تَرَک عادت کردم و اگه نباشه نمی‌تونم درست صورتم رو اصلاح کنم .خیلی خب…اون آینه‌ی بزرگ طلایی-با تَرَک روی گوشه‌ش- جایی بود که همه چیز شروع شد!داشتم صورتمو اصلاح می‌کردم.ازت می‌خوام منو در حال اصلاح صورتم تصور کنی.تصویرشو تو ذهنت بکش!تصور کردنش باعث میشه یادت بمونه!

کتی میگه:

چیو یادم بمونه؟

تام میگه:

منو تصور کن که اونجا ایستادم و دارم ریشمو خیلی عادی می‌زنم. اون بیرون روز زیباییه مثلاٌ !نور خورشید به داخل می‌تابه، پرنده‌ها آواز می‌خونن، خدا تو بهشته و منم تو پیژامه‌م و اینطور مزخرفات. احتمالاٌ داشتم برای خودم سوت می‌زدم. و بعد-چنان چیز کوچیکیه که گاهی دلم می‌خواد بهش بخندم- تیغم از دستم افتاد رو زمین! آدم هرگز فکر نمی‌کنه کل زندگیش می‌تونه با افتادن تیغ ریش تراشش تغییر کنه؛ ولی حالا که فکر می‌کنم، اون آخرین لحظه از زندگی عادی من بود.خم شدم رو زمین که اونو بردارم، و یک ثانیه بعد همه چیز تا ابد تغییر کرد! چون وقتی که خم شدم تا تیغو بردارم، یه چیزی توی آینه دیدم.

نه، نه یه چیزی. اگه بخوام دقیق باشم باید بگم من یه مرد رو دیدم.یک مرد کوچولوی تمیز با سر کاملا طاس دقیقاٌ پشت سر من ایستاده بود و حالا که من خم شده بودم، تو آینه دیده شده بود.منظورم اینه که دقیقاٌ پشت سرم، کتی! صورتش فقط یک وجب با شونه‌هام فاصله داشت.می‌تونستم نفسش رو روی گردنم حس کنم!

کتی میگه:

وای خدا!! تام، اون کی بود؟چطور اومده بود تو خونه؟

تام میگه:

به اونم می رسیم.ولی اون موقع، چشمامون به مدت یک ثانیه‌ی کوچیک از تو آینه روی همدیگه قفل شد. اون به نظر هراسان و وحشت‌زده می‌رسید و فکر کنم من هم همینطور بودم.و ما اونجا، تو اون ثانیه‌ی بی‌پایان، به همدیگه زل زده بودیم.

وقتی می گم اون کوچولو بود، صرفا منظورم این نیست که کوتاه بود.منظورم اینه که به نوعی مینیاتوری بود.مثل آدمی فشرده کرده باشنش به نصف حجم واقعیش!تمیز و رنگ پریده بود و یه جوری بود….کلمه ای که می خوام استفاده کنم ازم فرار می کنه.انگار انقدر تمیز بود که داشت برق می زد! از اونجور آدمایی که بهشون نگاه می کنی و بلافاصله می‌فهمی باید به طرز عجیبی دستای خیلی کوچیکی داشته باشن-نمی دونم با عقل جور در میاد یا نه؟ همیشه آدمایی که دستای کوچیکی دارن یکم منو می‌ترسونن. و اون واقعاٌ اونجا بود کتی.من تصورش نکردم، این یه توهم نبود.برای یک لحظه‌ی کاملاً واقعی، اون حقیقتاٌ ، در جهان واقع، اونجا بود!!!

توصیف لحظه ی بعدی کمی سخته.حتی به یاد آوردنش هم سخته.چون که اون فقط یه جورایی-نمی‌دونم-کشید کنار!انگار یهو پشت سر من از محدوده‌ی دیدم سُر خورد و رفت کنار .ولی انقدر سریع و مواج رفت که انگار یهو از وجود پاک شده بود!

و من همونجا ایستادم. خمیر ریش‌تراش داشت از رو چونه‌م پایین می‌ریخت، موها و پوست پشت گردنم سیخ شده بودن، و  هوای بازدم نفسم وارد گوش‌هام می‌شد. می دونی، وقتی چنین چیزی رخ میده، برای یه لحظه سعی می‌کنی خودتو قانع کنی که تصورش کردی. داشتم به خودم می‌گفتم حتماٌ خطای دید بوده، نور فریبم داده! یا شاید یه جور رویای خواب و بیداری بوده!

و بعد متوجه چیزی شدم، چیزی که باعث شد دل پیچه بگیرم.همون طور که بهت گفتم هوای بازدمم داشت وارد گوش‌هام می شد، ولی من ناگهان متوجه شدم که از وقتی که مرد رو تو آینه دیده بودم،نفسم رو نگه داشته بودم.من از همون لحظه ی اول جرئت نکرده بودم نفس بکشم، پس حالا کی داشت انقدر نزدیک گوش من نفس می کشید؟….

من با تمام سرعتی که می تونستم چرخیدم.کسی نبود! دوباره چرخیدم.بازم کسی نبود.ولی هربار، سوسویی رو گوشه‌ی چشمم حس می‌کردم، مثل حرکتی انقدر سریع که هرگز نمی‌شد درست دیدش.دوباره چرخیدم، و دوباره، و هربار هیچی نبود.هربار، فقط یک سوسوی نور بود.یک درخشش.و این سوسو عجیب بود، چون به نظر نمی‌رسید چیز تازه‌ای باشه. ماه عسلمون رو یادته؟چهارمین شبی که تو هتل بودیم؟تو گفتی صدای آبشار نمی‌ذاره بخوابی!

کتی میگه:

تو گفتی صدای آبشار همیشه بوده!

تام میگه:

و تو گفتی ولی من حالا “متوجهش شدم!” قضیه‌ی اون سوسو هم دقیقا همین بود. انگار همیشه اونجا بوده، ولی من تازه متوجهش شده بودم.شبیه سوسوی نور خیلی کوچیک حرکت کسی بود که پشت سرم وایساده و فقط کسری از ثانیه، قبل از اینکه بتونم برگردم و نگاهش کنم، از جلوی دیدم کنار میره. تا حالا چنین چیزی رو حس کردی؟فکر کنم همه‌مون حسش کردیم. ولی برای من، خیلی ناگهانی و به طرز وحشتناکی حقیقی از آب در اومده بود.

صدای نفس کشیدن داشت به حالت عادی بر می گشت، و کم کم آروم شد، تا جایی که دیگه به سختی می‌تونستم بشنومش. انگار اون چیزی که درست خارج از محدوده‌ی دید من ایستاده بود-حالا هرچیزی که بود- شروع کرده بود به آروم کردن خودش و به حال طبیعی بر می‌گشت.

من منجمد سر جام ایستاده بودم.کتی، انقدر ترسیدم بودم که حتی نمی‌تونم توصیفش کنم.بالاخره صحبت کردم-ولی فقط تونستم تنها چیزی که تو فکرم بود رو به زبون بیارم : “من دیدمت!”

سکوتی طولانی برقرار شد.بعد صدایی نرم، دخترانه و تقریبا غیر طبیعی اومد که به طرز وحشتناکی به من نزدیک بود و پشت گردنم رو مرطوب می‌کرد و با لحنی عذرخواهانه گفت: “دیگه تکرار نمیشه”

کتی، انگار که تمام جهان داشت دور سرم می چرخید.احساس می‌کردم پاهام دارن سنگین میشن، و زمین مثل یک مرداب من رو به درون خودش می‌کشه.و تنها چیزی که می‌تونستم بهش فکر کنم این بود.دقیقا به همین کلمات فکر کردم: “من نفرین شدم.من چیزی که گوشه‌ی چشم ما زندگی می‌کنه رو دیدم!”

کتی میگه:

تام! بهم بگو که این یه رویا بود.بهم بگو که بیدار شدی.

تام میگه:

هنوز بدترین بخشش رو بهت نگفتم.من صورت رو شناختم.یک دقیقه‌ای طول کشید، ولی همونطور که اونجا ایستاده بودم، متوجه شدم  این صورت رو قبلاٌ و بارها و بارها و بارها دیدم.

کتی میگه:

کجا؟کجا، تام؟

کتی میگه:

تام؟هنوز اونجایی؟خواهش می کنم…من اینجا تنهام.من تو تاریکی گم شدم.لطفا باهام حرف بزن.

تام میگه:

آره.هنوز اینجام.تمام این صحبتا، تاب و توانم رو ازم می گیره.و به یاد آوردنشون…گاهی باعث میشه…مهم نیست.اون جعبه‌ی بزرگ عکس هامون رو تو راهروی گنجه ها یادت میاد؟

کتی میگه:

من خودم همه‌ی اون عکس‌ها رو دسته‌بندی و فهرست کردم.البته که یادم میاد.

تام میگه:

البته که یادت میاد.من همونجا وسط زمین تو راهرو نشستم و تمام عکس‌ها رو بررسی کردم.خیلی‌هاشونو نگاه کردم.عکسای اون قدیما رو. وقتی که این خونه‌ی کثیف چرک هنوز پر از آدم بود. وقتی هنوز اقوام و دوستانمون اینجا رفت و آمد داشتن. به بعضی از عکسا که رسیدم داشت گریه‌م می‌گرفت.

کتی میگه:

ولی اونو پیدا کردی؟مرد کوچولوی طاس توی هیچکدوم از عکسا بود؟

تام میگه:

بله! پیداش کردم.من فکر می‌‌کردم تا اون موقع خیلی ترسیده بودم. ولی ترس در مقابل چیزی که حالا داشتم حسش می‌کردم هیچ بود. آره،کتی! مرد کوچولوی طاس توی عکس‌ها بود.اون توی تمااام عکس‌ها بود. یعنی توی تک تک عکس‌هایی که من در عمرم گرفته بودم، یا از من گرفته شده بود، اگر به مدت زمان کافی و با دقت کافی نگاهشون می‌کردی، می تونستی پیداش کنی.گاهی اوقات اون پشت من یا یکی دیگه، با یک لبخند شیطنت‌آمیز وحشتناک ایستاده بود.گاهی انعکاسش توی پنجره یا آینه‌ای دیده می‌شد.گاهی فقط نمای محوی از کله‌ی کچلش مشخص بود که از بالای شونه‌ی کسی دزدکی سرک می‌کشید. هر بار و هر جا، توی هر عکس، مردک جایی ایستاده بود و داشت موذیانه به بخشی از زندگی من می خندید. اطمینان و یقین کرخت کننده‌ای کم کم بدنم رو فراگرفت. اطمینان از این موضوع که اون موجود، حتی همین حالا که داشتم عکس‌ها رو بررسی می‌کردم، در چندوجبی من و پشت سرم ایستاده بود و پشت شونه‌م می‌پلکید و مثل تمام زندگیم، از محدوده‌ی دیدم می رقصید و کنار می‌رفت.

کتی میگه:

تام، این غیرممکنه!تو باید متوجه باشی، این یک رویا بوده.یا داستانی که از خودت ساختی.هیچکدوم از اینا نمی‌تونه حقیقت داشته باشه.فقط یه خیالپردازی وحشتناکه!

تام میگه:

و تو الان کجایی،کتی؟آیا اینم یه خیالپردازی وحشتناکه؟تو باید به من اعتماد کنی، وگرنه هرگز نخواهی فهمید که چه بلایی سرت اومده.

کتی میگه:

ولی آخه خیلی غیر ممکنه!

تام میگه:

تازه هنوز به دکتر نرسیدیم.

کتی میگه:

دکتر؟

تام میگه:

اوهوم.ولی آسیاب به نوبت!

موضوع خنده دار این بود که هرچی بیشتر به عکسا نگاه می‌کردم، کمتر می‌ترسیدم.شاید به این خاطر که اینا مدرکی بودن که نشون میدادن من مردک کوچولو رو تصور نکرده بودم.در واقع شاید بشه گفت من بیشتر از دیوانه بودن می‌ترسیدم تا جن‌زده بودن.واضح‌ترین عکس‌ها رو برداشتم و با خودم به آشپزخونه‌ی طبقه ی پایین بردم.روی پله‌ها، خوب دقت کردم که صدای پاهای ریز پشت سرم رو بشنوم، ولی چیزی نشنیدم.و بعد پشت میز آشپزخونه نشستم و به صورت مرد کوچولو توی عکس‌ها خیره شدم. و حالا دیگه مطمئن بودم اون هم پشت سرم وایساده بودم و داشت به همون عکسا نگاه می‌کرد.

و حالا ازت می خوام واقعا تمرکز کنی-چون اتفاقی که بعدش افتاد انقدر مسخره و غیر ممکن بود که باعث میشه تمام چیزهایی که تا الان گفتم در نظرت طبیعی و عقلانی جلوه کنه.

کتی میگه:

جدا شک دارم!

تام میگه:

همونطور که نشسته بودم پشت میز، یهو به این فکر افتادم که آیا آدم دیگه ای هم مشکل مشابهی داشته؟ آیا من تنها کسی بودم که مرد کوچولوی کچل رو دیدم؟شاید اون یک شبح مشترک بین انسان‌های مختلف باشه. و در همین لحظه که به این فکر افتادم، یک‌دفعه زنگ در به صدا در اومد.

خب تو که خودت می‌دونی من این چند سال اخیر چطور زندگی کردم؟ من ارتباطم با همه رو قطع کردم.حتی ارتباطم با تو رو، عزیزم.پس وقتی که راه افتادم برم در رو باز کنم، کاملا مطمئن بودم که این فقط می‌تونه پسرک روزنامه‌رسون باشه که اومده انعامشو بگیره.پسرک تنها ارتباط انسانی من در طول هفته بود.وقتی داشتم راهرو رو طی می‌کردم، فکر روزنامه، یک ایده به ذهنم انداخت.من عکسی از مرد کوچولوی طاس رو –که حتی موقع راه رفتنم هم پشت شونه م بود و سوسوی حرکتش رو از گوشه‌ی چشمم می‌دیدم- توی دستم داشتم. چرا به عنوان یه آگهی بیرون ندمش؟یه آگهی تو روزنامه.عکس اون با این متن زیرش که “آیا این مرد را دیده اید؟ “.وقتی که دستگیره‌ی در رو کشیدم این فکر توی سرم بود.

پشت در، مردی ایستاده بود که هرگز به عمرم ندیده بودمش. گفت:: “سلام. آگهیتونو دیدم. من دکتر هستم. اومدم کمک کنم”

من فقط بهش زل زدم. اون یک نسخه از روزنامه‌ای در دست داشت که روش دقیقا همون آگهی که الان فکرش رو کرده بودم چاپ شده بود.دقیقا همون عکسی که انتخاب کرده بودم.و همون کلمات: “آیا این مرد را دیده اید” با شماره تلفن من.

دکتر اخمی کرد و به من نگاهی انداخت و گفت: “این آگهی شماست.درسته؟ “

من با دهان باز بهش خیره شده بودم: “بله!مال منه.مطمئناٌ و قطعاٌ مال خودمه!”

“پس مشکل چیه؟ “

“من هنوز ندادم چاپش کنن! “

“اوووه” نگاهی به ساعتش انداخت ” خب اگه لطف کنی و هرچه زودتر بدی چاپش کنن خیلی خوب میشه.در غیر این صورت یه پارادوکس زمانی گنده و ناجور به وجود میاد و اکثر کهکشان ها…خب…دوباره از هم می‌پاشن. هرچند دفعات قبلی خوب قسر در رفتم، ولی می‌ترسم این بار ملت قبل از حل و فصل شدن موضوع دیگه واقعاً ازم عصبانی بشن .”

دکتر ناگهان نگاهش رو از روی من برداشت و به نقطه‌ای دقیقا پشت شونه‌م نگاه کرد: “خیلی خب، کچل خان!خودتو جمع و جور کن، بار و بندیلتو ببند، وقتشه از اینجا بری”

یک مرتبه صدای دویدن سراسیمه‌ای به گوش خورد و من سریع برگشتم و در آخرین لحظات تونستم هیبت محو و نامعلومی رو تشخیص بدم که داشت به سرعت به سمت راهروی پشتی می‌دوید. وقتی دوباره برگشتم دیدم دکتر وارد خونه شده و داره به سمت آشپزخونه میره.

“اصلا می دونی چیه؟خودم می‌دم آگهی رو چاپ کنن. بهتره سرنوشت پایان جهان و تمام موجوداتشو به تو نسپارم. “

اون حالا در آشپزخانه بود.یک صندلی رو کشید و روش نشست و پاهاش رو روی میز انداخت.

“خیلی خب…تو سوال داری.سرزنشت نمی کنم.منم بودم سوال داشتم.راستشو بخوای همین الانشم سوال دارم.برای شروع…این خونه چشه؟ “

“یعنی چی چشه؟ “

“خب..داغونه.مگه نه؟یه نگاهی بهش بنداز.کثیفه، گرد و خاک گرفته‌ست، و میشه گفت مدت‌هاست هیچ ملاقات‌کننده ای تو خونه‌ت نداشتی.به طور دقیق بخوام بگم….” مکثی کرد و نفس عمیقی کشید ” ده سال. فکر کنم همین حدودا باشه، نه؟ “

من گفتم” بله.تقریبا ده سال”

“چرا؟ ” سوال خیلی رک و بی پرده‌ای بود.جوری که باعث شد مضطرب بشم.

“ترجیح می‌دم کسی نیاد تو خونه”

“یعنی چی؟یه روز، حدود ده سال پیش، تو یهویی تصمیم گرفتی که می خوای تنهایی زندگی کنی؟ تمام روز و هر روز؟”

طوری که اون توصیفش می کرد خیلی مسخره به نظر می رسید.ولی من فقط تونستم بگم: “آره”

“چقدر میری بیرون؟ “

“تا جایی که بتونم کم.من آگورافوبیا دارم.”

“ترس از فضای باز.خیلی خوب…بذار همینجوری یه حدس دیگه بزنم: تو ناگهان ده سال پیش ترس از فضای باز گرفتی! “

صدام توی گوش‌های خودم هم خیلی ضعیف به نظر می‌رسید: “بله”

“نمی فهمی؟اصلا منطقی نیست، هست؟ ذهن تو دستکاری شده.دستکاری روانی سطح پایین.و در نتیجه تو ده سال تمام رو توی یه خونه‌ی بزرگ با یه فلوف[۱] گذروندی.”

من پرسیدم: “فلوف چیه؟ “

“کوچیکه، کچله، و خودم داشتم به توضیحش می‌رسیدم.ده سال، با حداقل ارتباط انسانی ممکن، و هرگز حتی مشکوک هم نشدی که عجیبه؟ “

من گفتم: “همسرم.من هر روز با زنم حرف می زنم.”

دکتر برای لحظه‌ای شگفت ز‌‌ده به نظر رسید: “همسرت.البته!حلقه‌ی ازدواج، باید متوجهش می‌شدم.خیلی خب، بریم زنت رو ببینیم.زود نشونم بده! “

من به سمت همین کامپیوتر هدایتش کردم.

“تو با همسرت با کامپیوتر حرف می‌زنی؟ با اینستنت مسنجر؟ “

“هر روز!”

“خب این خیلی رابطه‌ی داغونیه که- و تازه من تو این زمینه‌ها خیلی وارد نیستم! چرا با هم زندگی نمی کنید؟ “

من بهش نگاه کردم.هیچ جوابی نداشتم.

اون پافشاری کرد: “شما ازدواج کردید.چرا با هم زندگی نمی کنید؟”

من فقط همونجا ایستادم و به نگاه کردن بهش ادامه دادم.

دکتر گفت: “خب؟ “

صدای نفس نفس زدن مضطربانه‌ای از پشت سرم به گوشم رسید.احساس می‌کردم تمام جهان اطرافم داره دگرگون میشه، و حالا می‌تونستم برای اولین بار طی سال‌ها، به وضوح همه چیز رو ببینم.و به هیچ عنوان چیزی که می‌دیدم رو درک نمی‌کردم.

کتی، چرا ما با هم زندگی نمی‌کنیم؟

کتی میگه:

نمی دونم.یادم نمیاد.

تام میگه:

ما ازدواج کردیم.چرا فقط از طریق کامپیوتر با هم حرف می زنیم؟

کتی میگه:

نمی‌دونم.یاد نمیاد.

تام میگه:

منم همینطور. کتی، منم همینطور.

دکتر دستش رو روی شونه‌ی من گذاشت و وقتی جهانم داشت دور سرم می چرخید، جلوی افتادنم رو گرفت: “کار فلوفه.اون تا وقتی که نزدیکت بمونه می تونه افکارت رو کنترل و محدود کنه! “

ملتمسانه گفتم: “چی؟لطفاٌ، محض رضای خدا، بهم بگو، فلوف چیییییه؟ “

دکتر دوباره روی صندلی نشست و گفت:

“موجودات کوچولوی عجیبی هستن.هیچکس واقعا نمی‌دونه از کجا سر و کله‌شون پیدا شد، چون که مطالعه و تحقیق کردن روشون تقریبا غیرممکنه.ولی هر جا انسان، یا انسان واره‌ها وجود داشته باشند، فلوف‌ها هم هستن.معمولاً میلیون‌ها نفر از اونا! ولی هیچکس هرگز هیچی ازشون نمیدونه. چون توانایی خاصی دارن که میلیون‌ها سال تکامل ایجادش کرده و هیچکس، واقعاٌ هیچکس نمی‌تونه درباره‌ش چیزی بدونه : تکامل مطلق و بی‌نقص اختفا!”

“اختفا؟ “

“یک فلوف می‌تونه توی اتاقی کاملا خالی از اثاثیه و پر از صدها نفر انسان که همه‌شون چشم دوختن که اون رو پیدا کنن بایسته، و باز هم در این شرایط، اون یک نقطه‌ی کور رو پیدا می کنه که کسی نتونه در اونجا ببینش.تو میتونی با یک فلوف توی یک اتاق تنها باشی، و با تمام سرعت بچرخی و بچرخی که اون رو پیدا کنی، و فلوف فقط به سادگی سریع‌تر از تو می‌چرخه. هر چقدر هم که سریع حرکت کنی تا اون رو ببینی،  فلوف قبل از تو سریع‌تر چرخیده و رفته. تنها چیزی که می‌تونی ببینی فقط یک حرکت کوچیک در گوشه‌ی چشمته. مردم بهش عادت کردن و فکر کردن طبیعیه. ملت احمقن. صدای تق‌تق کف‌پوش خونه رو می‌شنون، و به خودشون می‌‍گن صدای نشست کردن خونه‌ست. آخه یعنی چی این؟مگه خونه می تونه بشینه؟ همچین چیزی اصلاٌ منطقی نیست. یا بعضیا حس می‌کنن پشت گردنشون سوزن‌سوزن میشه، و فکر می‌کنن موهای بدنشون سیخ شده. این چرندیات چیه؟ مو سیخ نمیشه! این فلوفه که داره پشت سرت نفس می کشه. “

“ولی آخه این…فلوف‌ها…چی می‌خوان؟ “

“چیز زیادی نمی‌خوان. اونا یه جور انگل هستن که از همزیستی با بقیه لذت می برن. ولی بیش از هر موجود دیگه‌ای موذی هستن. اونا خودکاراتون یا جوراب‌هاتون رو گم و گور می‌کنن، یا کلیدهای ماشینتون رو جابجا می‌کنن- تمام این کارا رو دوست دارن.از اذیت کردن خوششون میاد. در واقع یگانه لذت بزرگ زندگیشونه. مثلاٌ اینکه یه شماره تلفن رو روی یه تیکه کاغذ می‌نویسی، و تا روتو برمیگردونی، اونا برش می‌دارن و گم و گورش می‌کنن.خلاصه از اینجور کارا دیگه. کرم دارن….”

صورت دکتر یک مرتبه تاریک‌تر شد.

“ولی گاهی…خب، گاهی اونا کمی احساس مالکیت می‌کنن. مثل مورد خاص تو. فلوف تو ارتباطت با تمام جهان خارج رو قطع کرده. اون، تو رو فقط برای خودش می‌خواد.”

من حرفش رو اصلاح کردم: ” از تمام جهان، به جز همسرم!”

دکتر اخم کرد و به کامپیوتر نگاهی انداخت: “تو فقط از طریق اینستنت مسنجر با اون چت می کنی؟نه نامه ای؟نه تماس تلفنی؟ “

“من هرگز نامه نمی‌نویسم.و از تلفن هم متنفرم. “

“راه دیگه‌ای چی؟مثلا ایمیل؟ “

“نه! من اینترنت ندارم.”

یک دفعه سیخ شد و به من خیره شد: “دوباره اونو بگو! “

“من تو خونه اینترنت ندارم.من هرگز اینترنت نداشتم.”

حالا دکتر داشت از روی صندلیش بلند می‌شد و چشم‌هاش که به من خیره شده بودند، می‌سوختند : “دوباره بگو. و این بار به چیزی که داری می گی به دقت گوش بده! “

“من تو خونه اینت….” کلمات در دهانم خشک شدند.

کتی، کتی، عشق من.من چطور دارم بدون اینترنت با تو چت می‌کنم؟”

کتی میگه:

من کجام؟ تام، لطفاٌ، همین حالا بهم بگو.من کجام؟ من انگار هیچ جایی نیستم.انگار فقط کلماتم.من چطور می‌تونم فقط یه سری کلمه باشم؟ من کجام؟

تام میگه:

دکتر تمام روز رو داشت دنبال تو می‌گشت. حوالی عصر بود که با قیافه ی عبوسی از زیرزمین بیرون اومد.

کتی میگه:

چرا اون باید تو زیرزمین دنبال من بگرده؟ من تو زیرزمین چه کار داشتم می‌کردم آخه؟

تام میگه:

تو زیر قفسه‌ی شراب‌ها دفن شده بودی. دکتر گفت تو حداقل ده سالی میشه که مردی. فلوف تو رو کشت.من متاسفم.من واقعا متاسفم!

کتی میگه:

ولی من نمردم.من همینجام.چطور می تونم مرده باشم و اینجا باشم؟

تام میگه:

تو اینجا نیستی. تو حتی واقعا کتی نیستی. دکتر به محض اینکه کامپیوتر رو بررسی کرد به من توضیح داد. فلوف می‌دونست فقط تا اندازه‌ی محدودی می‌تونه من رو کنترل کنه.اون شاید می تونست من رو وادار کنه فراموش کنم چرا ما از هم جدا شدیم، ولی نمی‌تونست تمایل من برای صحبت کردن با تو رو از بین ببره.ولی فلوف‌ها واقعا باهوشن.کاری که فلوف کرد این بود که یک ورژن دیگه از تو ساخت.اون کامپیوتر رو با هرچیزی که از تو می دونست برنامه ریزی کرد- که با توجه به اینکه در تمام زندگی مشترکمون جاسوسی من رو می‌کرده، قاعدتاٌ اطلاعات زیادی از شخصیت تو داشت- و نرم افزاری ساخت که دقیقا همونطور به حرف‌های مختلف جواب بده که توی واقعی جواب می‌دادی. تو کتی نیستی.تو هرگز کتی نبودی.تو فقط یک نرم افزار پس زمینه‌ای که فکر می کنه کتیه!

کتی میگه:

این حقیقت نداره.من خودمم.من کتی‌ام. می‌تونم حسش کنم!

تام میگه:

خیلی خب.پس اتاقی که توش هستی رو برای من توصیف کن!

کتی میگه:

اتاق سه دیوار زرد و یک دیوار آبی دارد.ابعاد اتاق ۱۲ در ۸ فوت است.اتاق یک در دارد.اتاق پنجره ای ندارد.اتاق چهار چراغ دارد.اتاق هفت صندلی دارد.اتاق ۲ کلید برق دارد.

تام میگه:

می بینی؟دقیقا همون چیزیه که دفعه‌ی قبل گفتی.کتی واقعی هرگز اتاقی که الان کامپیوتر توش قرار داره رو ندیده، اون زمان اینجا یک گنجه بود.بنابراین حالا که هیچی نداری که ارائه بدی، ناچار می‌‍ری سراغ یک اتاق دیگه که توی کامپیوتر اطلاعاتش ذخیره شده. به خاطر همینه که توصیف تو فقط لیستی از اطلاعاته. این تمام چیزیه که کامپیوتر می‌دونه، و بنابراین تمام چیزیه که تو می دونی.

کتی میگه:

من خودمم.من می دونم خودمم.اگه خودم نبودم، اصلا چرا به خودت زحمت دادی تا باهام صحبت کنی؟

تام میگه:

بذار داستانمو تموم کنم.

کتی میگه:

اصلا چرا به خودت زحمت میدی که تمومش کنی؟تو حتی فکر نمی‌کنی من واقعی باشم.تو فکر می‌کنی من یه کامپیوترم.

تام میگه:

فقط بذار داستانمو تموم کنم.

کتی میگه:

اگه مجبوری باشه!

تام میگه:

به محض اینکه دکتر جسد تو رو پیدا کرد، تغییر کرد.قبل از این، اون خیلی سر کیف و شوخ بود.حالا مثل تندر شده بود. و مثل تندر هم صحبت می کرد.

اون غرید: “فلوف! فلوف! بیا اینجا و جلوی دید من وایسا!”

هیچ چیز تو خونه جم نخورد.

“گوش کن فلوف.تو می تونی از اون مخفی بشی.ولی هیچی نمی تونی از من مخفی بشه.به صدای من گوش کن.من الان عصبانیم.ولی…می تونم از این هم عصبانی تر بشم.پس بیا اینجا و جلوی دید من وایسا! “

و ناگهان اون بیرون اومد.انگار که به سادگی خودش رو از گوشه ای رونمایی کرده باشه. انگار از هوا لغزید و اومد بیرون. فلوف، مرد کچل کوچکی که عشق من رو کشته بود.

دکتر از بالا بهش نگاه کرد.

“خیلی خب…قضایا از این قراره.تو یک زندگی رو گرفتی، پس منم مال تو رو می گیرم.”

فلوف برای لحظه‌ای چیزی نگفت.بعد، به نرمی گفت: “کشتن ما خیلی خیلی سخته.”

“من نگفتم که می کشمت.گفتم زندگیت رو ازت می گیرم.و زندگی تو….” و برگشت و به من اشاره کرد. “…اونه!”

فلوف مستاصل و هراسان به من نگاه کرد. تقریبا می‌تونستم براش احساس تاسف کنم. “نمی تونی.نه!لطفاٌ.اون مال منه!”

دکتر گفت: “دیگه نیست.اون داره میره.میاد به تاردیس من، جایی که تو نمی‌تونی واردش بشی، و من به جای دیگه‌ای منتقلش می‌کنم. و تو می‌تونی هر کاری بخوای بکنی.می تونی اطراف این خونه بچرخی و وسایلو جابجا کنی و صد سال تمام غصه بخوری.تا جایی که به من مربوط میشه، خیلی هم عالیه.هر شهری به یک خونه‌ی جن زده نیاز داره.و من فکر نمی‌کنم هیچ کس دیگه‌ای بیاد تو این آشغال دونی زندگی کنه.تو تنها خواهی بود.این مجازات توئه.ولی به من گوش کن: من مواظبت هستم.من همیشه مواظبت هستم.و اگر به هر موجود زنده ی دیگه ای آسیب بزنی، من بر می‌گردم! “

بعد برگشت و به من نگاه کرد: “صحیح.بیا بریم.لازم نیست وسایلتو جمع کنی.من بهت مسواک قرض می‌دم.”

و تقریبا نیمی از مسیر منتهی به در رو طی کرده بود.

من گفتم” نمی‌تونم”

دکتر برگشت. واقعاٌ غافلگیر شده بود.

من به کامپیوتر نگاه کردم: “من نمی‌تونم کتی رو ترک کنم.”

اون به من خیره شده بود و نگاهم می کرد. فلوف هم امیدوارانه بهم زل زده بود.

دکتر شمرده شمرده گفت: “این-کتی-نیست!” به نظر می رسید در آستانه‌ی منفجر شدن باشه : “من توضیح دادم.این کامپیوتریه که فکر می کنه کتیه”

“در ده سال گذشته، این نرم افزار همسر من بوده.من اینجا تنهاش نمی‌گذارم.”

“خب، کامپیوتر رو از برق می‌کشیم.”

“ما کامپیوتر رو از برق نمی‌کشیم.”

“خب باشه.ولش می کنیم روشن بمونه”

“زنم تنها می‌مونه. “

“اون یه زن نیست.اون یه نرم افزار پس زمینه‌ایه!”

“اون نرم افزار پس زمینه‌ای نیست. همسر منه!”

دکتر به مدتی طولانی و با شگفتی به من زل زد.و بعد بلندترین و طولانی ترین آه تاریخ رو کشید: “انسان‌ها…جدی می گم.شما انسان‌ها! جاش یه حیوون خونگی می‌گرفتم خیلی بهتر بود. “

کتی میگه:

اوه، عشق من.تو موندی! تو واقعا موندی! تو برای من موندی.

تام میگه:

نه!البته که نه، عشقم.حق با دکتر بود و در پایان اون تونست منو متقاعد کنه.من نمی تونستم فقط برای یه برنامه ی کامپیوتری بمونم.ممکن بود برای کتی واقعی بمونم، ولی تو، عزیزم، کتی واقعی نبودی! “

کتی میگه:

اگه من کتی واقعی نیستم، تو چرا اینجایی؟چرا داری با من حرف می‌زنی؟

تام میگه:

هنوز حدس نزدی؟این کاریه که دکتر برای تو کرد.برای من.برای جفتمون!

کتی میگه:

چی داری می گی؟سوال من رو جواب بده اگه من کتی واقعی نیستم، پس چرا تو هنوز اینجایی؟

تام میگه:

چون من هم تام واقعی نیستم.

کتی میگه:

من نمی‌فهمم.داری باز منو می‌ترسونی.پس کی هستی؟

تام میگه:

ازم بپرس کجام؟

کتی میگه:

کجایی؟

تام میگه:

اتاق سه دیوار زرد و یک دیوار آبی دارد.ابعاد اتاق ۱۲ در ۸ فوت است.اتاق یک در دارد.اتاق پنجره ای ندارد.اتاق چهار چراغ دارد.اتاق هفت صندلی دارد.اتاق ۲ کلید برق دارد.

پایان

[۱] Floof

 

4 دیدگاه

  1. داستان قشنگی بود با تویستای فوق العاده .
    از ترجمه عالیتون هم ممنونم حتی از نسخه اصلی هم اینقد لذت نبردم.

    پ.ن: علاقه مند شدم دکتر هو رو شروع کنم :دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *