اعضای فعال سایت

اعضای آنلاین سایت

There are no users currently online

نام او دکتر است!

All_

در روزشمار آغاز فصل نهم سریال، مجموعه ی مقالاتی برای معرفی کاراکتر دکتر در هووین منتشر شدند.حالا در اینجا می توانید به تمام آن مقالات به اضافه ی مقاله ای درباره ی دکتر جنگ دسترسی داشته باشید!

 دکتر اول: پدربزرگ عبوس

بازیگر: ویلیام هارتنل

۱۹۶۳-۱۹۶۶

۲۹ داستان- ۱۳۴ اپیزود

William-Hartnell-Doctor-Who

یک روز من بازخواهم گشت! بله، من بازخواهم گشت.

شبی سرد و  زمستانی در سال ۱۹۶۳ بود که برای اولین بار، در تلویزیون های سراسر بریتانیا و از شبکه ی بی بی سی ۱، ماجرایی عجیب و مسحور کننده در قالب برنامه ای تلویزیونی که به هدف کودکان ساخته شده بود ولی بزرگسالان را هم پای تلویزیون کشاند پخش شد.پیرمردی اسرارآمیز  و بداخلاق و غرغرو با نوه ای دوست داشتنی و جعبه ای آبی رنگ، و دو معلم مدرسه که به صورت اتفاقی سر از این جعبه در می آورند،و بعد همه با هم به طرزی جادویی به سپیده ی تاریخ بشریت باز می گردند؛ به عصر انسان های غارنشین.و به این ترتیب ماجراهای دکتر اول و نوه اش سوزان و دو معلم سوزان، ایان و باربارا آغاز گشت.

فقط چندی بعد و در داستان بعدی بود که ماندگار ترین و مشهور ترین هیولاهای دنیای سای فای، دالک ها، در همین برنامه ی تلویزیونی معرفی شدند.موجوداتی که امروزه اسمشان وارد دیکشنری آکسفورد شده!

و بعد ماجراجویی ادامه پیدا کرد.از ملاقات پیرمرد با مارکوپولو و چنگیز خان تا ملاقات با موجودات عجیب در سیاره های بیگانه.سریال هیچ پروایی در پیمودن مرز های تخیل نداشت و جعبه ی آبی رنگ- که در تلویزیون های سیاه و سفید مردم انگلستان رنگ آبیش مشخص نبود و قرار بود تا هفت سال دیگر و شروع دوران دکتر سوم نیز مشخص نشود- دکتر و همراهانش را به هر جایی می برد.

افسانه ی دکترهو از آن زمان و تا همین حالا با تمام فراز و نشیب هایش،با کنسل شدن موقتش در سال ۱۹۸۹، با ساخت فیلم گران قیمت آمریکایی اش در سال ۱۹۹۶ و شکست این فیلم، با بازگشتش در سال ۲۰۰۵ و موفقیت های چشمگیرش در ۵ سال اخیر ،در تمام زمان ها،چه قوی بوده و چه ضعیف و چه حتی زمانی که کنسل بوده(و در آن دوره از طریق کتاب ها، کامیک ها و پادکست های رادیویی) همیشه و همچنان به خیال پردازی کردن به جای ما و برای ما ادامه داده و بذر خیال پردازی را در ذهن نویسندگان بزرگی چون نیل گیمن، کارگردانان صاحب نامی چون پیتر جکسون و حتی دانشمندان بزرگی چون استیون هاوکینگ، که همه تا همین حالا از طرفداران سریال هستند، کاشته.

ولی گذشته از این موضوع،این یادداشت بیشتر درباره ی دکتر اول است:ویلیام هارتنل!

استیون موفات،شورانر کنونی سریال،جایی گفته شورانر ها و طراحان اولیه ی سریال به درستی درنیافته بودند دکتر باید چه باشد و او را پیرمردی غرغرو و بی حوصله و لجوج ساختند که دوست داشتنی ترین کاراکتر داستان نبود.بلکه صرفا منبعی اطلاعاتی بود برای کاراکترهای دوست داشتنی دیگر مثل سوزان و ایان و باربارا.از دوران دکتر دوم(پاتریک تراوتون)  که به مرور درک نویسندگان از دکتر تغییر کرد و تصمیم گرفتند او را قهرمان اصلی و دوست داشتنی و پیچیده و عجیب سریال کنند.

از منظر داستان پردازی شاید قضیه طنز آمیز به نظر برسد.برعکس همه که در دوران جوانیشان پر حرارت و پر تحرک و خوش بین هستند و به مرور نسبت به جهان بدبین می شوند و تبدیل به پیرمردی غرغرو و خسته از جهان می شوند،دکتر به عنوان یک پیرمرد لجوج و بی حوصله و خسته از تمام عالم شروع کرد که تنها عشق و امیدش در عالم سوزان است و نسبت به هیچ انسان دیگری مهربان نیست،و بعد با هر زندگی اضافه،گویی چیزی به او افزوده شده باشد،رشد کرد و شخصیتش پخته شد.عاشق انسان ها شد و چنان تغییر کرد که در چهارمین چهره اش زل زد به دوربین و گفت: “فایده ی بزرگسال بودن چیه اگه گاهی نتونی بچه بازی دربیاری؟”

ولی چه بخواهیم و چه نخواهیم،دکتر اول،ویلیام هارتنل،دکتر است.پیرمرد با عصایش و کلاه آستاراخان و کت پشمی اش و رفتار خشک و جدیش که تداعی کننده ی یک پدربزرگ عبوس است، همچنان دکتر است.و با تمام اخلاق های عجیب و به دور از انتظارش(با توجه به انتظارات از دکتر)  باز هم همان تایم لرد است که به قول ریور سانگ در فصل چهارم، مانند عکسی محو است که هنوز کاملا ظاهر نشده.و از همه مهم تر،در پایان و در همان دوران دکتر اول، و به خصوص در لحظه ی جدایی سوزان از دکتر،مشخص می شود که حتی این دکتر بداخلاق و عبوس هم قلبی مهربان دارد و معتقد به همون اصول برجسته و اساسی اخلاقی است که تمام دکترهای دیگر به آن پایبند خواهند بود.

دکتر دوم: عموی چالاک

بازیگر: پاتریک تراوتون

۱۹۶۶-۱۹۶۹

۲۱ داستان (۱۱۹ اپیزود)

second-doctor

یک دشمن غیرهوشمند خیلی خیلی کم خطر تر از یک دشمن هوشمنده.فقط احمقانه رفتار کن جیمی، می تونی؟

اگر دکتر اول را پدربزرگ عبوس و بداخلاق در نظر بگیریم، پس بی شک دکتر دوم عموی فرز و چالاک است! به دکتر دوم لقب “دوره گرد کیهانی” را داده اند.او پر هیاهو و پر جنب و جوش، باهوش و همیشه یک قدم جلوتر از همراهانش است و بر خلاف چهره ی پیشینش، از سفرهایش لذت می برد.بعضی دکتر دوم را مهم ترین دکتر بین چهره های مختلف تایم لرد به حساب می آورند، چراکه نه تنها نخستین ریجنریشن و تغییر بازیگر مربوط به او بود و در واقع محبوب شدن و ماندن او باعث بقای سریال شد، بلکه برای نخستین بار در دوران او بود که وجه ماجراجویی، شوخ طبعی و پر سر و صدا بودن دکتر که جزئی ثابت و همیشگی از کاراکتر او شد را دیدیم.دکتر دوم، قدمی بزرگ رو به جلو برای دکترهو محسوب می شد و تا ابد درک همه را از کاراکتر دکتر تغییر داد.۲ با کت سیاه و پاپیون و فلوتش، بخش مهمی از تاریخ دکترهو است.در واقع پس از معرفی دکتر اول، ۳ دکتر بعدی بودند که شخصیت او را پخته و کامل کردند.دکتر دوم او را یک ماجراجو کرد، دکتر سوم یک قهرمان و دکتر چهارم یک بیگانه!

وقتی گفتم بدو، بدو. بدو!

دکتر دوم نه تنها معتقد به این بود که باید با صحبت کردن و گیج کردن دشمنان آن ها را شکست داد، بلکه حتی به نوعی عاشق این کار بود.او دشمنانش و حتی همراهانش را بازی می داد، نقشه های پیچیده می ریخت و بعد ناگهان در میان هیاهو  و سر و صداهایش ، نقشه اش را عملی می کرد.این ویژگی نقشه ریزی دکتر دوم بعدا در چهره ی هفتم او نیز متجلی شد.فرق اساسی دکتر دوم و هفتم این بود که دکتر هفتم به انزوا و سکوت و به تماشا نشستن عملی شدن نقشه هایش علاقه داشت، در حالی که دکتر دوم در حین اجرای نقشه هایش، دیوانه وار به میان خطر می دوید و با داد و فریاد آن ها را عملی می کرد.او به معنای واقعی کلمه چهره ی ماجراجوی دکتر بود.بسیاری از دکتر های بعدی- به خصوص دکترهای چهارم و یازدهم- بر مبنای برخی از ویژگی های شخصیتی او پی ریزی شده بودند.او نخستین دکتری بود که شوخی می کرد، دشمنان را مسخره می کرد، می دوید، چیزی را جدی نمی گرفت و با فراغ خاطر به لذت بردن از جهان می پرداخت.

تایم لرد: هیچ راه دیگه ای نیست دکتر.تاردیس رو برگردون به سیاره مون!

دکتر: چرا نمی تونید فقط تنهام بذارید؟

در دوران دکتر دوم، تایم لرد ها به صورت رسمی معرفی شدند و شاید نکته ی ترسناک این بود که آن ها مثل دکتر زنده دل و از درون کودک نبودند، بلکه نژادی جدی و سختگیر بودند.دکتر دوم ماجراجویی های فراوانی در تمام جهان کرد که این ماجراجویی ها از نظر تایم لرد ها دخالت در کار جهان و غیر مجاز محسوب می شدند.تقابل دکتر دوم ماجراجو با تایم لرد های سختگیر، به نوعی تقابل نمادین دکتر دوم با دکتر اول بود.دکتر اول، دقیقا نوعی از دکتر بود که تایم لرد ها می پذیرفتند و به او علاقه داشتند.شخصیتی خشک و جدی که تنها در راستای قوانین اقدام می کند.مشخص نیست چه اتفاقی در اتاق فکر نویسندگان دکترهو افتاد که آنان را واداشت دست به این تغییر بزرگ در کاراکتر دکتر بزنند و او را از پدربزرگ فضایی جدی، تبدیل به تایم لرد یاغی و شورشی کنند.ولی اقدام آن ها با بازخوردی فوق العاده میان تمام بینندگان روبرو شد و تغییر همیشگی کاراکتر دکتر را منجر شد.شاید بیشتر ماجراهای دکتر دوم جزء ماجراهای گمشده ی سریال باشند، ولی همین معدود داستان های باقی مانده از او برای دوست داشتن کاراکتر و شخصیتش و درک تاثیری که بر دکترهو گذاشت و نیز برای تبدیل شدن  پاتریک تراوتون به یکی از بازیگران همچنان محبوب در جهان که تا پایان هووین ماند و حتی در مسیر رفتن به یک کانونشن دکترهویی درگذشت کافیست!

دکتر سوم: قهرمان جدی

بازیگر: جان پرت وی

۱۹۷۰-۱۹۷۴

۲۴ داستان (۱۲۸ اپیزود)

third-doctor

سارا جین: تو خیلی جدی هستی، مگه نه؟

دکتر: درباره ی کاری که می کنم؟ بله! درباره ی نحوه ی انجام اون کار؟ نه لزوما!

جدی، ولی با برقی از اشتیاق در چشمانش، دو قلب آماده برای ماجراجویی و لبخند مهربانانه و پدرانه ی گاه و بیگاهی بر لبانش! دکتر سوم، به معنای واقعی کلمه مرد عمل بود! او ، آن نوع کاراکتری بود که وقتی در اوج مشکلات وارد اتاق می شد، خیال همه را راحت می کرد که مسائل ختم به خیر خواهند شد.کسی بود که می شد به او تکیه کرد، می شد با تمام وجود به او ایمان داشت و تمام کارها را به دست او سپرد و تنها گوشه ای نشست و فوق العاده بودنش در حل مشکلات را به نظاره نشست.به واقع می توان گفت او در دکتر بودن متخصص بود، قهرمانی بود که بدون هیچ ادعایی و در اوج فروتنی بغرنج ترین مسائل را به راحتی حل می کرد، و وقتی وارد عمل می شد، تنها برایش به سرانجام رساندن کار مهم بود و بس! اگر دکتر یازدهم ، بازخوانی کاراکتر دکتر چهارم باشد، پس باید گفت دکتر دوازدهم تلاشی برای تکرار کاراکتر دکتر سوم است.

میشه دیگه من رو “موجود” خطاب نکنید قربان، وگرنه شدیدا عصبانی میشم و مجبور میشم متخاصمانه رفتار کنم

دکتر سوم مانند تمام دکترهای دیگر، همواره تلاش داشت صلح طلبانه و با حرف زدن از موقعیت ها به سلامت بیرون بیاید، ولی ویژگی خاص و بارز او این بود که در استفاده از زور کوچکترین تردیدی از خود نشان نمی داد.او متخصص هنری رزمی بود که خود از آن با نام “آکیدوی ونوسی” و یا گاهی “کاراته ی ونوسی” یاد می کرد و در وقت نیاز، دشمنانش را با هنرهای رزمیش آشنا می کرد.شاید به همین دلیل باشد که بودن در کنار او، از بودن در کنار تمام دکترهای دیگر امن تر تلقی می شد.وقتی دکتر سوم در اتاق باشد، بیننده می تواند با خیال راحت به تماشا بنشیند و کوچکترین نگرانی خاصی درباره ی سلامت و امنیت همراهان و انسان های دیگر نداشته باشد.در واقع شاید ترسناک ترین لحظه ی دکترهو، آن لحظه در داستان Deamons باشد که دکتر سوم موقتا منجمد می شود و جو گرانت و یونیت باید خود تا مدتی موقعیت را مدیریت کنند.حتی فکر نبودن دکتر سوم در صحنه و غیبت او عذاب آور و ترسناک است و احساس عدم امنیت عجیبی در فضا ایجاد می کند.

دکتر سوم شدیدا مودب است.حتی در خشمگین ترین حالتش هم مودبانه با دشمنانش سخن می گوید.چیزی که دکتر سوم بیش از هر چیز دیگر از آن هراس دارد، رنجاندن انسان ها و اشخاص دیگر است.البته او با دوستان صمیمیش مانند برگیدیر یا جو یا سارا جین بدون هیچ مراعاتی سخن می گوید و حتی گاهی آنان را عتاب می کند، ولی همواره سعی دارد در برخورد با بقیه یک جنتلمن متشخص باشد، حتی اگر شخص مقابلش دشمنی باشد که تا دقایق دیگری با او درگیر خواهد شد. در عین حال او شاید خوش لباس ترین دکتر باشد، او گاهی ردای شعبده بازی معروفش را- که لباس اصلیش است- می پوشد و گاهی نیز کت نوک مدادیش یا ژاکت مخملینش را، تا جایی که دکتر اول در اپیزود Three doctors او را “دکتر شیک پوش” خطاب می کند.

شجاعت به این معنا نیست که از چیزی نترسی، بلکه به این معناست که وحشت زده باشی و باز هم کاری که نیازه رو انجام بدی

دکتر سوم بیش از هرچیز شبیه به یک دانشمند فهمیده و محترم است.یگانه عشق او، تنها ماندن در تاردیسش و طراحی ابزار های الکترونیکی مختلف است.او خود را بیش از هرچیز یک معلم به حساب می آورد و از هر موقعیت برای آموختن اطلاعات علمیش به همراهانش استفاده می کند.۳، عاشق ماشین ها است، و به خصوص ماشین هایی که خودش آن ها را طراحی کرده.ماشین مورد علاقه ی او، ماشین هوشمند زرد رنگی است که آن را “بسی” صدا می کند.دکتر سوم همچنین بارها سوار بر موتور هم می شود و به تعقیب دشمنانش می پردازد.

دکتر سوم، نماد مسئولیت پذیری دکتر است.چهره ی پیشین او، ماجراجویی های فراوانی در تمام جهان کرد و مشکلات زیادی ایجاد نمود.تا جایی که تایم لرد ها او را دستگیر کردند، محاکمه اش کردند و مجازاتی که برای او در اپیزود The war games در نظر گرفتند، این بود که وادار به ریجنریت شود و تا مدتی به زمین تبعید شود و اجازه ی سفر کردن با تاردیسش را نداشته باشد.وقتی دکتر سوم متولد شد، پایبند زمین شده بود.او نمی توانست با تاردیسش با جایی سفر کند(تایم لرد ها تاردیس دکتر را طوری برنامه ریزی کرده بودند که تحت هر شرایطی به زمین-تبعید گاه دکتر- بازگردد.چنانکه گویی به تعبیر دکتر، تاردیس تبدیل به نوعی “یویوی کهکشانی” شده است).بنابراین در زمین ماند، به عنوان مشاور علمی یونیت ( UNIT ) به کمک برگیدیر لثبریج استوارت آمد و از روی زمین و با آگاهی و هوشش و نه با کمک تاردیس به دفاع از زمین پرداخت.البته او همچنان از تاردیس به عنوان آزمایشگاهش استفاده می کرد و نمی توانست خانه ی همیشگی و قدیمی خود را ترک کند. دکتر سوم در دوران تبعیدش در زمین، به این نتیجه رسید که حالا باید مدافع زمین باشد.دوران او، قدم بسیار مهم و بزرگی در تاریخ دکترهو محسوب می شد.درحالی که برای دکتر اول تنها نوه و دوستان خودش مهم بود و زمین را صرفا به چشم گوشه ی امنی در جهان می دید، و دکتر دوم شروع تب ماجراجویی کاراکتر دکتر بود، دکتر سوم کسی بود که نخستین بار خود را به عنوان محافظ انسان ها و قهرمان زمین شناخت.علاقه ی کاراکتر دکتر نسبت به انسان ها، از دوران او و به سبب تبعیدش در زمین بود که واقعا شکل گرفت و ایجاد شد.و در دوران او بود که برای نخستین بار دکتر را نه به چشم صرفا ماجراجویی پرهیاهو، بلکه عملا به چشم یک “قهرمان” دیدیم و شناختیم!

یک خط راست، شاید کوتاه ترین مسیر بین دو نقطه باشه، ولی به هیچ عنوان جالب ترین مسیر نیست

با وجود جدی بودن دکتر سوم در عمل، نباید تصور کرد او دکتری خشک است و تب ماجراجویی ندارد.دکتر سوم هم به شیوه ی خاص خود دیوانه ی ماجراهای تازه است و در تقابل با هیولاهای جدید شگفت زده می شود.ولی او مانند دکتر های دیگر نیست که وقتی را برای نشان دادن هیجانات خود تلف کند.همانطور که گفته شد، او مرد عمل است و بدون هیچ درنگی در پی اقدام برای محافظت از زمین و انسان ها بر می آید.جدی به نظر رسیدن او شاید به همین دلیل باشد که او یکی از خوش قلب ترین دکتر هاست و تحمل رسیدن کوچک ترین آسیبی به همراهانش را ندارد، و بنابراین به همین دلیل، وقتی را صرف شوخی و خنده در بحران نمی کند و فورا برای شکست دشمن اقدام می کند.او خنده ها و شوخی هایش را برای بعد از آنکه همه نجات یافتند و زمین امن شد نگه می دارد.این سبک خاص او در مواجهه با قضایا، بین تمام دکترها منحصر به فرد است.۳ شخصیت پیچیده ای دارد، و شاید تنها دکتری باشد که این توانایی را دارد که هیجان و اشتیاق خود را درون وجودش نگه دارد و تا زمان پایان ماجرا همان جا دفنش کند تا وقتی توانست نفس راحتی بکشد، آن ها را بروز دهد.

جان پرت وی، بازیگر نقش دکتر سوم، زندگی پر ماجرایی داشت.او در دوران جنگ جهانی دوم در نیروی دریایی ارتش انگلستان خدمت کرد.پس از پایان جنگ مدتی جاسوس بود.پرت وی از دوستان صمیمی ایان فلمینگ، خالق کاراکتر جیمز باند بود و ظاهرا یکی از منابع الهام فلمینگ در خلق  باند بوده.او سابقه ی شرکت در مسابقات رالی و اتوموبیل سواری را نیز داشت و زندگی حقیقتا پر هیجانی داشت.ولی شاید بزرگ ترین ماجراجویی او، بازی کردن نقش دکتر سوم در پنجاه سالگیش بود.خاص ترین، متفاوت ترین و به عقیده ی بسیاری از هووین ها دوست داشتنی ترین دکتر سری کلاسیک.کاراکتری که قهرمان بسیاری از کودکان بود و مشوق آنان برای وارد شدن به حوزه ی علم در آینده.استیون هاوکینگ او را دکتر مورد علاقه ی خود می داند و اعتراف می کند که در سی سالگی هر هفته پای ماجراهای او در تلویزیون می نشست.پرت وی کسی بود که به تعبیر پیتر کاپالدی، “آدم دوست داشت فقط ساعت ها او را تماشا کند که هر کاری بکند، حتی اگر خواندن دفترچه ی تلفن باشد”.مرگ او در سال ۱۹۹۶ ضایعه ی بزرگی برای طرفداران دکترهو بود، ولی یاد او در قالب دوران شکوهمند تبعیدش در زمین در دکترهو تا ابد در خاطره ی طرفداران علمی تخیلی خواهد ماند.

دکتر چهارم: بیگانه ی ماجراجو

بازیگر : تام بیکر

۱۹۷۴-۱۹۸۱

۴۱ داستان (۱۷۲ اپیزود)

59

اگر یک نفر که آینده رو می دونست، به یک بچه اشاره می کرد و بهت می گفت اون بچه در آینده کاملا یک شیطان میشه، یک دیکتاتور بی رحم میشه که میلیون ها نفر رو خواهد کشت….آیا می تونستی اون بچه رو بکشی؟

لحظاتی در تاریخ دکترهو وجود دارند که تصمیم گیرنده ی تقدیر و سرنوشت افسانه ی تایم لرد هستند.لحظاتی که آینده ی سریال را مشخص می کنند و تمام چیزی که پس از آن خواهیم دید در گروی آن هاست.شاید به جرئت بتوان گفت مهم ترین لحظه از بین آن ها، ریجنریت دکتر سوم و تولد دکتر چهارم در اپیزود Planet of Spiders بود، جایی که چهره ای از دکتر معرفی شد که تا ابد درک همگان از کاراکتر دکتر را تغییر داد و می توان گفت دکتر یازدهم، به واقع تلاشی برای بازسازی او بوده است.محبوب ترین دکتر تاریخ دکترهو که با شال گردن و کلاه معروف و “جلی بیبی” تعارف کردنش، جزئی از خاطرات همچنان زنده ی تمام فرانچایز های علمی تخیلی و چهره ای نمادین برای سری کلاسیک شده است!

اگر بخوای همونجا بشینی و زانوی غم بغل بگیری، دماغت رو گاز می گیرم

دکتر چهارم را می توان در یک کلمه خلاصه کرد: غافلگیری! دکتر چهارم شاید نخستین دکتر در سریال بود که به معنای واقعی کلمه بیگانه به نظر می رسید.رفتار او غیر قابل پیش بینی بود، شوخ طبعی اش عجیب و غیر منتظره بود و بیننده را غافلگیر می کرد، حرکاتش و حالات چهره اش نوعی فریبندگی غریب داشت که او را بیگانه ای غیر قابل دسترس و غیر قابل درک می نمایاند، نیشخند های گاه و بیگاه دیوانه وارش احساس عجیبی از مرموز بودن در وجود هر کسی ایجاد می کرد، احساسی که باعث می شد بیننده همزمان به او اعتماد کند و در عین حال نسبت به او شک داشته باشد،  و به طور کلی در دوران او بود که برای نخستین بار در تاریخ دکترهو، بینندگان پذیرفتند حقیقتا در حال تماشای یک بیگانه ی فضایی و  موجودی اثیری هستند.شاید بیگانه بودن دکتر چهارم بود که باعث شد بتواند به عنوان همراه، یک سگ روباتی به نام K-9 را در تاردیس داشته باشد و مشاجرات آن دو کاملا معقول و طبیعی به نظر برسد!

فایده ی بزرگسال بودن چیه اگر گاهی نتونی کارای بچگانه بکنی؟

۴ به نوعی نقطه ی مقابل دکتر سوم بود، و این به معنای ضعف هیچ یک از آن ها نیست.شخصیت های آن ها مانند دو قطعه ی شکسته از یک پازل بودند که با اتصال به یکدیگر، تکمیل می شدند.در حالی که دکتر سوم مردی اهل عمل، جدی، قاطع و در عین حال مهربان و گرم و صمیمی بود، دکتر چهارم تمام ماجراهایش را به چشم نوعی بازی می دید، مخاطب را با کارهایش – که گاهی آخرین کاری بود که به فکر هرکسی می رسد- غافلگیر می کرد و با صدای گرم و عمیق و قاطعش نخستین سخنرانی های حماسی دکترهو را ادا می کرد.دوست نداشتن او سخت است، و شاید چشمان گرد و بیرون زده از صورت گودش مهم ترین عامل در دوست داشتنی بودن چهره ی او باشد.در عین حال، ۴ با وجود شوخ طبعی غریب و فضاییش و کودک درون فعالش، به نوعی گوشه گیر تر و محزون تر از چهره های پیشین دکتر بود.در حالی که دکتر سوم همواره در پی دلداری دادن به همراهانش بود و همواره لبخندی بر لب داشت، ۴ اولویت اولش را نجات همه قلمداد می کرد.با این وجود، عمق احساسات او گاه و بیگاه بیننده را غافلگیر می کرد.۴ گاهی می توانست احساساتی ترین دکتر از میان تمام چهره های مختلفش باشد و گاهی می توانست بسیار جدی ، متفکر و حتی سنگ دل باشد.او نخستین دکتری بود که جنبه های تاریکی از دکتر را به نمایش گذارد.برای مثال در اپیزود The Invasion of Time ، او بیرحمانه تایم لرد ها را برای اهداف خود بازی داد.

شاید غیرمنطقی فکر می کنم، ولی انسان ها نژاد مورد علاقه ی من هستند.

دکتر چهارم ریشه ی بسیاری از خصوصیات اخلاقی خاصی است که امروز در تمام دکترهای مدرن می بینیم.او انسان ها را عاشقانه دوست دارد.در اپیزود ark in space و در یک سخنرانی شور انگیز، عشقش به انسان ها را با بیننده در میان می گذارد.در عین حال، او اغلب انسان ها را به دلایل بسیاری – و مهم تر از همه نداشتن خرد – ملامت می کند.او به نوعی خود را پدر بشریت می شمارد و نسبت به همراهانش نیز به عنوان نمایندگان زمین چنین حسی دارد.۴ نسبت به همراهانش-به خصوص ساراجین-به نوعی احساس مسئولیت می کند و محافظت از آنان را وظیفه ی خود می داند.او مانند دکتر سوم نیست که همراهانش را دستیار خود بداند، بلکه همسفران خود-حتی شخصیت هایی قوی مثل رومانا را- فرزاندان خود به شمار می آورد و مانند پدری دلسوز هرکاری برای آنان می کند.او نخستین دکتری است که از یکی از همراهان خود-سارا جین- به عنوان “بهترین دوستش” یاد کرد.در واقع رابطه ی دکتر چهارم با سارا جین ، تا همین حالا شاید یکی از عمیق ترین روابط بین یک دکتر و همراهش باشد.ساراجین برای دکتر تسلی دهنده و چراغ امیدی بود که باعث می شد همچنان به آینده امیدوار باشد و با وجود غم درون سینه اش، با ظاهری شاد به مواجهه با دشمنانش برود.

۴ مانند تمام دکترهای قبلی، استفاده از مغز را به استفاده از زور ترجیح می داد و حتی می توان گفت این خصوصیت دکتر را در خود به اوج رساند.او می توانست به سادگی با پیش آوردن بحثی نا مربوط، تعارف کردن یک جلی بیبی، حرف زدن به سرعت و گاهی حتی ادای دیالوگ های پینگ پونگی، دشمنان را سردرگم کند و بعد ناگهان و کاملا غیر منتظره ضربه اش را به آنان وارد سازد.دکتر چهارم در واقع استراتژیست بزرگی بود که ذات تمام موجودات را خوب می شناخت و می دانست چطور آن ها را بازی دهد.

من هرگز سلاح حمل نمی کنم.اگر مردم بفهمند که نمی خوای بهشون آسیب بزنی، بهت آسیبی نمی زنن.۹ بار از هر ۱۰ بار!

دکتر چهارم کد های اخلاقی محکمی دارد.او مخالف قاطع خشونت است.حتی وقتی در city of death گروگان گرفته می شود، مخالف خشونت علیه گروگان گیر و دشمنش است.۴ نسبت به جهان خوشبین است و معتقد است با وجود تاریکی روزافزون جهان، خیر پیروز خواهد شد.وقتی در Genesis of the Daleks این موقعیت را به دست می آورد که تمام دالک ها را از عرصه ی وجود محو کند، به سادگی می پرسد : “ولی آیا من این حق رو دارم؟ ” و معتقد است که اگر چنین کند، فرقی با دالک ها نخواهد داشت. او وقتی در پایان آن داستان متهم به شکست خوردن می شود، پاسخ می دهد :”شکست؟ نه، اینطور نیست.می دونی، با وجود اینکه من می دونم دالک ها تا میلیون ها سال به کشتار و نابودی دست خواهند زد، ولی همچنان امید دارم که از خباثت و شیطانی بودن اون ها، چیز خوبی حاصل بشه.”

بر خلاف دکتر های دیگر که در مقابل خباثت و شرارت خشمگین می شوند، ۴ می تواند شرارت را درک و تحمل کند و با آن بسازد.چیزی که او را به خشم می آورد نه شرارت، بلکه حماقت، سبکسری یا گمراه بودن است.دکتر چهارم به هوش و عقل بیش از هرچیز بها می دهد و خرد را عاملی تعیین کننده در قضاوت اطرافیانش قلمداد می کند.بر خلاف ۳ ، برای او صرفا خوش قلب بودن کافی نیست.او دوستان و همراهان باهوش می خواهد و تحمل حماقت را ندارد.

شاید تو یک دکتر باشی، ولی من خود “دکتر” هستم!

دکتر چهارم با وجود مخالفتش با سلاح و خشونت،به وقت نیاز شمشیر بازی قهار و جنگجویی ماهر است.او تا جای ممکن تلاش می کند با بازی دادن دشمنان و بهره گیری از هوش خود آنان را شکست دهد، ولی در وقت اضطرار لحظه ای تردید نمی کند و حتی اگر نیاز باشد اقدام به نابود کردن دشمنان هم می کند.این خصوصیت را شاید او از چهره ی پیشینش دکتر سوم به ارث برده باشد.دکتر چهارم با وجود ظاهر گرم و رفتار دوست داشتنی اش، وقتی جدی باشد و از دست کسی خشمگین، حقیقتا ترسناک می شود.شاید خشم هیچ دکتری در سری کلاسیک به ترسناکی دکتر چهارم نباشد.خشم او رعد آساست و اقدام متقابل برخاسته از آن قاطع!

همانطور که گفته شد، دکتر چهارم نماد دکترهو و به طور خاص سری کلاسیک است.دوران او پر ماجرا ترین و پر فراز و نشیب ترین دوران سریال بود و بهترین داستان های سری کلاسیک در این دوران روایت شدند.تام بیکر از دید هووین ها یک افسانه ی زنده است.او تا قبل از پذیرفتن نقش دکتر، بازیگری گمنام و بیکار بود، مردی بود که از ناکجا آباد ظاهر شد و ناگهان ما را با اعجاب آور ترین وقایع و ماجراهای ممکن آشنا ساخت و در قلبمان جای گرفت، به نوعی مثل خود دکتر!

دکتر پنجم: محافظ متواضع

بازیگر: پیتر دویسون

۱۹۸۱-۱۹۸۴

۲۰ داستان (۶۹ اپیزود)

fifth-doctor1

“مشکل ریجنریشن اینه که نمیدونی چی گیرت میاد!”

صلح طلبی، خوش قلبی و مهربانی خصوصیاتی هستند که همیشه بخشی از شخصیت پیچیده ی دکتر را تشکیل میدهند، امّا دکتر پنجم بیش از هر دکتری، دارای چنین خلقیاتی بود. او به دنبال دوستی و نزدیکی با انسان ها بود و شاید بی گناه تر و دست پاک تر از دکترهای دیگر به نظر برسد. احساسات در قالب دکتر پنجم به حداکثر خود می رسد و مکالمه ی معروف اش با سایبرمن ها در مورد احساس کردن را ماندگار می کند. حضورش مملو از انرژی بود، گویی که نفسی تازه به سریال دمیده شده. دکتر در اوایل سفرش، بدن هایی نه چندان جوان را انتخاب می کرد، امّا این بار با انتخابی بدنی جوان، روحی جدید به ماجراهایش بخشید. گرچه دکتر دوّم بود که روابط گرم را با تاردیس آغاز کرد، امّا شاید بتوان گفت که تاردیس آغوش بازتری برای پنجم داشت و با او صمیمی تر بود.

امّا او همچون چهارم، از خود مطمئن نبود. همیشه در عمل ها و نگاهش نوعی شک به خود دیده می شد به گونه  ای که گرچه او تمام تلاشش را می کرد تا کمک کند، امّا از نتیجه ی خوبش آنچنان مطمئن نبود. همین شک به خود، او را بیشتر «انسان» به تصویر می کشید، حتّی جرو بحث هایش با همراهانش نیز شباهت زیادی به بحث های عادی  انسان ها داشت.

یک خطر در اشتراک گذاشته شده، به معنای یک خطر دو برابر بدتره!

گرچه او یکی از احساساتی ترینِ دکتر ها بود، امّا اکثراً اجازه نمی داد که احساساتش در انجام کارها نمایان شود. شاید سخت ترین و غیرقابل تحمّل ترین اتفاقی که برای او افتاد، از دست دادن «ادریک» بود. امّا در سفر بعدش به دیگر همراهانش گفت که ناله و زاری را بایدکنار گذاشت و به ماجراجویی ادامه داد؛ هر چند این به این معنا نبود که او همراه از دست رفته اش را از یاد برده چرا که آخرین کلمه ای که پیش از ریجنریتش می گوید، نام او بود.

این شدّت مهربانی دکتر، در نهایت منجر به رسیدن به لحظه ی ریجنریتش شد. او با شیر خفّاش به راحتی می توانست خود را نجات دهد، امّا آن را برای نجات «پِری» مصرف کرد؛ گرچه پِری را مدّت زیادی نبود که می شناخت، امّا باز هم اطرافیانش برایش در اولویت بودند و از بین انتخاب هایی که داشت، انتخاب کرد که جان همراه اش را نجات دهد.

روزی یک مرد خوابید و خواب دید که یک غورباقه ست . وقتی بیدار شد، دیگه نمی دونست که آیا مردی هست که خواب دیده بود قورباغه ست، یا قورباغه ای که داره خواب می بینه آدمه؟

او عنصر انسانیت را به دکتر بودن اضافه کرد و یک نابغه ی بی پروا را با اسم دکتر، به تصویر کشید. او علایق زیادی داشت، از کریکت گرفته تا چای و تمایلات زیادی به اخلاق خوب و اکتشافات علمی. صداقت در این تجسم از دکتر موج می زد. امّا شک و تردیدی که همیشه او را دنبال می کرد موجب می شد تا اطرافیانش به قابلیت ها و توانایی هایش شک کنند. همچون دو دکتر اوّل، او اغلب با چند همراه در کنار هم سفر می کرد که موجب می شد در داخل تاردیس، برای خودش دنیای کوچکی برای زندگی داشته باشد.

در لحظات آخر پیش از ریجنریتش، همراهان و دوستانش در تصورش ظاهر شدند به منظور کمک ناخودآگاه دکتر در هنگام انجام عمل ریجنریت. همین عمل ناخودآگاه دکتر بیانگر میزان اهمیت انسان ها برای پنجم بود که از تشویق آن ها یاری می گرفت که خود را به مرحله ی ریجنریت برساند. او دکتری بود که شاید هر کسی آرزو داشته باشد دوستی همچون او در زندگی عادی اش داشته باشد.

دکتر ششم: خودپرست رنگارنگ

بازیگر: کالین بیکر(نسبتی با تام بیکر ندارد)

۱۹۸۴-۱۹۸۶

۸ داستان (۳۱ اپیزود)

sixth-doctor10

من دکتر هستم، چه خوشت بیاد چه نیاد!

دکتر ششم با فداکاری و از خود گذشتگی دکتر پنجم و با مرگ یکی از متواضع ترین و آرام ترین دکترها متولد شد.و این خود مایه ی تعجب است که چرا کاراکتر او بر خلاف کسی که جایگزینش شد، اینچنین پر ادعا و مغرور است!

دکتر ششم را اغلب خام ترین و ضعیف ترین کاراکتر و شخصیت پردازی برای یک چهره ی دکتر به حساب می آورند.ضمن پذیرش این موضوع، باید توجه داشت که دکتر ششم، شروع کننده ی سوالی بود که در نهایت در دوران دکتر هفتم درباره ی هویت خود و چیستی ماهیت دکتر پرسیده شد.حتی علامت سوال های متوالی روی لباس دکتر هفتم هم از علامت سوال حک شده روی یقه ی دکتر ششم آغاز گشت.

دکتر ششم یک توپ جنگی شلیک شده بود.او خودپرست، گستاخ و بی شرم، متکبر و خودبین و بداخلاق و ترش رو بود.او سخنور قابلی بود و می توانست به تندی و بسیار سلیس صحبت کند، هرچند سخنرانی های او اغلب مانند سخنرانی های دکترهای دیگر شور انگیز نبودند، بلکه احساس معذب بودن به بیننده می دادند.لباس او که مجموعه ی رنگارنگی از تکه پارچه های بریده شده بود که انگار از ۱۰۰ لباس مختلف انتخاب شده اند، نمایانده ی ذات غیر متمرکز و نابالغ و خام کاراکتر او بود.او بر خلاف چهره های پیشین دکتر، از استفاده از خشونت ابایی نداشت(گرچه اغلب آن را به عنوان آخرین راه ممکن بر می گزید).

برای تو اوضاع راحته پری.تو همینجا توی تاردیس پیر میشی و می میری، در حالی که من ریجنریت می کنم و تا ابد زندگی می کنم.

۶ فوق العاده به قابلیت های خود اعتماد داشت و همین ویژگیش باعث می شد مشتاقانه خود را به درون خطر پرتاب کند.او با وجود تمام مشکلات کاراکترش از نظر اخلاقی، همچنان دکتر بود و با همراهانش احساس نزدیکی می کرد و اگرچه با آنان به خوبی رفتار نمی کرد، ولی نجات آن ها برایش مهم بود.ولی متاسفانه هرگز در داستان های او نمی شد او را به چشم قهرمان داستان دید، و شاید دلیل این موضوع خودبینی و خودخواهی فوق العاده اش بود.دکتر ششم تا جایی پیش رفت که خود را “بهترین چهره از بین تمام چهره های دکتر” خواند! ۶ در عین حال بسیار کارآمد هم بود.او تنها چهره ی دکتر بود که توانست “مدار تلوّن” تاردیس را برای مدت کوتاهی تعمیر کند(که در نتیجه تاردیس صرفا مجبور نباشد به شکل یک جعبه ی آبی رنگ پلیس باشد.).هرچند این مدار مجددا خراب شد.

یکی از بزرگ ترین مشکلات دکتر ششم، عدم درک درست شخصیت پردازان او از چیزی که در حال خلق کردنش هستند بود.این که تمام تقصیرات ضعیف بودن دوران او را به گردن بازیگرش(کالین بیکر) بیندازیم، شاید راحت ترین و آسان ترین راه فرار باشد.ولی با وجود مشکلاتی که بیکر در تصویر کردن و بازی نقش دکتر داشت و به هیچ وجه نتوانست او را تبدیل به قهرمانی دوست داشتنی که می خواهیم کند، مشکل اصلی از نویسندگان فیلمنامه های او بود.فیلمنامه های دوران دکتر ششم بی رمق و نا امید کننده بودند.و از آن بدتر اینکه نویسندگان نتوانسته بودند تصویر درستی از کاراکتر دکتر ششم در ذهن خود ایجاد کنند.شش در عین اینکه شدیدا رنگارنگ، آراسته، و از نظر چهره و قیافه جوان و خوش سیما بود، دکتر تاریکی بود؛ و این دو خصیصه در هیچکدام از داستان های او نتوانستند در کنار هم قرار بگیرند.۶ دکتری بود که با ولیارد -چهره ی پایانی و مخرب دکتر- روبرو شد، از خشونت بی پروا استفاده می کرد، بد دهن بود و همراهان خود را به سادگی می رنجاند، و شاید تمام این ویژگی های عجیب، قابل درک می بودند اگر دکتر او واقعا تاریک می شد.ولی دکتر ششم تاریک نبود، کاراکتر خاکستری دوست داشتنی نبود، هیچ تکامل شخصیتی ای نداشت.او صرفا منفور بود، و همین باعث شد که دوران او، بدترین دوران تاریخ دکترهو نام بگیرد.پرونده ی دکتر ششم تنها با هشت داستان بسته شد، و هیچکدام از آن ها داستانی دیدنی و خوشآیند نبودند.با این حال ، همچنان باید گفت انداختن تمامی تقصیرات بر گردن کالین بیکر اشتباه است!

دکتر هفتم: شطرنج باز کیهانی

بازیگر: سیلوستر مک کوی

۱۹۸۷-۱۹۸۹ + یک حضور در ۱۹۹۶

۱۲ داستان (۴۲ اپیزود)

18649_spotart

تمام تمدن ها با شکار کردن و غارت کردن شروع می شن.ولی نگران نباش، تو خیلی قبل ترش می میری.

دکتر هفتم خطاب به یک سوسک

هر دکتر را می توان در یک واژه خلاصه کرد.دکتر نهم را در رستگاری، دکتر دهم را در قهرمان، دکتر یازدهم را در ماجراجویی، دکتر سوم را در دانشمند و …..

بنا بر این منطق، هفتمین چهره ی تایم لرد یاغی در یک کلمه خلاصه می شود: “سوال”.دکتر هفتم بیش از هرچیز درباره ی پرسش است، هم به معنای لفظی و هم استعاری.از پولیورش که پر از علامت سوال های فراوان حک شده روی آن است و چترش که دسته ی آن به شکل یک علامت سوال است گرفته(در واقع مایه ی تعجب است که چرا روی کلاه لبه دار او نیز یک علامت سوال درج نشده) تا مورد پرسش قرار دادن خودش و گذشته اش.دکتر هفتم دکتر تاریکی است(به واقع دکتر هرگز به اندازه ای که او در اپیزود Curse of fenric  تاریک بود و همگان را بازی داد، بر لبه ی تیغ اخلاقیات راه نرفته است) او قدم در راهی گذاشت که پیش از این دکتر اول آن را طی کرده بود و مقرر بود بعدا دکتر دوازدهم آن را بپیماید.در واقع سال ها قبل از دکتر دوازدهم، او بود که نخستین بار این سوال را از خودش پرسید: “آیا من یک مرد خوب هستم؟” و بر خلاف ۱۲، نه یک فصل، بلکه تمام دوران او صرف پاسخ به این پرسش شد.پرسشی که در نهایت نیز با کنسل شدن سریال در فصل ۲۶ بی جواب ماند و بنابراین پاسخ به آن تا دوران دکتر دوازدهم به تعویق افتاد.

استراتژی مهمه، اِیس! اگر مثل حیوانات بجنگیم، مثل حیوانات هم می میریم.

 هفت همزمان قهرمان و شخصیت شرور و ویلین داستان هایش است، گرچه در ابتدای دورانش دکتری شاد با قیافه ای احمقانه و بازیگوشی های فراوان و به طور کلی بازگشتی به دکتر دوم به نظر می رسد، ولی هرچه که در دورانش جلوتر برویم، بیش از پیش تاریک بودن نهفته در ذات شخصیتش آشکار می شود.بسیاری به او لقب “دلقک غمگین” را در میان دکترها داده اند.با وجود قد کوتاهش، او سایه ای عظیم بر تمام شخصیت های اطرافش می افکند.دکتر هفتم در واقع یک شطرنج باز بین کهکشانی قهار است، شطرنج بازی که تمام اطرافیانش-و حتی همراهانش را- چون مهره های پیاده ی شطرنج بازی می دهد و بر صفحه ی سیاه و سفید نقشه هایش حرکت می دهد تا به هدف نهایی خود برسد؛ و گرچه این هدف نهایی اغلب خیر و به مصلحت جهان است، ولی همیشه امکان دارد قربانیان زیادی بدهد.دکتر هفتم تصویر کلی را می بیند و این تصویر است که برایش در اولویت قرار دارد و در واقع بر خلاف بقیه ی دکترها که خدایانی هستند در تلاش برای انسان بودن، او خدایی است که تلاش می کند خدایی بزرگ تر شود.برای او جزئیات کوچک مثل زنده ماندن یا نماندن یک انسان در ماجرایی عظیم اهمیتی ندارد.شاید به دلیل ذات تاریک دکتر هفتم باشد که اینچنین درگیری های فراوان با همراهش، “اِیس” (Ace) داشته است.در  واقع مشاجرات دکتر دوازدهم و کلارا در مقابل بحث های اخلاقی ایس و دکتر هفتم هیچ است.بحث هایی که ایس در تاریک ترین و جدی ترین لحظات درام سریال، با ناباوری فراوان رو به دکتر فریاد می زد که چه هیولای بزرگی است و دکتر با نگاه خیره اش تمام حرف های او را گوش می کرد و در سکوت به کار خود ادامه می داد و پس از به نتیجه رسیدن نقشه اش و برطرف شدن بحران بود که به فکر دلجویی از ایس می افتاد.

برگیدیر : اوه خدای من! زن ها! به هیچ عنوان تخصص من نیستن.

دکتر: نگران نباش برگیدیر.کارت به اونجاها نمی رسه.به زودی یکی بهت شلیک می کنه و می میری.

با وجود ذات تاریکش، دکتر هفتم در برخورد با دیگران بسیار مهربان، خوش برخورد،کنجکاو، سهل گیر و بی قید بود.در عین حال او شدیدا تحریک پذیر بود و با وجود سکوتش در بسیاری از موقعیت ها، همواره مطمئن از مسیرش بود و از تمام مسائل اطلاعات کافی داشت.او مثل یک کارآگاه کلاسیک رفتار می کرد: به هیچ عنوان تا پایان داستان دلایل کارهایش را با کسی در میان نمی گذاشت.گاهی مانند هرکول پوآرو مدتی طولانی روی صندلیش می نشست و در تفکر غرق می شد و گاهی نیز همچون شرلوک هولمز مرموز و تودار رفتار می کرد.در واقع شاید او مرموز ترین دکتر بین تمام دکترها باشد.دکتر هفتم راز های بسیاری داشت، از نقشه هایش برای دشمنان نگون بختش تا گاهی حتی هویت خودش را از بقیه مخفی نگه می داشت، و با وجود اینکه کارهایش گاهی به شدت وحشتناک می شدند، بیننده به مرور می آموخت که بهتر است به او اعتماد کند؛ چنانکه ایس نیز در نهایت همین درس را از همراهیش با او گرفت.دکتر هفتم به خصوص در داستان های متاخرش بسیار جدی رفتار می کرد.او بر خلاف بسیاری از دکترهای دیگر که بدون نقشه درون آتش می دویدند، چون استراتژیستی ماهر نقشه می ریخت و بعد خود به کناری می نشست و به نتیجه رسیدن نقشه هایش را نظاره می کرد.او مانند عروسک گردانی همراهان و اطرافیانش را بازی می داد.نوعی شرارت نهفته درونش وجود داشت که موجب می شود همواره این طور به نظر برسد که او چیزیست بیش از آن لوده ی مهربان و دلگرم کننده ای که نشان میدهد.او دکتر پشت پرده بود، کسی که به جای برخورد بی تفکر با شرایط و نقشه کشیدن در حین فرار کردن، ترجیح می داد وقایع را از پشت صحنه کنترل کند.او تا حدی مشابه دکتر دوم بود و ترجیح می داد در مقابل دشمنانش نقش یک احمق را بازی کند تا آنان او را دست کم بگیرند، ولی به هیچ عنوان مانند دکتر یازدهم نبود که بدون نقشه ی دقیقی از پیش طراحی شده و حتی در حین اجرا، به مواجهه با دشمنان برود.او یک شعبده باز  بود، حواس دشمنانش را از واضحات پرت می کرد و با مجموعه ای از حقه های متوالی و بدون آنکه خود آن ها متوجه شوند چطور، اغلب به دست خود آن ها به نابودی می کشاندشان.او مانند بسیاری از دکترهای دیگر یک سخنران بود.ولی سخنرانی هایش نه درباره ی عظمت خودش، بلکه اغلب درباره ی ادبیات، غذا، مکان های پیش پا افتاده و هر چیز کوچکی بود که در آن لحظه در ذهنش می گذشت.

هر آدم جالبی، مطمئنا یه جورایی دیوانه ست.وگرنه خیلی ملال آور می شد!

تاردیس او به شکل دکوراسیون داخلی یک خانه طراحی شده بود، و البته او بار ها اقرار کرده بود که تاردیس را به شکل خانه اش می بیند.در واقع نماد دکترهو در دوران او، پیرمرد تنهای تکیه زده بر صندلی راحتی درون خانه ی طراحی شده به سبک لندن دوران پادشاه جورج ششم شده بود.دکتر هفتم بین تمام پیشینانش پیچیده ترین و خاص ترین کاراکتر را داشت، سفرش در طی ۱۲ داستان و ۴۲ اپیزودش از خلق فجایع جهانی تا انتصاب به عنوان رئیس جمهور گلفری و تبدیل شدن به مرلین جادوگر اتفاقات مختلف و فراوانی را به خود دید، و با وجود مشکلات فراوان در ساخت و نویسندگی برخی از داستان هایش، بر خلاف نظر مسئولین بی بی سی به هیچ عنوان نمی توان گفت که او دکتر بدی بوده است.غمگین ترین لحظه ی تاریخ دکترهو شاید، آخرین دقایق داستان Survival   باید که دکتر و ایس در افق قدم می زنند و تصویر تاریک می شود و بی بی سی به بینندگان قول می دهد دیگر دکترهویی وجود نخواهد داشت.ولی این واقعه ی غم انگیز به هیچ عنوان تقصیر دکتر هفتم و کاراکتر استثناییش نبود!


پی نوشت: اگر دکتر هفتم انقدر خوب بود، چرا دکترهو در دوران او کنسل شد؟

این سوالی است که اغلب پرسیده می شود! بی بی سی سیلوستر مک کوی، بازیگر دکتر هفتم را عامل اصلی کنسل شدن سریال می داند.ولی این تلقی کامل غلط است.دلایل پیچیده تر از این حرف ها هستند.

بسیاری تاریک شدن کاراکتر دکتر را عامل کنسل شدن سریال در فصل ۲۶ می دانند.بعضی ایس، همراه دکتر، و درگیری هایش با او را عامل اصلی می دانند.برخی تصور می کنند داستان ها بیش از حد سنگین شده بودند.بعضی کاراکتر دکتر هفتم را به هیچ عنوان دکتر نمی دانند(هرچند باید شجاعت نویسندگان وقت برای ایجاد این تغییر عظیم در شخصیت پردازی دکتر، آن هم در مقطع حساسی که تازه دوران فاجعه بار دکتر ششم گذشته بود را ستود) و بعضی دیگر نیز تغییر ذائقه ی مردم و افت محبوبیت علمی تخیلی در انگلستان را عامل کنسل شدن می دانند.در نقطه ی مقابل، بعضی فاصله گرفتن دکترهو از ریشه های علمی تخیلیش و در عوض وارد کردن عناصر فانتزی و جادو به سریال را عامل کنسل شدن آن می دانند.

در حالی که تمام این دلایل بالا به نوعی درست هستند و نقشی در کنسل شدن سریال در سال ۱۹۸۹ داشته اند، اما باید گفت عامل اصلی و اساسی کنسل شدن سریال تنها و تنها یک نفر بوده و بس: مایکل گرید!

مایکل گرید، مدیر بخش برنامه ریزی پخش برنامه  های بی بی سی بوده است.نویسنده ی متن معتقد به تئوری های توطئه که او عامدانه دکترهو را نابود کرد نیست، ولی فقدان کاردانی او و حماقت های پی در پیش موجب کنسل شدن دکترهو شد.او در دوران دکتر های ششم و هفتم چندین وقفه ی طولانی بین پخش فصل ها ایجاد کرد(طولانی ترین آن ها، یک وقفه ی ۱۸ ماهه بین دو فصل در دوران دکتر ششم بود).همچنین در بسیاری از داستان ها هم دخالت هایی کرد و حتی کاستوم مضحک دکتر ششم نیز ابتکار خاص او بود.ولی ضربه ی نهایی او به سریال، اقدامی نسنجیده بود که چنان به دکترهو خسارت وارد کرد که حتی دالک ها و سایبرمن ها نیز به کمک هم موفق به این سطح از خسارت نمی شدند: او ساعت پخش دکترهو را در دوران دکتر هفتم به دوشنبه شب ها ساعت ۷:۳۵ دقیقه تغییر داد.در آن زمان و در همان ساعت، برنامه ی هفتگی “خیابان تاجگذاری”، پر بیننده ترین برنامه ی تلویزیونی تاریخ بریتانیا تا آن تاریخ، از شبکه ی ITV  پخش می شد و همزمانی پخش دکترهو با آن برنامه، ضربه ی مهلکی به سریال وارد کرد.در واقع به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران، همین که دکترهو در آن دوران اصلا بیننده ای داشته خود نوعی معجزه محسوب می شده!

طبیعی بود که بعد از این حماقت بزرگ نهایی، آمار بینندگان سریال روز به روز افت کرد و در نهایت بی بی سی به این نتیجه رسید که ادامه دادن سریال برایش به صرفه نیست.مایکل گرید با اقداماتش در طی دوران ۶ سال مدیریتش در سمت مدیریت برنامه ریزی پخش بی بی سی، باعث ایجاد شدن ۱۶ سال وقفه تا بازگشت دوباره ی سریال در سال ۲۰۰۵ شد! ولی متاسفانه تاریخ سیلوستر مک کوی رو ملامت کرد.

دکتر هشتم: عاشق!

بازیگر : پاول مک گان

۱۹۹۶

۱ داستان(یک فیلم تلویزیونی) + تعداد زیادی ماجرای رادیویی بیگ فینیش

5111507-low-doctor-who1

“من نمی تونم همیشه کاری کنم که رویاهات محقق بشن، ولی می تونم کاری کنم که امروز محقق بشن”

بعد از دکتر دهم، شاید دکتر هشتم انسان ترین دکتر باشد.او تجسم واقعی چهره ی عاشق دکتر است، و منظور هر نوع عشقی است.دکتر هشتم حقیقتا عاشق است، عاشق همراهان انسانیش(چه در فیلم تلویزیونی و چه در مجموعه ی رادیویی بیگ فینیش)، عاشق جهان، و حتی عاشق دشمنانش.او هیئت رمانتیک و احساسی دکتر است، کسی که نه برای نجات جهان، بلکه به خاطر عشق مطلق و خالصش برای جهان، در کیهان سفر می کند.او دمدمی مزاج،صریح و رک، با قدرت همدردی بالا و شدیدا احساساتی است.ولی در عین حال، ۸ خسته است.او در موقعیت های فراوانی به خودش و درست بودن راهش شک می کند و از نبرد بی پایانش با شیاطین جهان بیزار و خسته است، و شاید به همین دلیل باشد که می گوید: “گاهی فکر می کنم مرگ یک موهبته!”

“تو خوش شانسی سوزان، خوش شانسی که من رهات کردم.من انقدر مرگ انسان ها رو به چشم دیدم که دیگه بهش عادت کردم”

هشت درون ذاتش یک کودک است.او شاید ساده ترین و معصوم ترین چهره بین تمام دکترها باشد.با این حال این معصومیت تنها در ابتدای راهش به چشم می خورد و وقتی که به پادکست رادیویی بیگ فینیش گوش می کنیم و تاریک شدن تدریجی روح او در مجموعه ی دارک آی را می شنویم، به مرور متوجه می شویم چطور او در نهایت به جایی رسید که تبدیل به دکتر جنگ شد و در جنگ زمان جنگید.هشت نسبت به جهان بیش از حد خوشبین است، و جهان بارها و بارها به او ثابت می کند که در اشتباه است و این جهان جای تاریکی است.مسیر او با مبارزه با یک تایم لرد(مستر) آغاز می شود و در نهایت به مبارزه با تایم لرد ها و دالک ها با هم ختم می شود.پرسش اساسی “من چه کسی هستم” که او از همان لحظه ی اول تولدش از خود می پرسد، تا آخرین لحظه ی زندگی گریبان گیر اوست و او در نهایت به این نتیجه می رسد که دیگر نباید دکتر باشد، چون این جهان دیگر نیازی به یک دکتر ندارد.این جهان بیمار نیست که محتاج درمان باشد.این جهان مرده است، و بنابراین نیاز به جنگجویی دارد که در خون آن غوطه بخورد و ضیافتی بر پا کند.

دکتر هشتم بداهه گو ترین دکتر است.او هرگز و در هیچ موقعیتی برای خود نقشه ای طراحی نمی کند، بلکه همیشه با بداهه گویی و اقدامات ناگهانی و غیر منتظره از مخمصه فرار می کند.شاید از این نظر بیش از همه شبیه دکتر یازدهم باشد.هشت پایبند ترین دکتر به اصول اخلاقی است.او عاشقانه تمام انسان ها را دوست دارد و تا جایی با آن ها احساس نزدیکی می کند که یک بار به شوخی می گوید از طرف مادری انسان است.محرک او برای جنگجو شدن نیز مرگ یک انسان از ترس وحشتی که تایم لرد ها و دالک ها با جنگشان بر جهان حاکم کرده اند است.نفرت نهایی هشت از تایم لرد ها و دالک ها که منجر به تولد دکتر جنگ می گردد، از عشق او سرچشمه می گیرد.عشقش نسبت به زندگی و انسان ها، هیولایی سرکش درون او می پرواند که در نهایت منجر به خلق دکتری می شود که بیش از تمام دکترها دستش را به خون آلود می کند و برای اولین و آخرین بار در زندگی دکتر، سلاح به دست می گیرد.

“من شاید به اندازه ی یک کوه باستانی باشم، ولی به هیچ عنوان طاقت یک کوه رو ندارم.خسته ام سوزان، خسته ام”

دوران دکتر هشتم بر صفحه ی تلویزیون کوتاه بود(هرچند دوران او در رادیو تا کنون ۱۶ سال است که ادامه داشته است)، ولی ۸ در همان وقت اندک ۹۰ دقیقه ای، خودش را در دل هووین ها جا داد و توانست خود را به عنوان چهره ای ویژه، بارز و متفاوت از دکتر در ذهن همگان تثبیت کند.دکتر هشتم دکترِ عشق بود و هرچقدر هم طعنه آمیز به نظر برسد، تبدیل شدنش به یک جنگجو نیز تنها از سر عشق بود!

دکتر جنگ!!!

john-hurt-bafta-12

بازیگر: جان هارت

۲۰۱۳

۱ داستان(اپیزود ویژه ی پنجاه سالگی)

دکتر هشتم، چندان  خوش شانس نبود و بنابراین در زمان حیاتش «جنگ زمان» آغاز شد؛ جنگی که مابین دالک ها و اربابان زمان بود و بقای تمام دنیای هستی را به خطر انداخته بود. دکتر هشتم، بنا به مرام «دکتر» بودن و مسئولیتی که این لقب بر دوشش می نهاد، اجازه ی دخالت در این جنگ را نداشت. امّا تمامی مخلوقات برای به اتمام رساندن این جنگ، به کمک دکتر نیاز داشتند. این درخواست، در نهایت او را به سمت قرار گرفتن در مسیر جنگ قرار داد. با کمک انجمن خواهری کارن، دکتر ریجنریت کرد امّا جرات «دکتر» نامیدن خود را نداشت و خود را «جنگجو» خواند.

جنگجوی تازه متوّلد شده و جوان، این ذات «دکتر» بودن خود را نادیده گرفته و در جنگ مداخله کرد، صرفاً در راه رسیدن به هدف نجات جهان. او در این مسیر، پیر شد و به این نتیجه رسید که باید کاری بزرگ تر از فقط مداخله کند. او باید یک باره به جنگ پایان می داد با نابودی دالک ها همراه با مردم خودش.

شاید دکترهای پس از «دکتر جنگ» حس گناه نسبت به این عمل داشتند، امّا این دکتر جنگ بود که شرمسارتر از همه بود. او حتّی به هنگام راه اندازی سلاح «لحظه»، تاردیسش را مایل ها دورتر پارک کرده بود تا وی شاهد انجام این عمل ناخواسته نباشد. حتّی تا جایی که مطلع هستیم، او همراهی نیز نداشت تا شاهد دخالتش در این جنگ نباشد. البته او توانست از طریقی دیگر و بدون سوزاندن خود مردمش، این جنگ را به پایان برساند امّا بنا به دلایلی، قادر به یادآوردن این نبود و تصورش این بود که او هر دو طرف جنگ را نابود کرده پس دکترهای بعدی کماکان وجود او را در ذهن خود، دفن کرده بودند.

گرچه خود را دکتر نخواند، امّا نشانه هایی از دکترهای دیگر داشت. از جلیقه ی دکتر هشتم تا حس شوخ طبعی خاص دکتر دوّم و دکور تاردیس و اخلاق دکتر اوّل. او کماکان مهربان و دلرحم است. کمی درمانده بابت مداخله اش در جنگ زمان و «دکتر» نبودنش. او همیشه دلش با مردم و نجات آن ها است و همین هدف، او را به این مسیر هدایت کرده. او گرچه خود را دکتر نمیخواند، امّا کماکان دکتر بود، امّا در مسیری متفاوت. جنگ زمان، به او درس هایی داد. درس هایی از دنیایی بی رحم. جنگ زمان، دکتر را عاقل تر و پخته تر از همیشه کرد. امّا افسوس که دیگر دکترها وجودش را انکار می کردند. این دکتر، به آن اندازه ای که لایقش بود، تحسین نشد و بیشتر سرکوب شد. امّا در نهایت، با انتخابی درست، به مرحله ای از رضایت و خوشحالی رسید و رسالت خود را در بدنی سالخورده به پایان رساند و به بدنی جوان تر ریجنریت کرد؛ چرا که وقتش فرا رسیده بود.

دکتر نهم: دیوانه ی غرق در خون!

10181806_hi

بازیگر: کریستوفر اکلستون

۲۰۰۵-۲۰۰۶

۱۰ داستان(۱۳ اپیزود)

“خیلی از سیّاره ها شمال دارن!”

تنها تایم لرد بازمانده از Time War و مسبب نابودی مردم سیاره ی خود بودن، نیاز به ظرفیت زیادی برای تحمل دارد.. شاید حتّی یک قلب نتواند چنین غمی را متحمل شود. امّا این دکتر نهم است که با سرکوب کردن این غم در هر دو قلبش، سعی بر پنهان ساختن این فاجعه ی عظیم را دارد؛ چرا که او دکتر است و می داند باید به یاری رساندن ادامه دهد. رسالت دکتر از همان شروع سفرش، نجات جهان بوده و همیشه از این نکته آگاه بوده که در این راه، ممکن است آشنایان و اطرافیانش قربانی شوند، امّا شاید حتّی در تصورات بی کران دکتر نمی گنجید که روزی ناچار به نابودی مردم خودش برای دستیابی به هدفش باشد. این قربانی نهایی، باعث میشد که تنها بماند. امّا در آخر، محض نجات دنیاها که توسط Time War تهدید میشد، به عمل ناخواسته ی نابودی اربابان زمان جامه ی عمل پوشاند. با یک نگاه کافی به صورت دکتر نهم میتوان این را استنتاج کرد که اتفاق وحشتناکی برای دکتر افتاده و حس گناه سر تا پایش را فرا گرفته بود.

“من مگه کی ام که بخوام با تاریخ در بی افتم؟”

در لباس های او رنگ تیره، غالب است. مخصوصاً کت چرمی اش که سیاه کامل است؛ گویی که هنوز برای مردمش عزادار است. خبری از لباس های پیچیده و رنگارنگ نیست.برای دکتر نهم، همه چیز مانند یک تارِک دنیا ساده است. برای دکتر که مردی صلح طلب بوده، جنگیدن در «جنگ زمان» لکّه ی ننگ بزرگی بر پیشانی محسوب می شود. پس او به ندرت درباره ی آن حرف می زند و تلاش می کند با ماجراجویی و دویدن به سرعت هرچه تمام تر در گستره ی جهان، خاطرات تاریک را از یاد خود ببرد. او دچار افسردگی پس از جنگ یا به اصطلاحی PTSD شده و فشار آن اتفاقات هنوز بر روی دوشش سنگینی می کند. از طرفی سعی بر این دارد که با بازگشتن به میان نژاد مورد علاقه اش یعنی «انسان ها»، این غم را در خود فرو ببرد. او خیلی سریع یک همراه انتخاب می کند تا او را در این مسیر خارج شدن از افسردگی یاری کند. همراهش، رز، نیز دختری خونگرم و مهربان و ساده است پس بسیار سریع، همراه با هم ماجراجویی را آغاز می کنند، به صورتی که این صمیمیت در تجسم دهم دکتر، به عشقی عمیق تبدیل می شود.

“یادم اومد… من می تونم برقصم”

گرچه نهم مسئول پایان تراژدیک Time War بوده، امّا دالک ها را مقصر این اتفاق می داند چرا که دالک ها نیز طرف دیگر آن جنگ بودند. او نفرت خاصی (شاید بیش از هر دکتری) نسبت به دالک ها دارد. در صحنه ای که او با یک دالک از کار افتاده در یک اتاق حبس می شود، وقتی از عمد توانایی دالک در استفاده از اسلحه اش با خبر می شود، شروع به خنده هایی از موضع قدرت می کند. شاید صحنه ای که او نتیجه ی Time War و نابودی دالک ها برای آن دالک خراب تعریف می کند، نشان دهنده ی آشکار تنفر دکتر نسبت به این نژاد است. حتّی در جمله هایی قصد رساندن این مفهوم را دارد که به نابودی دالک ها توسط خودش افتخار می کند با گفتن جمله I made it happen. دکتر بر این باور است که بدون حضور دالک ها، او هرگز مجبور به انجام چنین نابودی بزرگی نمی شد. امّا کماکان، در لحظه ای که دوباره به خاطر می آورد که کسی که باعث آن نتیجه ی هولناک برای Time War او بوده و نه کس دیگر، غم وجودش را فرا میگیرد.

“دالک ها خونه و مردمم رو نابود کردن، هیچی واسم نمونده”

او زاده ی عواقب جنگ است. افسرده و دل شکسته، امّا این به این معنی نیست که احساساتی ندارد. او هنوز هم در اعماق وجودش، به اطرافیانش عشق می ورزد و آن ها را دوست دارد. او سعی می کند افسردگی اش را پشت سر بگذارد، پس تا جایی که میتواند لبخند به لب دارد، سعی می کند که رقصیدن را به خاطر بیاورد، با همراهش به خوردن چیپس می رود و با خانواده ی همراهش، رفت و آمد می کند. تکیه کلامش Fantastic «بی نظیر» است گویی که دارد به خودش اطمینان قلب می دهد که هر کاری که اکنون میکند، نتیجه ی خوبی خواهد داشت و اشتباه گذشته تکرار نخواهد شد.

“همه زنده موندن، رز”

او توسط پیام جهانی «بد وولف»، در نهایت به سمت سفینه ی دالک ها کشیده شد. دیدن اینکه دالک ها هنوز زنده اند، او را آزار می داد چرا که گویی او مردمش را قربانی کرد برای هیچ. رز برای بازگشتش، سعی در راه اندازی دوباره تاردیس داشت که تمامی انرژی تایم وورتکس را به خود جذب کرد امّا ذات انسان قادر به تحمّل چنین انرژی نیست. این بار نوبت نهم بود که خود را قربانی کند. پس او انرژی را به بدن خود جذب کرد که در نهایت منجر به ریجنریتش شد.

“برید اتاقتون. چون که از دستتون خیلی خیلی عصبانی ام”

نهم بیش از هر چیزی، یک قهرمان است. یک قهرمان جنگی. شاید این نکته که با وجود ناراحتی درونی اش، دست از کمک بر نداشت او را دکتری از خود گذشته و خوش قلب به توصیر بکشد. شاید او بسیار کم در میان ما بود، امّا ثابت کرد که هنوز همان تایم لردی است که قابل احترام و پیرو اخلاقیات است. او سربازی است که از جنگ بازگشته، جنگی که برای نجات ما بوده، پس باید با آغوش باز پذیرایش باشیم.

 دکتر دهم: دوباره قهرمان، دوباره انسان

بازیگر: دیوید تننت

۲۰۰۵-۲۰۱۰

۳۶ داستان(۴۷ اپیزود)

dr-who-suit__32562_zoom

با من بازی نکن، تو همین الان کسی که من دوست داشتم رو کشتی.این جای امنی برای وایسادن نیست.من دکتر هستم و تو توی بزرگترین کتابخونه ی جهانی! توش دنبال اسم من بگرد!

با فریاد زدن نامش وحشتناک ترین هیولاها را به خود می لرزاند، خودش را کابوس هیولا ها توصیف می کند، طوفان خروشانی است که لرزه بر اندام دالک ها و سایبرمن ها می اندازد، و با این حال، شاید او انسان ترین دکتر بین تمام چهره های مختلف تایم لرد باشد!

و واقعا نیز چنین است.دکتر دهم از تمام دکترهای دیگر انسان تر و نزدیک تر به یک انسان است.بین تمام دکترهای دیگر در برقراری رابطه با انسان ها، درک کردن انسان ها و کار های آن ها و احساساتشان و همذات پنداری با آن ها کمترین مشکل را دارد.در واقع اگر دکتر یازدهم در انتهای طیف بیگانه بودن باشد، دکتر دهم غیر بیگانه ترین و زمینی ترین دکتر است و در ابتدای این طیف قرار  دارد.شاید تنها هماوردش از این نظر دکتر هشتم باشد.دکتر دهم حتی با انسان ها رابطه ی عاطفی و عاشقانه نیز برقرار می سازد و می توان گفت اولین چهره ی دکتر است که با زن های زیادی همراه بوده و از بوسیدن آن ها تا برقراری رابطه ی جدی با آن ها پیش رفته.او با رز رابطه ی احساسی نزدیکی بر قرار می سازد و با ملکه الیزابت باکره نیز ازدواج می کند(و حتی طبق اشاره هایی پیش از ازدواج با او مقاربت نیز داشته).از این نظر شاید بتوان او را بالهوس ترین دکتر توصیف کرد.

یک اصطلاح قدیمی زمینی وجود داره کاپیتان، که همیشه به آدم روحیه می ده و روح رو در مواقع سختی تسلی می ده.می دونی چیه؟ الون-زی!

دکتر دهم در برخورد اول و نگاهی از دور ، زنده دل، بذله گو، خوشگذران، سهل گیر، پر حرف و گاهی حتی گستاخ است.ولی زیر این ظاهر خندان و پرحرفش، در وجود او خشم، پشیمانی و افسوس و آسیپ پذیری ژرف و عمیقی نهفته است.خشمی که در هنگام مقابله با بی عدالتی چون زخمی کهنه سر باز می کند، پشیمانی از نابود کردن وطنش و همچنین از موجب شدن مرگ بسیاری از نزدیکانش ، و آسیب پذیری هنگام رخ دادن فجایع دیگری برای دوستانش که باعث می شود بدون هیچ تعارفی اشک از دیدگانش جاری شود.

و شاید بتوان در همین سه کلمه ی خشم، افسوس و آسیب پذیری، تمامیت دکتر دهم را توصیف نمود.

برادر خانواده ی همخون: اون هرگز صداش رو بالا نبرد.این بدترین چیز بود.و بعد اون رو دیدیم:خشم یک تایم لرد رو.و فهمیدیم چرا این دکتر که با خدایان و شیاطین جنگیده، از دست ما فرار می کرد؛ اون فقط می خواست مهربون باشه.

او در School Reunion اقرار می کند که حالا نسبت به قبل کمتر بخشنده  است و به جایی رسیده است که تنها یک کد و قانون اصلی برایش باقی مانده: همیشه به دشمنانش امان دهد، ولی اگر آن ها بر نیات خصمانه ی خود پافشاری کنند آنان را به سخت ترین صورت ممکن تنبیه کند. وقتی هریت جونز بر خلاف نظر او دستور می دهد که سفینه ی موجودات مهاجم به زمین نابود شود، او به انتقام حرفه ی سیاسی وی را نابود می کند.دکتر دهم جمع اضداد است.می تواند به راحتی شیاطین و خدایان را به زیر بکشد و با این حال همیشه با دشمنانش مسامحه می کند.در Human nature  نه تنها زندگی و هویت خود، بلکه زندگی همراهش مارتا و جمع زیادی از مردم را به خطر می اندازد تا دشمنانش، خانواده ی همخون ، بتوانند عمر طبیعی خودشان را به پایان ببرند و تمام تلاشش را می کند که با مهربانی با آنان مدارا کند، و بعد وقتی در نهایت خشم فروخفته اش بیدار می شود، سخت ترین و وحشتناک ترین مجازات ممکن را برای آنان در نظر می گیرد.شاید خشم هیچ دکتر دیگری به ترسناکی خشم ۱۰ نباشد ، چرا که گرچه او دیر خشمگین می شود و همواره سعی می کند به آرامی با دشمنانش مذاکره کند، ولی اگر بالاخره خشمگین شود، عاقبت بسیار بدی در انتظار کسانی که مورد خشم او قرار گرفته اند خواهد بود.دکتر دهم پایبند به ارزش های اخلاقی اسلاف خود، به خصوص دکتر چهارم است.در انیمیشن dream land  ، او دشمنان وحشی و جنگ طلب خود را در حساس ترین موقعیت ممکن نابود نمی کند و به آن ها رحم می کند، چرا که می داند در نهایت آن ها روزی در تکاملشان به جایی خواهند رسید که صلح طلب خواهند شد.دکتر دهم کسی است که حتی در دو قلبش جایی وجود دارد که بتواند رحم و بخشش برای دالک ها و دوروس، خالق آن ها جای دهد و وقتی کپی نیمه انسانی و ژنتیکی او اقدام به قتل عام و نسل کشی علیه دالک ها می کند، او را از خود طرد کرده و به جهانی موازی تبعید می کند.

تنهایی، بزرگ ترین و اصلی ترین دشمن دکتر دهم است.او همانطور که پیش تر گفته شد، افسوس بزرگی در سینه دارد.خود را برای نابودی گلفری ملامت می کند و بیش از هر چیز از رخ دادن واقعه ی بد برای همراهانش می ترسد، و انگار سرنوشتش این است که همیشه نیز همراهانش چنین شوند.روابط او با همراهانش اغلب کوتاه است و اغلب به تراژدی ختم می شود.از رز که در جهانی موازی گیر افتاد و مارتا که تبدیل به یک نظامی و سرباز شد(فراموش نکنید، دکتر از سرباز ها متنفر است) و دونا که تمام ماجراهایش با او را از یاد برد، تا همراهان کوتاه مدت تری مثل استرید یا ریور سانگ که جان خودشان را برای او فدا کردند یا مادام دپامپدور که در تراژدیک ترین و غمگین ترین سناریوی ممکن، تا آخر عمر به انتظار بازگشت دکتر نشست و در نهایت در حسرت دیدار دوباره اش مرد.عذاب وجدان او به خاطر اتفاقاتی که برای او و به نام او بر سر همراهان و دوستانش رخ داده، باعث می شود او در سال های پایانی عمرش انزوا پیشه کند و در سودازدگی از تنهاییش و اندوهِ این حقیقت که آخرینِ نسل خود است، به سفر در کیهان ادامه دهد. سلاح مومنت او را اینچنین توصیف می کند: “مردی که پشیمان است”.

ویلفرد: مستر می خواد تو رو بکشه.و اگر تو اون رو بکشی هم خودت و هم تمام اون انسان ها رو نجات می دی.به هیچ عنوان حق نداری اون رو بالاتر از تمام اون انسان ها قرار بدی.این اسلحه رو بگیر و اون رو بکش و خواهش می کنم نمیر، چون تو فوق العاده ترین مردی هستی که من تا به حال دیدم.بگیرش!

دکتر: هرگز!

نابودی گلفری –  یا لااقل نابودی از نگاه و زاویه ی دید دکتر – تاثیر خودش را نه بر دکتر نهم، بلکه بر دکتر دهم گذاشته است.دکتر نهم زاده ی جنگ و خون است و بنابراین به دیوانه وار ترین حالت ممکن به ماجراجویی می پردازد و سعی می کند با سرگرم نگه داشتن خود با وقایع گوناگون، حواسش را از تایم وار و خاطرات وحشتناک آن پرت کند.ولی دکتر دهم است که بالاخره درنگ می کند، به کاری که کرده می اندیشد و  “در شبی وحشتناک، به شمارش تعداد کودکانی که در گلفری آن ها را کشته مشغول می شود”. آخرینِ نسل خود بودن برای دکتر دهم، تاثیری عظیم بر او گذاشته و او را تبدیل به شخصیت خاصی کرده است.شاید به همین دلیل باشد که وقتی مستر، بزرگ ترین دشمنش در آغوشش جان می سپارد، این چنین فریاد می زند و اشک می ریزد.مرگ مستر، یادآوری دیگری برای اوست که “آخرین تایم لرد” است و تنهایی و انزوا، سرنوشت محتوم اوست.

با این وجود، دکتر دهم عاشق زندگی و زیبایی های آن است.به تنهایی به سفر تفریحی و تماشای سیاره ی میدنایت می رود.فرانسوی و ایتالیایی یاد می گیرد و هری پاتر می خواند.بیش از تمام دکترهای دیگر تمایل دارد همراهانش را به مکان های تفریحی ببرد.و همین عشق او به زندگی است که موجب می شود برای دفاع از آن هر کاری بکند، حتی اگر به قیمت دوباره بازگرداندن گلفری و تمام هم نوعاش به آتش و جهنم تایم وار باشد.

دکتر دهم از عظمت خود آگاه است.در waters of mars  تا جایی پیش می رود که خود را از قوانین زمان و تایم لرد ها نیز بالاتر می داند(هرچند در نهایت عواقب مصیبت بار این غرور را می بیند.) او خوب می داند که می تواند به سادگی در خطرناک ترین موقعیت ها نیز دشمنانش را نابود کند، ولی هرگز چنین نمی کند و همواره در تلاش است از در صلح وارد شود.چرا که چنان که به دخترش جنی توضیح می دهد: “قتل…روی تو اثر می ذاره.و وقتی این کار رو کرد، دیگه هرگز نمی تونی ازش خلاص بشی.” و دقیقا برای جلوگیری از ارتکاب اعمال وحشتناکی چون قتل است که ترجیح می دهد با شوخی و خنده، با وراجی و سریع حرف زدن و به هم بافتن کلمات بی معنی، با متقاعد کردن دشمنانش به اینکه راه دیگری نیز وجود دارد و در آخرین گزینه ی ممکن، با فریاد زدن عظمتش بر سر دشمنانش، مشکلات بغرنج و حل نشدنی را حل کند. دکتر دهم، قهرمان کلاسیک بین چهره های مختلف دکتر است، اصول اخلاقی به مطلق ترین وجه ممکن برایش در اولویت قرار دارند، به نظر عادی ترین چهره ی دکتر به نظر می رسد، و با این حال، باید اقرار داشت که از  پیچیده ترین شخصیت های تاریخ دکترهو است.با تیپ و حالت گیک گونه و دانش آموزی اش، با کت و شلوار یا گاهی بارانی و عینک طبی(یا گاهی سه بعدی) اش، با “الون-زی” و “مولتو بنه” گفتنش و سهل گیریش، و با خشم باستانی و ابهت تکرار نشدنیش، او یکی از به یاد ماندنی ترین کاراکتر های تاریخ تمام مدیوم های مختلف سای فای است و خواهد بود!

دکتر یازدهم: کودک باستانی

بازیگر: مت اسمیت

۲۰۱۰-۲۰۱۳

۳۹ داستان (۴۴ اپیزود)

bells of st john portrait-1

“قانون شماره اوّل: دکتر دروغ میگه”

دکتر دهم با اتفاقات عجیب زیادی مواجه شد. جابجایی زمین، دنیاهای موازی و عجیب تر از همه، مشکلات عاطفی. پس برای استراحت هم که شده بد نبود که کمی جوانی کند و با کوله باری از انرژی، به سفرش ادامه دهد. و اینگونه بود که دکتر یازدهم متولد شد. دکتر یازدهم، از لحظه ی تولدش، با آن فریاد و بالا و پایین پریدنش در تاردیس، به ما نشان داد که چه شخصیتی دارد. لحظه به وجود آمدنش دیدنی است. او فریادی می کشد. فریادی که بیشتر از اینکه شبیه فریادی از سرِ درد باشد، همچون فریادی از روی آزادی است. گویی که از قالبی سخت و سفت و خشک و اتوکشیده خارج شد.

“هر چیزی باید یه جایی تموم شه… وگرنه هیچوقت شروع نمی شد”

یازدهم، بر خلاف دهم، سعی می کرد رابطه ای معصومانه و عاطفی، ولی نه عاشقانه با همراهانش داشته باشد و روابطش با زن های دیگر به جز ریور نیز، بیش از آنکه برخاسته از عشق یا مسئله ای جدی باشد، نتیجه ی شیطنت کودکانه اش بود. پس چه شروعی بهتر از آغاز دوستی با یک کودک (که به شکلی ناخواسته، دکتر توانست فقط با نسخه ی بزرگسالش سفر کند). روابط صرفاً دوستی صمیمی بود و گرچه اِیمی در اوایل سعی بر شیطنت هایی داشت، امّا دکتر جلوی آن را گرفت. از طرفی، روری را نیز به تاردیس آورد تا هرچه در توان دارد برای کمک به تثبیت رابطه ی آن ها انجام دهد.

“پاپیون باحاله”

او بازیگوش و در عین حال جدّی است؛ همچون دکتر دوّم. دکتر یازدهم اکثراً از حس شوخ طبعی اش استفاده می کند تا موقعیت های بغرنج را قابل حل و ساده نشان دهد. اطرافیانش در اولویت قرار دارند. امّا نباید گول ظاهر مهربان و شوخ اش را خورد. او از درون بسیار جدّی است. از تنها گذاشتن اِمی سالخورده با ربات هایی کشنده گرفته ، تا القای حس گناه به کاپیتان دزدهای دریایی تا مواخذه ی کلنل «فراری» در گذرگاه شیطان.

“تصادفی با مارلین مونرو ازدواج کردم”

او مثل یک جوان بیش-فعّال است. بعد از ریجنریتش، یک لحظه هم آرام نمیگیرد. هم چنان در حال جنب و جوش است. کافی است در صحنه ای حاضر شود، آن مکان پر از انرژی خواهد بود. از همان اوّل می داند کیست و چه کاره است و دست به کار می شود. امّا دکتر در کنار مطمئن بودن از خود، نیاز داردکه این مسئله را به طریقی به خود ثابت کند. او اترکسی هایی که زمین را ترک کرده اند، دوباره فرا می خواند و قدرت خود را نشان می دهد و در آخر می گوید I am the Doctor. این روشی است که یازدهم برای خود پیش گرفت.  صحنه ی بالای پشت بام اپیزود اول فصل پنجم، حکم خودسنجی دکتر اول در میزان قدرت و اعتبار نامش نزد دشمنانش را داشت. عظیم ترین و پیچیده ترین اتفاقات عمرش برایش در این نسخه می افتد. پیچیدگی هایی که دکتر هرگز تصورشان را نمی کرد و البته، همین جنب و جوش دکتر موجب می شودکه به راحتی به سمت ریشه ی این اتفاقات برود و از حل آن مسائل، سربلند بیرون آید.

“ما باید با وینسنت ونگاک حرف بزنیم”

یازدهم اهل فشن و نمایش است. از توجه عجیب امّا جالبش به طرز پوشش اش شروع می کنیم. ترکیب جالب پاپیون و کت و کلاه فینه. شاید به هنگام تعریف، مسخره به نظر بیاید، امّا یازدهم ثابت کرد که این ها همه با هم «باحال» هستند. در موقعیت های حسّاس، لباسش را تغییر می دهد تا صحنه ای جالب در خاطره ها ایجاد کند. صحبت از نمایش شد، یازدهم سخنرانی های بی نظیری دارد. با یک سخنرانی میتواند کاری کند که شما تحت تاثیر قرار بگیرید. سخنرانی هایی که در عمق، میتوانید قدرت دکتر را در آن ها مشاهده کنید.

“بهم اعتماد کنید. من دکترم”

گرچه او مثل دکتر دهم به رابطه ی عاشقانه به عنوان هدف زندگی نگاه نمی کند، ولی این به این معنی نیست که بی احساس هم شده. شاید پس از دکتر هشتم، یازدهم احساساتی ترین دکتر باشد. مثل دهم، به راحتی از غم از دست دادن همراهش نمی گذرد و سفرش را با یکی دیگر آغاز نمی کند. او پس از تجربه ی رفتن همراهش، تا مدّت ها منزوی میشود. تا جایی که پس از تلاش های بسیار، قانع می شود که دنیا هنوز با او حاضر است وارد معامله شود تا او بازگردد.

“یه پیرمرد دیوانه، یه جعبه ی جادویی رو دزدید و فرار کرد”

بیگانه بودن به سادگی در قالب یازدهم نمایان است. نه بیگانه ای که قصد نابودی دارد، بیگانه ای که سالیان سال است در حال سفر است و با هر قدمش، کوله باری از خاطره و تجربه را به دوش می کشد. یازدهم تداعی گر یک شخصیت باستانی است. شخصیتی است که سال ها زندگی کرده و بیش از هر کسی می داند. غم خاصی که در چشمانش است، بیانگر اتفاقات تلخ گذشته است و لبخندی که همیشه بر چهره دارد، نشان دهنده ی تلاشش برای پنهان نگه داشتن تلخی آن اتفاقات است و این که تا چه حد در تلاش است گذشته ی خود را از یاد ببرد.

“دوستهای من همیشه بهترینِ من بودن”

یازدهم شادترین و در عین حال غمگین ترین دکتر است. در چرخه ی اوّل ریجنریشن، جوان ترین دکتر به نظر میرسد در حالی که پیرترین است. سعی دارد که اتفاقات Time War را فراموش کند، در حالی که می داند چه کرده و هنوز هم این مسئله بر روی دوشش سنگینی می کند با اینکه سعی دارد غم نابودی مردمش توسط خودش را مخفی کند. می داند که یک پدر است، امّا مثل یک بچه رفتار می کند؛ مثل یک جوان دبیرستانی. بی نهایت مهربان و دلسوز است. میخندد، امّا ناراحتی در چشمانش موج می زند. تمامی این حس ها در یازدهم دیده میشود. همین تجلّی احساسات در این نسخه از دکتر، او را به یکی از دیدنی ترین ها و به یادماندنی ترین ها و دوست داشتنی ترین ها تبدیل می کند.

دکتر دوازدهم: قهرمان تاریک

بازیگر: پیتر کاپالدی

۲۰۱۴- ؟

تا کنون: ۲۰ داستان(۲۶ اپیزود) با احتساب فصل نهم

DOCTOR WHO

“نمیدونی که تا کجاها میرم تا از این مردم محافظت کنم.”

دکتر دوازدهم زاده ی تنهایی، جنگ و ایستادگی یازدهم در ترنزلور است. برای دکتر که همیشه به دنبال ماجراجویی است، شاید اتفاقات ترنزلور تاثیر بیشتری در شکل گیری دوازدهم داشته. یازدهم با یک معجزه شانس ریجنریتی دوباره پیدا کرد. پس دوازدهم خوب میداندکه بیشتر از هر چیز باید قدر فرصت هایش را بداند.

“من این صورتو قبلاً دیدم، امّا این چین و چروک ها رو من نذاشتم”

دوازدهم مرد عمل و جدّی در مورد هدفش است. وقتی برای نشستن  و تفکر در مورد نقشه اش تلف نمی کند. به شکل مستقیم، وارد کار میشود. قالب کهن سالش باعث شده مثل دکتر اوّل، حسّی معلم و پدربزرگ گونه به او بدهد. او دیگر از دوران ماجراجویی رد شده و او در حالی که دوستانش کمی پایین تر برای حفظ جان خود می جنگند؛ دشمنش را به صرف یک لیوان نوشیدنی و مذاکره کردن دعوت می کند. او بیشتر سعی دارد روی تفکر دشمنانش تاثیر بگذارد. از تغییر تفکر دالک گرفته تا تلاش برای قانع کردن خانم کارابراکرس و حتّی تلاش برای دوستی با “بونلس”. زیاد اهل شوخی نیست و اکثراً شوخی های تلخ و تندی دارد. در اوایل تبدیل شدنش، مشکل خودشناسی داشت. مطمئن نبود که دقیقاً چه شخصیتی دارد، حتّی نمیدانست که مرد خوبی است یا نه. همین مسئله موجب شد که تا حد زیادی به همراهش متکّی باشد.

“هیچ وقت به یک آغوش اعتماد نکن. چون  راهیه برای قایم کردن صورت غمگینت.”

با توجّه به کمکی که در راه نجات گلیفری به دیگر دکترها رساند، دیگر بار گناه نابودی مردمش بر دوشش نیست و اکنون ماموریتش پیدا کردن مردمش از دنیایی است که حتّی خودش هم از مختصاتش خبر ندارد. امّا کماکان به فکر بازگشت به سیّاره و مردمش است. اینکه هنوز نتوانسته آن ها را پیدا کنه، او را دل شکسته کرده. او در اولیّن نسخه ی چرخه ی دوّم ریجنریشنش است و شاید بازگشتش به گلیفری، برایش حکم یک ریشه یابی بزرگ را دارد.

“تو فکر می کنی اونقدر کم اهمیّت میدم که خیانتت بهم تفاوتی ایجاد می کنه؟”

کارکتر تاریکش او را کمتر از قبل دوستانه جلوه می دهد و شاید بیشتر در قالب یک ژنرال جنگی ظاهر میشود. امّا این جدّیت، از خوب بودن و مهربانی اش کم نکرده. گرچه سعی دارد خلافش را نشان، امّا به اطرافیانش اهمیت میدهد. (مگر اینکه سربازی باشید که مرگتان قطعی باشد و فقط باید قرص را ببلعید تا بقیه نجات پیدا کنند.)

“بهم بگو… مرد مرد خوبی ام؟”

عملگرا بودنش شاید باعث شود بی احساس به نظر بیاید، امّا او هنوز به فکر دیگران است و هدفش محافظت از آن ها. از طرفی، ترجیح میدهد بین بد و بدتر، یکی را انتخاب کند تا اینکه کاری نکند. همین رفتارش باعث شد تا ظاهری منفی به خود بگیرد. او مثل یک پدربزرگ با تجربه، از اشتباهات اطرافیانشگذشته و مشکلات را پشت سر گذاشته و به سفرهای شگفت انگیزش در طول زمان و فضا به همراه همراهش ادامه میدهد.

نویسندگان: محمد سوری-حمیدرضا راشد سعیدی

Similar posts
  1. شهریور ۲۸, ۱۳۹۴    

    عالی بود! دست همتون درد نکنه

  2. آرش ابراهیمی's Gravatar آرش ابراهیمی
    مهر ۱, ۱۳۹۴    

    سلام.

    واقعا که خسته نباشید گرم بهتون میگم برای نوشتن این مقاله.

    یک سوال داشتم منظورتون از این که دکتر سیزدهم در چرخه ی دوم احیا شدن یا همون ریجنریت هست یعنی تقریبا حکم دکتر اول رو داره و بازهم میتونه خودشو احیا کنه؟

    • آرش ابراهیمی's Gravatar آرش ابراهیمی
      مهر ۱, ۱۳۹۴    

      ببخشید منظورم دکتر دوازدهم بود آخه با دکتر جنگ حسابش کرده بودم.

  3. مهدی's Gravatar مهدی
    دی ۱۰, ۱۳۹۴    

    ببخشید کسی هست بتونه به من توضیح بده نوه ی دکتر چی شد؟ و اینکه یه خلاصه ای از تایم لرد ها و اینچیزایی که تو شش فصل کلاسیک سریال بودن.ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو

اشتراک در خبرنامه

همیشه از طریق ایمیل از آخرین اخبار دکترهویی و مطالب هووین مطلع شوید.

به 3 مشترک دیگر بپیوندید

رفتن به نوارابزار