اعضای فعال سایت

اعضای آنلاین سایت

There are no users currently online

نگاه دوم : ویل

9658338-low-1

در این سلسله مطالب جدید به سراغ موضوعات مختلف دکترهو، از هیولاها و کاراکترها بگیرید تا وقایع و اشیا خواهیم رفت و به دیدی تحلیلی و زاویه دار به آن ها نگاهی خواهیم انداخت. در واقع در هر کدام از این مقالات، نکته یا رابطه یا دریافت تازه ای را از موضوع مورد بحث تحلیل می کنیم و مورد واکاوی قرار می دهیم که شاید در نگاه اول آنچنان بارز و آشکار به نظر نرسند. اگر دوست دارید در این بخش با سایت همکاری کنید از طریق کامنت ها یا ایمیل مدیریت با ما تماس بگیرید!

در قسمت اول از این سلسله مقالات به سراغ ویل ( Veil ) ، هیولا و ویلن اصلی اپیزود هون سنت در فصل نهم رفته ایم.

هون سنت : بهترین اپیزود سال های اخیر دکترهو

DW-620461

اگر هووین درست و حسابی باشید حتما تا حالا “هون سنت” (Heaven sent ) را دیده‌اید. اپیزود یازدهم از فصل نهم سری مدرن که در اغلب نظرسنجی‌های هواداری عنوان یکی از بهترین داستان‌های دکترهو را کسب کرد و الان تاج زرین دوران خدمت پیتر کاپالدی درون تاردیس  شده و موجب رستگاری موفات بعد از گندهایی که در فصل هشت و نه کاشت (بله، بیایید صادق باشیم. خیلی جاها گند کاشت! )

اگر هون سنت ندیده اید خب طبعا هووین درست و حسابی نیستید و اینکه حالا در این صفحه‌اید و مشغول خواندن این مقاله چندان محلی از اعراب ندارد جز اینکه شاید بخواهید به سبب خواندنش به دکترهو علاقه‌مند شوید و پی‌اش را بگیرید که بگذارید داد و قال راه بیاندازم که این کار را نکنید و حیف است این داستان بدون تماشای اپیزودش برایتان لو برود و امثال این حرف‌ها. مخلص کلام آنکه بروید Blink  ببینید یا Midnight  ببینید یا خیلی اپیزودهای جالب علاقه و توجه دیگر یا اصلا این مقاله  را بخوانید بلکه به راه فضا و زمان هدایت شوید.

به هر روی با این فرض که هووینید و هون سنت هم دیده‌اید حتما می‌دانید آن‌چه باعث شد این اپیزود یکی از ماندگارترین‌های تاریخ “هو” بشود داستانش بود و پلات معمایی‌اش و موسیقی ماری گولدش و بازی کاپالدی‌اش و کارگردانی هنری ریچل تالالی‌اش و به بیان ساده آنکه هر کسی کار خودش را کرد و به بهترین نحوی هم که می‌توانست این کار را کرد و سر و تهش را به هم نیاورد. طرفداران سطحی‌تر شاید عاشق این اپیزود باشند به خاطر مثلا آن کلیف هنگر پایانی‌اش که دکتر زیر آفتاب سوزان گلفری به سیتادل چشم می‌دوزد و تهدید می‌کند که زمین و زمان را به هم خواهد دوخت. راستش این قطعه‌ی ناهم‌ساز و ناکوک با مابقی اپیزود به نظرم نه تنها پشیزی به ارزش‌هایش نیافزود، بلکه اعتبارش به عنوان یک کار هنری یک تکه و مستقل را ذره‌ای خدشه دار کرد و اگر به خودم باشد نرم افزار آدیوس‌ام را باز می‌کنم و آن سکانس آخر را از هون سنت خودم در‌ می‌آورم. ولی باور بفرمایید این اپیزود تا قبل از آن سکانس هم جای آن دارد که بیشتر از این حرف‌ها حفرش کرد و به چیزهای دیگری در پس پرده‌ی آرک داستانی فصل و هایپ شدن به سبب بازگشت دکتر به گلفری رسید.

ویل : ملک الموت دکترهو و لوایتان قلعه ی اعترافات

DW911_Extras_Behind_the_Veil_YouTube_Preset_1920x1080_575957571659

در هر صورت آن‌چه کم‌تر به آن توجه شد و می‌شود ویلن این داستان است. ویلن که چه عرض کنم. عنصری محیطی که وحشت را نه به سبب “جامپ اسکر” یا به قول خودمانی “پخ کردن” مخاطب بلکه عنوان یک رویکرد تماتیک جاری در تمامیت ساختار به بیننده عرضه می‌کند و به همین دلیل است که به عقیده‌ی نگارنده یک داستان ژانری و گوتیک ایجاد می‌کند که مشابهش در دکترهو که هیچ، در تلویزیون این دوره و زمانه هم کمتر پیدا می‌شود یا اصلا پیدا نمی‌شود .

اپیزود با این مونولوگ دکتر آغاز می‌شود که :

وقتی به این دنیا پا می‌گذاری، چیز دیگری هم زاده می‌شود. تو زندگی‌ات را شروع می‌کنی و آن چیز سفرش را به سمت تو می‌آغازد. نرم نرمک به سمتت می‌آید ولی هرگز بازایستادن نمی‌شناسد. هرجا بروی و هر مسیری که برگزینی دنبالت روانه می‌شود؛ نه سریع‌تر از قبل و نه آهسته‌تر، ولی همواره به راه و در حال آمدن! تو خواهی دوید و او قدم می‌زند. تو استراحت می‌کنی و او نخواهد کرد. یک روز بالاخره زیادی جایی دست دست می‌کنی، خیلی بی‌حرکت می‌شینی یا خیلی عمیق می‌خوابی، و وقتی که خیلی دیر شده و برمی‌خیزی ، سایه‌ی دومی کنار مال خودت می‌بینی و بعد از آن است که زندگی‌ات تمام شده

فکر می‌کنم کلمات خودشان گویا باشند و دوزاری هر بیننده‌ای بیفتند که منظور یاروی موصوف در مونولوگ کاپالدی همان مرگ است . جناب عزرائیل یا خواهر مورفیوس یا حضرت ملک الموت یا هرجور بخواهید صدایش کنید. ویل ( Veil ) مرگ است که همزمان با انسان زاده شده (وقتی به وجود می‌آید که دکتر تلپورت می‌شود) و هر ساعت با سرعتی یکسان و ریتمی بی تغییر به دنبال آن کسی که نشانش رفته می‌آید. وقتی بالاخره قربانی‌اش را در دستانش می‌گیرد و کارش را تمام می‌کند، خودش هم زوال می‌پذیرد و به مشتی چرخ دنده و غبار بر باد تقلیل می‌یابد و در واقع تکرار این اندیشه است که مرگ تنها در آینه‌ی زندگی معنا می‌پذیرد (اصلِ اندیشه البته معکوس این اسلوب بود)

The_Veil

ویل ولی فقط مرگ نیست. ویل شیطان هم هست. نه فقط به خاطر آن تأکیدات موکد دکتر که “شاید من در جهنمم که بهشتی برای آدم‌ بدهاست” یا شکل و شمایل هراس انگیزش و مذاکره پذیر بودنش و این‌که قبول می‌کند معامله کند و اعتراف بگیرد و جان ببخشد، بلکه به خاطر نشانه‌های ساده‌ای که نویسنده گنجانده از جمله مگس‌هایی که همیشه اطرافش وول می‌خورند (که اگر بخواهید تعبیرش کنید به نماد فساد و پوسیدگی و مرگ هم حرفتان درست است؛ ولی نمی‌توانید انکار کنید که یکی از القاب لوسیفر هم “بعولزباب” است به معنی “ارباب مگس‌ها” و تم وجود شیطان در مقاربت دکتر در سراسر اپیزود مکررا دیده می‌شود).

معنای هیولا در پیوستگی با وحشت محیط

265191_xaltotun_cosmic-horror

اما آیا ویل اساسا هیولا است و می‌شود در همان قفسه‌ای چیدش که فرشتگان گریان را قرار می‌دهیم و سایلنس‌ها را و دالک و سایبرمن‌ها را؟ بیایید ابتدائا به این پرسش به ظاهر ساده و سهل بپردازیم که کلا هیولا چیست؟ اگر فیلیپ کی دیک خوانده باشید و کتاب‌هایی از قبیل “مردی بر قله‌ی رفیع” یا داستان کوتاه‌هایش مثل “غریبه‌ای بر دار” یا “مسئله‌ی حباب‌ها” را به این دریافت می‌رسید که هیولا می‌تواند محیط باشد و خود جهان، ویلن داستانتان باشد. اصلا دلیل اینکه امروز دیک کی برای خودش پرستندگانی دارد و سری در سرها پیدا کرده که ارتفاعش بعضا غول‌هایی مثل سی کلارک و هاینلاین را هم جا می‌گذارد همین بداعتش در صنعت ساخت هیولاست و نه صرفا اید‌ه‌های علمی محیر العقولش. در همان داستان “غریبه‌ای بر دار”  می‌خوانیم تمام بشریت با بیگانگانی حشره شکل و زشت و منزجر کننده جایگزین شده که خودشان در حالت عادی خبر هم ندارند حشراتی کیهانی‌اند و زندگی‌شان را می‌کنند ولی به محض ضرورت (که ضرورت یعنی نیاز به دستگیر کردن کسی که حین جایگزینی دم دست نبوده و هنوز انسان خالص مانده ) همه‌شان بال در می‌آورند و حشره‌وار پر می‌زنند و به قصد کشت به سمت آدم واقعی بخت برگشته می‌آیند و پرداخت این تم که تمام محیط اجتماعی و هرآنچه می‌شناسی و دوستش می‌پنداری و حتی همسر و دو پسرت می‌توانند علیهت باشند و زشت‌ترین وجودهای عالم باشند، تعلیق و نقطه‌ی شگفتی داستان را رقم می‌زند. یا مثلا در همان “مسئله‌ی حباب‌ها” می‌بینیم چطور انسان‌ها جهان‌هایی مصنوع درون حباب‌هایی شیشه‌ای می‌سازند که درونشان موجوداتی هوشمند و زنده تکامل می‌یابند و زندگی می‌کنند بدون اطلاع از خدایان سازنده‌ی بالای سرشان، و بعد انسان‌ها برای تفریح یا به دلایل سادیسمی سیل و زلزله و نابودی درون این جهان‌ها به راه می‌اندازند و اوج داستان جایی است که خواننده می‌فهمد خود جهانِ محل وقوع داستان هم چیزی نیست جز یک حباب که سازندگان بالاسری‌اش بالاخره از دستش خسته شده‌اند و به کار نابودی‌اش مشغول شده‌اند و این‌بار هم هرآن‌چیز که درون جهان وجود دارد عامل وحشت می‌شود (فکر می‌کنم تا الان فهمیده باشید چقدر فرهنگ عامه‌ و حتی خرده فرهنگ‌های گیکی عصر جدید، از فیلم‌های ماتریکس بگیرید تا همین سریال ریک و مورتی، مرهون و مدیون دیک کی است و از داستان‌های او گرته‌برداری کرده ) .

Age_of_Chaos_by_Nick_Keller

اچ پی لاوکرفت هم مسئله‌ی هیولا را به سطحی بالاتر می‌برد و به اصطلاح “وحشت کیهانی” ایجاد می‌کند که شاید برای گشایش بحثش به تنهایی لازم باشد چند جلسه‌ای سمینار برگزار کنیم. ولی اصل موضوعش خیلی هم ساده است : ترسیدن از هرآنچه در عقل نگنجد و مختصاتش از حد فهم خارج باشد! یعنی اصولا هر طرفِ غیر متخصصی هم می‌داند عامل وحشت در فیلم‌های ترسناک وقتی وحشت آورتر است که دیده نشود و شناخته نشود و در پرده‌ای از راز و رمز باشد. هرآن‌چه بیشتر شناخته شود، کم‌تر وحشت آور می‌شود و بیشتر یک موتیف عادی درون داستان و یک پلات دیوایسِ صرف برای پیش‌برد پیرنگ می‌شود. ولی پدربزرگ این درک عامی لاوکرفت بود که با سمفونی کلمات گنگش و توصیفات مه گرفته‌ی نامشخصش و هیولاهای ترسناک وصف ناپذیرش و لحن شاعرانه‌ی ادگار آلن پویی‌اش (که منتور و مرشد لاوکرفت بوده ) وحشتی در دل خواننده ایجاد می‌کند که صرفا یک مورمور شدن عمومی است از تصور مواجهه با هیولایی که نمی شناسدش در محیطی که بعد از چندین و چند صفحه توصیف هنوز شناختی از آن ندارد و به این ترتیب محیط و هیولا در همکاری شومی که موجب یکی شدنشان می‌شود، به وظیفه‌ای که نویسنده از ابتدا برایشان در نظر داشته که همان ایجاد عنصر تعلیق و وحشت است می‌پردازند. در واقع در وحشت کیهانی، محیط از هیولا مهم تر است چراکه محیط خودش هیولاست چه به شکل موجود زنده ای باشد که آن قدر عظیم است که در وصف نمی گنجد (مثال تینیجری اش آن شیاطین عظیم الجثه ی سیاره پیکر می شود در کتاب های “نبرد با شیاطین” دارن شان ) چه محیطی کوچک تر که به هر حال قهرمان را در بر می گیرد و خودش به خودی خود زنده است یا حدی از فهم و شعور دارد ( انیمیشن خانه ی هیولا یا اصلا “خانه” در اپیزود “همسر دکتر” از نیل گیمن در فصل ششم دکترهو)

ویل و قلعه : وحشت کیهانی در دکترهو

WARNING: Embargoed for publication until 00:00:01 on 17/11/2015 - Programme Name: Doctor Who - TX: 28/11/2015 - Episode: HEAVEN SENT (By Steven Moffat) (No. 11) - Picture Shows: ***EMBARGOED UNTIL 17th NOV 2015*** episode 11 monster - (C) BBC - Photographer: Simon Ridgway

برگردیم به دکترهو و هون سنت….هیولا و ویلن اصلی این اپیزود به عقیده‌ی من ویل نیست. تمامیت قلعه است. ویلن صفحه‌ی اعتراف دکتر است که میلیاردها سال شکنجه‌اش می‌کند بلکه جواب یک سوال را از زیر زبانش بیرون بکشد و به هر حربه‌ای دست می‌زند، ولی در عین حال عنصری اتوماتیک و ناهوشمند است و به همین دلیل در هر دور اعتراف جدید، به اعتراف‌های نخ نما و کهنه‌ شده‌ی قدیمی رضایت می‌دهد و از قضا همین ماشین‌وار بودنش و این تجلی تم سایبرپانک درون قلعه‌ی فئودالی رویاگون جادویی داستان، این هیولا را ترسناک‌تر می‌کند. قلعه نوعی بازی موش و گربه با دکتر به راه می‌اندازد که به صورت سلسله معماهای نهفته در معماری‌اش و چرخیدن چرخ دنده‌هایش برای تغییر دائمی نقشه‌ی ساختمانی‌اش بعد از هر دور اعتراف دکتر و به این ترتیب از میان برداشته شدن دیوارهای قدیمی یا ایجاد دیوارهای جدید در اماکن دیگر معنا می‌شود. در سراسر قلعه مانیتورهایی دیده می‌شود که در هر لحظه، هرچیزی که ویل می‌بیند را نمایش می‌دهد و به این ترتیب نه تنها جای دقیق ویل و فاصله‌اش با دکتر، بلکه این حقیقت که این موجود هراس‌آور هرلحظه در حال حرکت است و استراحت حالی‌اش نمی‌شود را به دکتر یادآوری می‌کند. شکل و شمایل ویل هم عین خود قلعه در ساختار و ساختمانی مهندسی شده که موجب وحشت دکتر بشود. یعنی همان‌طور که در قلعه قبر داریم و بیلی که باید با آن این گور را نبش کرد و در قلعه نقاشی کلارا ازولد تازه در گذشته را داریم (حالا درباره‌ی اینکه منشاء آن واقعا از خود قلعه است یا نه بحث زیاد است که بگذریم) و خلاصه عناصر ریز و درشتی داریم برای ترساندن دکتر، خود ویل هم در ساختار طراحی شده‌اش برای ترساندن دکتر آفریده شده و شکلش تصادفی نیست. این‌طور که خود دکتر روایت میکند صورت فیزیکی ویل به شکل پیرزنی از اهالی گلفری است که می‌میرد و رویش چادری انداخته می‌شود، ولی در طول مراسم تدفین به خاطر آفتاب خیلی تند ، جنازه می‌گندد و مگس‌ها دورش جمع می‌شود و همین منظره باعث وحشت و کابوس بچه تایم لردی که آن‌جا حاضر بوده و بعدا نامش دکتر خواهد شد می‌شود. به این ترتیب ویل ملک عذاب شخصی و اختصاصی دکتر است به همان صورت که قلعه طبق تعبیر خود دکتر، جهنم و شکنجه‌گاه اختصاصی اوست! یعنی در واقع ویل و قلعه در پیوستگی خاصی که با هم دارند، شیطان درون دکتر هستند و برخاسته از اعماق وجود خود او و نه تاریک‌ترین، بلکه ترسوترین و بی‌پناه ترین نقاط فراموش شده‌ی مغزش! اگر حضور متافیکشن را درون این داستان جایز بدانیم، می‌شود گفت موسیقی ماری گلد که نوعی مرثیه‌ی عزاردارانه – چه برای دکتر یا کلارا – است و تک‌تک نت‌هایش زجر سال‌های پیاپی را متبادر می‌سازند هم جزئی از هیولای اصلی داستان است و کارگردانی ریچل تالالی در نماهای هوشمندانه‌اش و رنگ پردازی‌هایش که به استفاده از رنگ‌های سرخ و طلایی با کنتراست نور بالا گرایش دارد نیز همین‌طور.

20150701-DW-S9B6-203542A

پس قلعه‌ و ویل در هون سنت دکترهو و در قرن ۲۱ و در تلویزیون کم بیننده‌ی انگلستان، به شکلی دست به دست هم می‌دهند و وحشت محیطی و کیهانی را بازسازی می‌کنند که بی تردید می‌توانستند باعث افتخار لاوکرفت و کی دیک باشند. ویل قلعه است و جزئی از قلعه است و عنصری محیطی از قلعه است به همان شکل که مثلا آن یاروی چشم بر کف دست در فیلم “هزارتوی پن” دل‌تورو جزئی از میز شام بود و عنصری از آن ستینگ رنگارنگ بود. ویل در عین حال مرگ است و تا زمانی هست که زندگی درون قلعه باشد و هرگز فراغی نمی‌گزیند و پیوسته و بی‌خستگی در حرکت به سمت قربانی‌اش است و حتی اگر لازم باشد می‌تواند یک اقیانوس جمجمه از یک قربانی منفردش بسازد (چنان‌که ساخت) و ویل شیطان است و حیله‌گر مکار و محل تجمع شر است که به هدف دستیابی به تمام اسرار عزیزی که آدم از روی شرم یا وفاداری یا غیرت یا هر دلیل دیگری که “انسان”ش می‌سازد در دلش مخفی کرده به ارعاب قربانی‌‌اش می‌پردازد و در واقع حالا در دوزخ و در حضور شخص عزازیل وقت اعتراف دکتر فرا رسیده. به همین خاطر است که جا دارد در آینده ی خیلی دور در کنار نام‌هایی مثل لوسیفر و بافومت و ماستما و بلیال و ….، نام “ویل” را هم برای شیطان در نظر بگیریم و خواستگاهش را میتولوژی دکترهو معرفی کنیم. کلام آخر اینکه با وجود آن‌که قبلا در دکترهو خود شیطان را داشته‌ایم ( beast  ) ولی ویل از او هم شیطان‌تر است، چرا که شیطانی را متصور می‌شود که از وجود خود قربانی شر برخاسته و مشخصا به شیطان حقیقی که صرفا نیمه‌ای از یکی از لب‌های مغز انسان است نزدیک‌تر است تا موجودی اساطیری و افسانه‌ای. ویل و قلعه و صفحه‌ی اعتراف دکتر شیطان دکتر هستند و حتی بعد از خلاصی هم با دکتر خواهند ماند!

Similar posts

هنوز نظری به ثبت نرسیده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو

اشتراک در خبرنامه

همیشه از طریق ایمیل از آخرین اخبار دکترهویی و مطالب هووین مطلع شوید.

به 3 مشترک دیگر بپیوندید

رفتن به نوارابزار