اعضای فعال سایت

اعضای آنلاین سایت

There are no users currently online

معمای کلبه ی تسخیر شده-درک لندی

Untitled

دکتر هو: معمای کلبه ی تسخیر شده
نویسنده: درک لندی
مترجم: فرنوش فدایی
کاری از: هووین فارسی
دانلود کنید (فایل pdf)

توضیح:این،یک داستان مستقل از سریال دکترهو و در عین حال مرتبط با جهان دکتر هو است. از نظر توالی زمانی،داستان در فصل سوم، بعد از گذشت شش ماه از آشنایی مارتا جونز با دکتر است. برای درک داستان، آشنایی با حداقل های دکترهو مانند کاراکتر دکتر، تاردیس، تایم لرد ها، گلفری و … ضروری است.

تایم لرد ها: نژادی باستانی ساکن سیاره ی گلفری که استادان تمام عیار سفر در زمان و مهارت در بازی با ابعاد بالاتر بودند.

تاردیس: نام ماشین زمانی که تایم لرد ها از آن استفاده می کردند.تاردیس به دلیل اختلاف ابعاد از درون بزرگتر است و می تواند به هر شکلی در بیاید.تاردیس دکتر مدت ها پیش،در لندن سال ۱۹۶۳ به شکل یک جعبه ی آبی رنگ پلیس در آمده بود که آسیب دید و حالا به شکل دائمی به همان حالت باقی مانده است.

دکتر: آخرین تایم لرد باقی مانده در جهان که آخرین بازمانده ی جنگ بزرگ زمان بین تایم لرد ها و دالک هاست.دکتر،یک عنوان و لقب نیست.در واقع نام او دکتر است.نامی که خودش آن را انتخاب کرده،و ما انسان ها لغت دکتر به معنی شفابخش و حکیم را از اسم دکتر-که در طول تاریخ کارش برای انسان ها همین شفابخشی و حکمت آموزی بوده- گرفته ایم.

خلاصه: داستان از آنجایی شروع می شود که تاردیس برروی سیاره ای فرود می آید که قرار نبوده است آنجا باشد. و وقتی مارتا و دکتر از تاردیس خارج می شوند، وارد دنیایی از یک کتاب کارآگاهی بچگانه می شوند. دکتر و مارتا در حالی که سعی می کنند معمای کتاب را پیدا و حل کنند، با چیزهای بیشتری مواجه می شوند…….

معمای کلبه ی تسخیر شده

بخش اول:
“خب، حالا،” دکتر در حالی که با چشمان گشاد به مانیتور نگاه می کرد، گفت: ” این جالبه.”
مارتا جونز با سرعت پیش رفت تا همینطور که تاردیس اطرافشان صداهای همیشگی خود را میداد، به دکتر کنار کنسول ملحق شود.
به صفحه که نگاه کرد گفت: ” چیه؟ مه؟ چه چیز مه جالبه؟ کجاییم؟”
“دقیقا همینه.” دکتر با صدای آهسته ای که بیشتر زیر لبی حرف زدن بود گفت: “جایی هستیم که نمی تونیم باشیم.”
“منظورت اینه جایی هستیم که نباید باشیم؟”
“نه، منظورم همونیه که گفتم. نمی تونیم اینجا باشیم. نمی تونیم اینجا فرود بیایم. دفعه ی قبلی که از اینجا گذشتم، یه فضای خالی بود.”
او پیچ گوشتی سونیکش را از ژاکتش بیرون آورد. – امروز، راه راه قهوه ای پوشیده بود، با کراوات آبی. تجهیزات رو اسکن کرد و اخم کرد.
“هیچ خطایی نیست. اطلاعات درسته، پس این قطعا یه سیارس. اتمسفرش هم قابل تنفسه.”
اطلاعات اسکنر، هیچ معنایی برای مارتا نداشتند، و مانیتور همچنان مه را نشان میداد.
مارتا پرسید “آخرین بار کی از اینجا گذشتی؟ شاید سیاره در این فاصله نابود شده بود، یا مدارش رو عوض کرده یا یه همچین چیزی.”
دکتر بقدری درگیر افکارش بود که جواب نداد. مارتا آه کشید، ژاکتش را برداشت و در حالی که به سمت در میرفت، آن را پوشید. در این مدت آنقدر دکتر را خوب شناخته بود که بداند در هر صورت می خواهد بیرون برود.
چفت در را باز کرد، دکتر سرش را برگرداند و گفت ” مارتا، صبر کن…”
او در را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت. سرش برای لحظه ای گیج رفت. وقتی سرگیجه برطرف شد، مه هم رفته بود.
گفت ” هاه.”
دکتر به او ملحق شد. تابش خورشید، چمن سبز، آسمان آبی. چند تایی ابر سفید. پرنده ها آواز می خواندند. با توجه به محل قرارگیری آفتاب، نزدیک ظهر بود.
مارتا به اطراف نگاهی انداخت ” اون مه خیلی سریع برطرف شد.”
دکتر جواب نداد. در عوض به دنبال صداهایی که شنیده میشد، شروع به بالا رفتن از نزدیک ترین تپه کرد. آن ها به بالای تپه رسیدند و چهار بچه را دیدند که به سمتشان می آمدند – دو دختر و دو پسر، حدودا” یازده یا دوازده ساله. قد بلند ترین پسر، یک سبد پیک نیک را حمل می کرد، و طوری لباس پوشیده بودند که انگار در دهه ی ۱۹۵۰ بودند – روی زمین.
دکتر با لبخند گفت ” سلام به شما.”
بچه ها ایستادند بدون اینکه به او نگاه کنند و اخم کردند. انگار که صدایی را از فاصله ی دور شنیده باشند.
مارتا رو به روی آنها ایستاد و دستش را تکان داد ” سلام؟ آهای؟ می تونید مارو ببینید؟”
چشم های پسر بلند قد حرکت کردند، دست متحرک مارتا را پیدا کردند و بر روی آن متمرکز شدند. سپس بالا را نگاه کرد، او را دید و لبخند زد “اُه، سلام.”
مارتا گفت ” سلام.”
حالا بقیه هم به او و دکتر نگاه می کردند و لبخند میزدند.
دختر مو سیاه گفت “خدایا، آدمای جدید. سال هاس که هیچ آدم جدیدی ندیدیم. اسمتون چیه؟”
یک چیزی در چهره ی آن دختر برای مارتا آشنا بود. در واقع، چهره های همه ی آن ها اینطور بودند. گفت ” من مارتا هستم، این هم دکتره.”
همه با هم گفتند “سلام مارتا، سلام دکتر.”
مارتا به آن ها لبخندی تحویل دادو رو به دکتر گفت “یه جورایی عجیبه، نه؟”
“خیلی. شما بچه ها کجا دارید میرید؟”
دختر کوچک تر با غرور گفت “داریم میریم پیک نیک. معمولا مامان و بابا باهامون میومدن، ولی امسال گفتن انقد بزرگ شدیم که بتونیم خودتون بریم! هرچند، هیچ وقت تا اینجا نیومده بودیم. امیدوارم بتونیم راه برگشتو پیدا کنیم.”
کوچکترین پسر گفت “باید بتونیم. راهش سر راسته.”
“پس میذاریم برگردید سر پیک نیکتون.” دکتر این را گفت و آن ها به سرعت و با حالتی تهاجم گونه یک صدا خداحافظی کردند، طوری که باعث شد مارتا چند قدم عقب برود. و لحظه ای بعد، بچه ها دوباره داشتند قدم می زدند، صحبت می کردند و می خندیدند، طوری که انگار صحبتشان قطع نشده بود. راهی که در آن قرار داشتند، تا پایین تپه ادامه داشت، به طور ملایمی خانه ی روستایی را دور میزد و در جنگل پشتش ناپدید می شد.
همه چیز شبیه یک نقاشی بر روی یک کارت پستال ارزان قیمت بود، و با وجود بچه ها بر روی تصویر، مارتا را به یاد…”دردسرجویان .”
دکتر پرسید ” ببخشید؟”
“کتاب ها! کتاب های دردسرجویان. تا حالا نخوندیشون؟”
“دردسرجویان. کتاب بچه ها، نوشته ی آنت بیلینگزلی در طی پانزده سال از سال ۱۹۵۱٫ نه، هیچ وقت نخوندمشون. آشغال بودن. تیکه پاره شده ی پنج مشهور و هفت راز دار بود. آه، انید بلایتون . یه بار ملاقاتش کردم، می دونی. زن عجیبی بود، با گوشای غیر معمولی.”
قبل از اینکه دکتر سراغ یک داستان دیگر برود، مارتا سریع گفت “من دردسرجویان رو خوندم. اونارو می خوردم. از عهد دردسرجویان که روی صفحه ی اول چاپ شده بود تا لیست کتابای دیگه روی پشت جلد. هر ذرشو می خوندم. و این – چیزی که جلومونه – جلد اسرار کلبه ی تسخیر شدس. اولین کتاب از مجموعس که خوندم. این خونه، این زاویه، این موقع از روز….همه چیز. و اون بچه ها. همشون رو میشناسم. قد بلنده هامفریه، اون رهبره بی چونو چراشونه. دختره با موهای مشکی، جوآناس، ولی اصرار می کنه همه جو صداش کنن چون پسرونس. بعد هم سیمونه، او همیشه میخواد خودش رو ثابت کنه، برای همین بیشتر از همه تو دردسر میوفته. و جوون ترینشون گرتیه. آب دهنو با مربا راه میندازه.”
“مربا-آب دهن راه انداز. متوجهم.”
“و اونا همیشه دنبال میشن با….آه، ایناهاش.” او با سر به درختی در نزدیکی اشاره کرد که پسر بچه ای پشتش قایم شده بود و هر چند وقت یک بار یواشکی نگاه می انداخت. “پسر کوچولوی چاق.”
دکتر یکی از ابروهایش را بالا برد.
مارتا که صدایش را پایین نگه داشته بود با حالتی تدافعی گفت “چیه؟ همینطوری توی کتاب توصیف شده بود. منو سرزنش نکن. ۱۹۵۱ بود. همه چیز اون موقع کورکورانه بود. مردسالاری و همینطور نژاد پرستی. مال زمان گذشته بود.”
“اه آره. چون تو ۲۰۰۷ خبری از هیچ کدوم اینا نیست.”
مارتا به او توجهی نکرد “کوچولوی…وزن زیاد می خواست به دردسرجویان ملحق بشه، ولی همیشه خیلی رو مخه و هر بار که از خودشون دورش می کنن بازم میوفته دنبالشون. اسمش چی بود؟ نوک زبونمه ها. یه اسم مستعار بود، همه صداش میزدن، حتی عمو و عمش…”
دکتر آه کشید و گفت “بر حسب تصادف چاقالو نبود؟”
“خودشه. چاقالو، آره خودشه.”
“بچه ها می تونن خیلی بدجنس باشن. نویسنده های بچه ها حتی می تونن بدتر باشن.”
مارتا هیچ انتخابی نداشت بجز اینکه بپرسه “دکتر، ما…ما توی کتابیم؟”
” ما توی کتاب نیستیم. نمی تونیم توی کتاب باشیم.”
دکتر به اطرافش نگاهی انداخت. “ممکنه توی کتاب باشیم.”
شروع کرد به راه رفتن و مارتا هم او را دنبال کرد. “چطور ممکنه؟”
“قبلا هم اتفاق افتاده.” شانه بالا انداخت. “خب، یه جورایی. خیلی وقت پیش. خب، نه اونقدا هم زیاد. نسبی میگم، از اونجایی هم که زمان نسبیه، نسبی حرف زدن طوریه که ما صحبت می کنیم، اینطور نیست؟”
دکتر همینطور که راه می رفت، یک گل لی لی چید، به سمت آسمان گرفتو معاینش کرد. “یه جهان جیبی اساسی بود که شخصیت های تخیلی، واقعی بودن. همه جور آدمی رو ملاقات کردم. گالیور، سیرانو دو برژراک، سه تفنگدار، مدوسا. حتی راپونزل. هرچند…”
“هرچند؟”
“سفر به دنیای تخیلی به معنی ترک کردن دنیای خودمونه، و ما این کارو نکردیم.”
“از کجا می دونی؟”
ایستاد و گل را رها کرد تا بیوفتد. “توی دنیای دیگه، هوا مزه ی عجیبی داره. مثل کلم پخته و سگ خیس. پس، ما توی سرزمین تخیلی نیستیم، ولی بنظر میاد توی سرزمینی که یک کار تخیلی رو تکرار کرده هستیم. می تونی به یاد بیاری این داستان خاص چطوری تموم شد؟”
“ببخشید، ولی کافیه بیشتر از سه تا از کتاب های دردسرجویان رو بخونیو همه ی داستاناش تارو قاطی پاطی بشن.”
دکتر با خنده گفت “عالیه. پس باید این یه دونرو خودمون حل کنیم. دنبالم بیا.”
آن دو به دنبال دردسرجویان، به سمت پایین تپه راه افتادند. آن ها حتی با شنیدن صدای پایشان به آن دو توجهی نکردند. در ذهن مارتا، حواس پرت ترین بچه های بنظر آمدند. شاید حق با دکتر بود. شاید کتاب ها کاملا آشغال بودند.
مارتا اهمیت نمی داد. او وقتی جوان تر بود، عاشق آن ها بود. بعد از دردسرجویان و داستان های مشابه دیگر، هری پاتر و نیروی اهریمنی اش بود و بعد او شروع کرد به خواندن کتاب های بزرگسالان و کلاسیک را امتحان کرد…ولی دردسرجویان جایی بود که همه چیز شروع شد.
او پشت سرش را نگاه کرد. چاقالو آن ها را دنبال می کرد، از یک درخت به یک درخت دیگر می دوید، تمام تلاشش را برای پنهان ماندن می کرد ولی به طور فاجعه باری ناموفق بود. مارتا برای او احساس تاسف کرد. بچه ی بیچاره، ناامیدانه می خواست جزئی از دردسرجویان باشد.
هامفری گفت “بیاید همینجا برای پیک نیک توقف کنیم.”
گرتی با شور و هیجان گفت “آره، بیاید.”
جو نالید “من گرسنمه.”
سیمون داد زد “چه خوش منظره.”
دکتر زیر لب گفت “هفت جهنم.”
هامفری گفت “سیمون، پتورو همینجا پهن می کنیم. دخترا، شروع کنید به باز کردن سبدا، و بعد هممون اینجا می شینیم.”
مارتا کنار دکتر ایستاد و مشغول تماشای بچه ها شد که جا گیر می شدن و یه ضیافت با کلوچه، مربا، نوشیدنی زنجبیلی، سیب، کیک، ساندویچ گوشت، کیک بیشتر، پای، شیرینی ذرتی و تارت کاسترد راه انداخته بودند. گرتی و جو یک عالمه خوراکی از داخل سبد ها بیرون آوردند و مارتا کم کم مشکوک شد که نکند سبد ها هم خاصیت تاردیسی برای خودشان داشته باشند.
“گرسنمه.”
دکتر که سر تکان میداد جواب داد “باید پیک نیک خودمونو میاوردیم. اون کیکا خوشمزه بنظر میان.”
“اینطور نیست؟ و من هیچ وقت به اندازه ی الان دلم نوشیدنی زنجبیلی نخواسته بود.”
چیزی چشم دکتر را گرفت و او شروع به راه رفتن کرد. مارتا اجازه داد نگاهش بر روی تارت مربایی که خوشمزه ترین تارت مربا به نظر می آمد بیوفتد و سپس از دردسرجویان و چاقالو رویش را برگرداند و بدنبال دکتر رفت.
در جاده یک خانم پیر بر روی دوچرخه ی مدل قدیمی ای بود که به سمت آن ها می آمد. موهای خاکستری داشت و لباس گلدار و یک ژاکت بافتنی روشن پوشیده بود و لبخندی بر چهره داشت.
دکتر دست هایش را به کمر زد و پاهایش را از هم باز کردو وسط جاده ایستاد. خانم پیر به پا زدن ادامه داد.
مارتا گفت “آم.”
یک پروانه از رو به روی خانم پیر رد شد و او سرش را برگرداند تا پروازش را نگاه کند.
مارتا با صدای بلند گفت “سلام. سلام؟ ما اینجا ایستادیم. سلام!”
“مدتی وقت میبره تا حضور مارو اینجا ثبت کنه. به هر حال، ما به این داستان تعلق نداریم.”
خانم به پدال زدن آهسته و ریتمی اش ادامه داد و نزدیکو نزدیک تر شد. فقط در لحظه ی آخر چشمانش متمرکز شدند و دکتر را جلوی راهش دید. او جیغ ممتدی کشید و دسته ی دوچرخه را چرخاند، از مسیر منحرف شد و مثل گلوله به پایین تپه رفت.
مارتا به سمت دکتر دوید، و آن دو خانم پیر را تماشا کردند که در حال واژگون شدن از روی دوچرخه بود و جیغ زنان و غلتان به پای تپه رفت و آنجا به آرامی متوقف شد.
مارتا بلند گفت “حالت خوبه؟”
دکتر جواب داد “من خوبم، اصلا بهم نزد.”
مارتا نگاهی به او انداخت، سپس سریع به سمت خانم پیر رفت که تازه داشت می نشست.
مارتا گفت “مراقب باش، ممکنه آسیب دیده باشی.”
خانم پیر، با اخم به اطراف نگاه کرد و برای لحظه ای به مارتا خیره شد، درست قبل از اینکه او را ببیند. لبخند لرزانی زد “اُه، نگران من نباش، عزیزم. زمان خودم بدتر از این غلت خوردم. و با جرات میگم که بدتر از این رو دوباره خواهم داشت. ولی اگر بتونی کمکم کنی که روی پاهام بایستم، خیلی ممنون میشم.”
مارتا به پشت سرش رفت و او را بلند کرد، درست همان موقع دکتر در حالی که دوچرخه را همراه خود می آورد، به آن ها ملحق شد.
با خوشحالی گفت “ببین چی پیدا کردم.”
خانم پیر گفت “دوچرخه ی منه. مرسی مرد جوان.”
دکتر با لبخند و مهربانی گفت “اُه، این کمترین کاری بود که می تونستم انجام بدم. من دکترم، این هم مارتاس. شما…؟”
“خانم اُگردی . حالتون چطوره؟”
دکتر گفت “خانم اُگردی؟ احتمالا اسم کوچیک ندارید، نه؟”
خانم اُگاردی گفت “معلومه که دارم. خانم.”
دکتر در حالی که یک ابرویش را رو به مارتا بالا میداد گفت “عجب کاراکتر خفنی باید باشی.”
او به دکتر توجهی نکرد و گفت “شما این نزدیکی زندگی می کنید؟” خانم پیر سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. “من توی کلبه ی بعدی درست همونجا زندگی می کنم.”
دکتر گفت “پس شما می تونید به ما کمک کنید. یه معما این اطراف هست که باید حلش کنیم، ولی نمی تونیم پیداش کنیم. اعتراف میکنم که تازه شروع کردیم به گشتن، ولی بنظر میرسه شما کسی هستید که می دونه این معما کجا می تونه باشه.”
“یه معما؟ خدایا نه! متاسفانه نمی تونم کمکتون کنم. من تمام تلاشمو می کنم که از معماها دور بمونم، مرد جوان. چیزای وحشتناکین. آدم رو به سمت همه جور جوابی هدایت می کنن.”
دکتر گفت “قطعا. پس شما متوجه هیچ چیز غیر عادی ای نشدید؟”
“غیر عادی؟”
مارتا گفت “اتفاقای عجیب پیش میاد.”
“حوادث غیر قابل توضیح. صداها، رفتار های جنایی. هر چیزی خارج از اتفاقای معمولی.”
خانم اُگردی گفت “نه. هیچ چیز. جدا از نور های عجیب داخل جنگل.”
دکتر گفت “نور های عجیب؟”
مارتا گفت “داخل جنگل؟”
خانم اُگردی گفت “اُه، آره. هر شب من نورهای عجیبی می بینم که بین درختا توی جنگل شناورن. یه عده ای میگن اونا روحن، ولی من به روح اعتقادی ندارم. بلاخره به این نتیجه رسیدم که اونا فقط نورهای عجیبن.”
دکتر اخم کرد “این نتیجه گیریت بود؟”
“بله.”
“همین تو رو راضی کرد؟”
“معلومه. چون اونا همینن. نورای عجیب.”
دکتر سر تا پای او را برانداز کرد. “شبیه تو بودن چطوریه؟ اینکه همچین کنجکاوی محدودی داشته باشی چطوریه؟”
خانم اُگردی خندید. “باهش کنار میام.”
مارتا پرسید “هیچ وقت فکر نکردی راجع بهشون تحقیق کنی؟”
خانم اُگردی که انگار سوال او را وحشت زده کرده بود، چشمانش گشاد شدند و جواب داد “نه، حرف منو قبول کنید. از رفتن توی جنگل، هیچ چیز خوبی نصیبتون نمیشه. نورهای عجیب یعنی چیز های عجیب. و کی دنبال چیز های عجیبه، بجز آدم های عجیب؟ و ما آدم های عجیبی نیستیم، هستیم؟”
مارتا درنگ کردو به دکتر نگاهی انداخت.
دکتر لبخند زد. “نه. ما اصلا آدمای عجیبی نیستیم.”
آن ها خانم اُگردی را ترک کردند تا شادمان به راهش ادامه دهد. و مارتا دکتر را به سمت کلبه ی تسخیر شده دنبال کرد. حالا که می توانست آن را از نزدیک ببیند، چندان تسخیر شده بنظر نمی آمد. درواقع، یک جور هایی زیبا بود. قشنگ و سفید رنگ بود و سقف کاهی ضخیمی داشت.
دکتر در حالی که تقه ای به در زد گفت “اولین قانون کارآگاه بودن، مشاهده کردنه. بدیهیات رو مشاهده کن، و نه – خیلی – بدیهی رو هم مشاهده کن. مشاهده ی نه – خیلی – بدیهی به آسونی مشاهده ی بدیهیات نیست، ولی اگر به اون آسونی بود، همه این کاره می شدن.”
در باز شد. مارتا، مردی ۴۰ ساله را که آنجا ایستاده بود مشاهده کرد. او چهره ای دراز و ریشی که مرتب نگه داشته شده بود را مشاهده کرد.
پرسید “می تونم کمکتون کنم؟”
دکتر لبخند گشادی زد و دست مرد را به مشتاقانه ترین شکلی که مارتا تا بحال مشاهده کرده بود، در دست تکان داد. “سلام، این مارتا جونزه و من دکترم. از دیدارتون خیلی خوشحالم. شما باید آدم مهمی باشید که اینجا کار می کنه. یه معمار قرمز شاید، یا یه آدم شرور؟ نه، نه، بهم نگو. بذار خودم بفهممش. اسمتون؟”
مرد تمام تلاشش رو کرد تا دستش رو پس بگیره. ” کوتریل . من سرایدار اینجام.”
چشم های دکتر از شگفتی گشاد شدند. “سرایدار؟ در این صورت دو برابر از دیدنتون خوشحالم.” او به سمت مارتا برگشت. “سرایدار و آبدارچی. حواست بهشون باشه.”
مارتا در حالی که لبخند کمتر دیوانه واری میزد گفت “آقای کوتریل، می تونیم ازتون چند تایی سوال راجع به نور های عجیب در جنگل بپرسیم؟”
سریعا چهره ی کوتریل جمع شد. “نور های عجیب؟ چه نورهای عجیبی؟ هیچ چیزی عجیبی راجع به نورها وجود نداره. چی می تونه راجع به نورها عجیب باشه؟”
“اونا توی جنگل چی کار می کنن؟”
“هرگز نگفتم که اونارو توی جنگل دیدم. هرگز نگفتم می دونم شما راجع به چی صحبت می کنید. راجع به چی حرف میزنید؟ عجیب؟ نورها؟ جنگل؟ چی؟ من سرایدارم. از کلبه و زمین ها مراقبت می کنم. نه جنگل. نه هیچ نور عجیبی. نه اینکه هیچ نور عجیبی باشه. ولی اگر چیزی باشه، من راجع بهشون هیچی نمی دونم. و نمی دونم، چون هیچی نیست. ” صورتش در هم رفت. “هیچی.”
دکتر لبخند زد. “من به شما هیچ شکی ندارم.” رو به مارتا برگشت و زمزمه کرد “من به طرز وحشتناکی بهش مشکوکم.”
کوتریل گفت “حرفتو شنیدم.”
دکتر به سمت او برگشت. “قرار بود بشنوی. من تو رو با حس الکی امنیت آروم کردم. حالا که آروم شدی من شدت بازجوییم رو زیاد می کنم. آقای کوتریل، این چیز های منتسب به نورهای عجیب داخل جنگل که مدام بهشون اشاره می کنی- چی هستن؟”
“من نمی دونم شما راجع به چی….؟”
دکتر ناگهان با خشم گفت “سوالو جواب بده آقای کوتریل. نورها. داخل جنگل. همون عجیبا. چی هستن؟”
“من نمی دونم!”
“پس قبول داری که وجود دارن!”
“چی؟ نه!”
“آیا بابت نورها مسئولی، آقای کوتریل؟ می دونی کی هست؟ نقشت چیه؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟ چی رو قایم می کنی، آقای کوتریل، اگر همین اسم واقعیت باشه؟ سوالو جواب بده، آقای کوتریل!”
“هست!”
“این…” دکتر ساکت شد و پلک زد. “درسته، من قاطی کردم این جواب کدوم سواله.”
مارتا درحالی که لبخند میزد، قدم جلو گذاشت. “آقای کوتریل، میشه یه سوال بپرسم؟ به عنوان یک سرایدار، تا بحال شاهد هیچ چیزی بودید که…غیر معمول باشه؟ فعالیت غیر معمول، رویدای غیر معمولی، بازدید کننده های غیر معمولی؟”
“منظورت مثل شما دو تاس؟”
“مثل ما، ولی بیشتر.”
کوتریل با تاکید گفت “نه، بجز شما دو تا، هیچ چیز غیر عادی ای من ندیدم، بخصوص روح.”
“ما اشاره ای به روح نکردیم.”
“خوبه. چون همچین چیزی وجود نداره. خرافات! همش همینه! حالا اگر میشه منو ببخشید، یک عالمه کار برای انجام دادن دارم!” او به عقب داخل کلبه، رفت و در را کوباند.
مارتا گفت “مطمئن نیستم. این خوب پیش رفت یا نه؟”
“عالی پیش رفت. حالا نظرت چیه که بریمو جنگل رو بازرسی کنیم؟”

بخش دوم:
جنگل به یک بازرسی کامل نیاز نداشت. پر از بلوط، درخت غان، خاکستر، لکه های نور خورشید، بوته و خزه بود – هر چیزی که یک جنگل کامل را تشکیل می داد. ولی یک خصوصیت دیگر داشت که مارتا آن را به عنوان یک سر نخ به حساب آورد. شبکه ای از طناب ها، دور فضای خالی بین شاخه های بالای سرشان کشیده شده بود. درسته که او به جز تصویر روی جلد، هیچ چیز دیگری از معمای کلبه ی تسخیر شده بیاد نمی آورد. ولی به یاد داشت بیشتر سر نخ ها در کتاب دردسرجویان، به راحتی قابل مشاهده بودند. هرچند دکتر به زحمت بالا را نگاه می کرد. او بیشتر مشغول نگاه کردن به پایین بود.
مارتا پرسید “این طناب ها رو دیدی؟ اونا سر نخن، نه؟ دارم مشاهدشون می کنم، همونطوری که گفتی، و اونا باید سر نخ باشن، درسته؟”
دکتر زیر لب چیزی گفت و به سمت بوته ها راه افتاد. مارتا آه کشید و او را دنبال کرد.
آن ها راه رفتند تا اینکه به سمت یک سرازیری منحرف شدند، و دکتر مستقیم به سمت بوته های در هم تنیده رفت. به راحتی آن ها را از یکدیگر جدا کرد. مارتا به او رسید و در آهنی زنگ زده ای را دید که در زمین کار گذاشته شده بود. دکتر دسته ی در را چرخاند و آن را باز کرد. “یه راه مخفی.”
“بنظر تاریک میاد، و چندش. یه عالمه هم تار عنکبوت داره.”
“می خوای بازرسیش کنی؟”
” نه، نه. طناب ها سر نخ مان. باید روی همونا تمرکز کنیم.”
“اُه، زود باش. طنابا سر نخ حوصله سر برین! آخرین باری که یه راه مخفی رو بازرسی کردیم کی بوده؟”
“ما همیشه راه ها رو بازرسی می کنیم.”
“نه اونایی که مخفین! زود باش مارتا. دردسرجویان باید بازرسی کنن. فکر می کنم به دوران کودکی خودت بدهکاری که این کارو بکنی. یه چیزایی راجع به قسم دردسرجویان خوردن گفته بودی.”
“قسم نخوردم. صفحه ی اول همه ی کتاباش نوشته شده بود.”
“خوندیش؟”
“آره، خوندمش. ولی به این معنی نیست که….”
“یادت میاد چی بود؟ می تونی برام از حفظ بخونیش؟ دوست دارم بشنوم.”
مارتا اخم کرد. “آم…آره. فکر کنم. بذار ببینم….بدین وسیله سوگند یاد می کنم که در جستوجوی مشکل باشم، هرگاه که معمایی می جوشد و رازی می قُلد. به بزرگ تر ها نمی گویم تا آنگاه که مسئله حل شود، و به دوستانم گزارش می دهم.”
دکتر با شادی گفت “چه با قافیه. کمو بیش. آنچنان خوب نبود، ولی کلمه های با قافیه داشت و همینطور یک قرارداد برای متعهد شدنه.”
“منظورت چیه برای متعهد…”مارتا ساکت شد. لبخند دکتر گشاد تر شد.
“تو بلند گفتیش. عهد بستی. عهد بستن همینطوری انجام میشه. باشکوه. بزن بریم سیاحت کنیم.”
جای پاهای سنگی که به سمت تاریکی می رفتند، لغزنده بودند. مارتا یک دستش را جلویش دراز کرده بود و بر روی کمر دکتر گذاشته بود و دست دیگرش بر روی دیوار سرد بود.
زمزمه کرد “بین همه ی کارایی که پیچ گوشتیت می تونه انجام بده، برای چی چراغ قوه جزشون نیست؟”
دکتر در جواب زمزمه کرد “برای اینکه یه پیچ گوشتی سونیکه. نه آچار لیزری. هرچند، پیچ گوشتی بعدی ای که طراحی می کنم، یه چراغ قوه خواهد داشت. قول میدم.”
بالای سرشان، تاریکی تیره و بعد خاکستری شد. و خوشبختانه چشم های مارتا به آن عادت کردو توانست جزییات اطرافش را تشخیص دهد. صداهای آرام و خفه ای به همراه صدای ریزش آب را شنید. به انتهای پله ها رسیدند و بریدگی که نمایان شد را دور زدند.
سه مرد کنار آبراه زیر زمینی ایستاده بودند، صندوق های چوبی ای را داخل قایقی که به اسکله ی کوچکی بسته شده بود، می گذاشتند.
مارتا زمزمه کرد “شبیه قاچاقچیان.”
“می دونم. محشره، مگه نه؟”
دست مارتا را گرفت و قبل از اینکه بتواند اعتراضی کند، از مخفیگاهشان خارج شدند.
“سلام به همگی.”
سه مرد چرخیدند. یکی از آن ها از تعجب، یکی از صندوق ها را انداخت. درش باز شد و سکه های طلا بیرون ریختند، بعضی ها درون آبراه افتادند.
“قاچاق کشف کردیم، نه؟” دکتر دست هایش را داخل جیبش فرو برد و قدم زنان جلو رفت. “نمیشه تو یه روز آفتابی جلوی خودتونو بگیرید، نه؟ توی روز آفتابی هیچ چیزی رو بیشتر از این پایین توی تاریکی راه افتادن، شوخی کردن با انتقال غیر قانونی چیزایی که احتمالا دزدیده شدن، دوست ندارم.”
گنده ترین قاچاقچی و زشت ترینشون، اولین کسی بود که نگاهش متمرکز شد. چشم هایش بین دکتر و مارتا به نوسان درآمد و دوباره به سمت دکتر برگشت. “پس شما مفتشید؟”
“ما؟ مفتش؟” دکتر نفسش را با صدای پوف از سینه اش خارج کرد و گفت “آره، درواقع هستیم. خب، یه جورایی. خب، نه واقعا. ولی اگه تو می خوای ما رو به عنوان تجسم زنده ی عدالت و نخستین قوانین اخلاقی ببینی، من کی باشم که بخوام مخالفت کنم؟ جدا، من کیم؟ شماها کی هستید؟ اهمیتی داره؟ احتمالا نه. به هر حال شک دارم داستان جالبی داشته باشید، واسه شروع هم فکر می کنم انگیزتون سالم نباشه. ولی، من کیم که قضاوت کنم؟”
کوتاه قد ترینشان گفت “این دیگه چیه؟ شما این پایین چی کار می کنید؟ چی می خواید؟”
دکتر گفت “ما محققیم، کارآگاه آماتور اگه دوست داری بگی. خب، من میگم آماتور…این یه دردسرجوئه، قسم خورده و همه چی. ولی من؟ من فقط یه مردم. یه مرد با موهای خوب و یه پیچ گوشتی عالی. اجازه هست؟”
بدون اینکه منتظر جواب بشه، پیچ گوشتی سونیک را بیرون آورد و صندوق را اسکن کرد و نتیجه را بررسی کرد. غر غر کرد.
مارتا پرسید “چیه؟”
“دقیقا همون چیزی که بنظر میومد باشه. صندوق سکه های طلا، با صد ها سال قدمت. به گمونم اسپانیایی. درسته؟ آره. جالبه. خیلی جالبه.”
کوچکترین قاچاقچی گفت “ما پیداشون کردیم. ما پیداشون کردیم وقتی داشتیم می دویدیم و تو جاهای مختلف داخل جنگل قایمشون کردیم. ولی در اصل چهار تا از ما بود. و وقتی که دستگیر شدیم، چهارمی….خب، اون مرد. و اون تنها کسی بود که می دونست بقیه ی صندوقا کجا خاک شدن. واسه همین داشتیم دنبالشون می گشتیم…”
“برام مهم نیست.” دکتر از جلوی آن سه نفر گذشت و لبه ی اسکله ایستاد. محیط را با پیچ گوشتی اسکن کرد.
قاچاقچی ها متحیر به نظر می رسیدند. کوچک ترینشان به سمت مارتا نگاه کرد. “شما نمی خواید بدونید ما چه نقشه ای داریم؟”
“واقعا نه. ببخشید. مطمئنم خیلی نقشه ی جالبیه. البته اگر بچه های هشت ساله بودید.”
قاچاقچی ها به هم نگاه کردند. گنده ترینشون پرسید “شما…شما می خواید جلوی مارو بگیرید؟”
“نمی دونم. شما که به کسی آسیب نمیزنید، درسته؟”
وقتی همه ی آن ها سرشان را به نشانه ی مخالفت تکان دادند، لبخند زد “پس ادامه بدید، به ما توجه نکنید.”
قاچاقچی ها لحظه ای مردد ماندند. بعد سکه های پخش شده را برداشتند و پر کردن قایق را با صندوقچه ها، از سر گرفتند.
مارتا قدم زنان به دکتر نزدیک شد. “چیزی پیدا کردی؟”
عمیق تر به تونل تاریک نگاه کرد و گفت “یه چیزی اون پایینه. یه چیزی که به تحقیق نیاز داره.” صدایش را پایین تر آورد. “به قایق نیاز داریم.”
به هم نگاه کردند و برگشتند. قاچاقچی ها به آن دو خیره شده بودند.
مارتا زیر لبی گفت “جدی باید روی زمزمه کردنت کار کنی.”
دکتر گفت “آقایون محترم، یه تغییر کوچولو در نقشه. همونطور که شنیدید، لازمه که قایقتون رو مصادره کنیم. متوجهیم که مدت زیادی صبر کردید تا این طلا ها رو دوباره بدست بیارید، و ما صمیمانه بابت ناراحتی ای که موجب میشیم، متاسفیم.”
مارتا گفت “صمیمانه.”
“ولی متاسفانه، تحقیقات ما، در وهله ی اوله. ولی بذارید بهتون اطمینان بدم که وقتی کارمون تموم شد، قایق رو با همین وضعیت، بهتون برمی گردونیم. یا هر وضعیتی که وقتی کارمون باهاش تموم شد درش قرار داشت. همه ی کارتا روی میز مشخصن. احتمالا غرق میشه.”
مارتا گفت “احتمالا.”
قاچاقچی گنده گفت “تو قایق مارو نمی گیری. نه بدون درگیری.”
دکتر سرش را تکان داد “آه، نه. از خشونت خوشم نمیاد. مگر اینکه شمشیر باشه. شمشیر دارید؟ نه؟ آه، از دویدن خوشم میاد. بهم یه راهرو بدید که تا انتهاش بدوم و من طوری میدوم که انگار به هیچ کس مربوط نیست. یه مسابقه چطوره؟ برنده قایق رو می بره.”
کوچکترین قاچاقچی، بند های انگشتش را شکاند. “مسابقه نه. خشونت.”
“همم، پس دو تا رای برای خشونت. شما چی، آقا؟ هنوز چیزی نگفتی. سه تا رای یا هیچی. بیاید روی همین موافقت کنیم. باید هم رای بود. آقا؟ خشونت یا مسابقه؟”
قاچاقچی میانه، بالا رو نگاه کرد “هیچ کدوم. اگر بتونی من رو توی مسابقه ی ذهن ها شکست بدی، می تونی قایق رو قرض بگیری.”
با ادا به میز کوتاهی که رویش صفحه ی شطرنج بود اشاره کرد.
دکتر گفت “چه راه حلی. مارتا، درست فهمیدم که یکی از دردسرجویان بازیکن شطرنجه؟”
او با تکان دادن سرش تایید کرد. “هامفری. پدر بزرگش بهش یاد داده بود.”
“خب، خیلی هم هوشمندانه نیست. چالشت رو می پذیرم، قربان. مسابقه ی ذهن هاست، درسته. شما اول بفرمایید. اصرار می کنم.”
قاچاقچی میانه کنار صفحه شطرنج نشست. متفکرانه چانه اش را مالید و لحظه ای که مهره ای را برداشت تا حرکت دهد، دکتر گفت “کیش و مات.”
قاچاقچی میانه بالا را نگاه کرد و گفت “چی؟”
دکتر تکرار کرد “کیش و مات.”
وارد قایق شد. “من بردم. لحظه ای که تو نشستی من برده بودم. لحظه ای که بهش اشاره کردی من برده بودم. من لحظه ای که برادر زاده ی بزرگ بزرگ بزرگ ماهاراجه سری گوپتا من رو با این بازی آشنا کرده بود، اون دوره ای که بهش می گفتن چاتورانگا، برده بودم.”
دست مارتا رو گرفت و کمکش کرد تا سوار قایق بشه، طناب رو باز کرد.
قاچاقچی میانه ایستاد “نمی تونی بدون بازی کردن ببری.”
دکتر در حالی که پاروی چوبی بلند را برمی داشت گفت “ولی معلومه که من بردم.”
“بردن من غیر اجتنابه و از اونجایی که غیر اجتنابه پس دیگه چه اهمیتی داره که بازی کنیم؟ من هیچ وقت هیچ بازی شطرنجی رو نباختم. خب یه بار باختم، به یه سگ مکانیکی، ولی اون اصلا حساب نیست. شما درست همینجا که هستید بایستید و ما یه کم دیگه برمی گردیم. خوشبینانه.”
آن ها، قاچاقچی ها را که با دهان باز ایستاده بودند، ترک کردند، و مارتا جلوی خودش را گرفت که برایشان دست تکان ندهد. روی سکو نشست و دکتر که کنارش ایستاده بود، با پارو، قایق را به جلو هل میداد.
مارتا گفت “من هیچ وقت سوار یه کرجی نبودم. یه جورایی رمانتیکه.”
دکتر بدون اینکه نگاهش کند گفت “اینکه کرجی نیست. یه قایق پوکیدس.”
لبخند مارتا محو شد. “درسته.”
کانال، با نور لرزان مشعل هایی که داخل قلاب های زنگ زده ی چکش شده در آجر دیوار دو طرفشان، روشن شده بود.
مارتا به آب تیره خیره شد، برگ ها و شاخه های شکسته ای را که بر سطحش روان بودند تماشا کرد. آن پایین هوا سرد بود.
پرسید “خب بنظرت قاچاقچیا چه ربطی به معما دارن؟”
“معما؟ هیچ معمایی نیست. معما حل شده. کوتریل آدم بدس.”
“واقعا؟”
“معلومه. من با سرایدارا دست میدم، اونا سخت کار می کنن. و برای اثباتش اونا یه عالمه پینه دارن. آقای کوتریل، جاهای غلطی از دستش پینه بسته بود، و دور مچاش هم زخم های قدیمی داشت. دستبند، برای مدت زیادی محکم بسته شده بودن. او چهارمین قاچاقچیه، همونی که بقیشون فکر می کردن مرده. اون همین الانشم طلایی که قایم کرده بود رو برداشته، ولی داره دنبال طلایی که توسط همکارای مجرم سابقش قایم شدن می گرده. می خواد همش رو برای خودش نگه داره، روباه کوچولوی حقه باز. نورهای داخل جنگل برای این بود که مردم رو بترسونه که وقتی داره می گرده، از اونجا دور باشن. فانوس ها رو از قرقره آویزون کرده که مردم راجع به ارواح صحبت کنن. به طور ناامید کننده ای همش آشغاله.”
“موقعی که من هشت سالم بود همش خوب بنظر میومد.”
“اگر خوب بود، الان همه ی داستان یادت میومد. حالا، این جالبه….”
مارتا گردنش رو دراز کرد. آب جلو تر از آن ها متوقف شده بود. آجر ها و نور ها متوقف شده بودند. جلویشان سیاهی نبود، خالی بود. خالی از رنگ، خالی از جنس.
مارتا با ناراحتی گفت “احساس مریضی می کنم.”
دکتر گفت “بهش نگاه نکن.”
احساس وزوزی مغز مارتا را پر کرد. افکارش کرخت شدند. “سرم درد می کنه…”
هیچ موجی در آب وجود نداشت، نه جنب و جوشی و نه صدای بادی. خلاء آن ها را در خود فرو نمی برد. فقط…آنجا بود.
دکتر پارو را به جلو حرکت داد و به پایین فشارش داد و از جلو تر رفتنشان جلوگیری کرد.
زمزمه کرد. “جالبه. مثل این می مونه که مغزم از داخل چشمام بخواد به بیرون نشت کنه.”
مارتا سرش را چرخاند و ناگهان افکارش شروع به شفاف شدن کرد. “این چیه؟”
صدای هیجان زده و شتابان پیچ گوشتی را شنید.
دکتر بعد از لحظه ای گفت “هیچی. به معنای واقعی کلمه، هیچی. یه پاکت از هیچیه، این پایین، زیر سطح. مثل اینه که یه نفر قاشق بستنی رو برداشته و یه تیکه از واقعیت رو جدا کرده. حیرت آوره. وحشتناک، ولی حیرت آور. بنظرت افکارم عجیب غریبن؟ بنظر خودم عجیب غریبن. اونا قدیمی و شکستن.”
“قرار نیست که بریم داخل اون؟”
“نه، نمی ریم.”
دکتر این را در حالی گفت که صدایش شتابان شده بود، چون داشت حالت ایستادنش را عوض می کرد تا قایق را در مسیری که آمده بودند، به عقب هل دهد.
“به عنوان یک جسم، به عنوان یک واقعیت خوب و جامد، هر تماسی با اون هیچی، احتمالا منجر به عدم – وجود میشه. و تو رو نمی دونم مارتا جونز، ولی من از عدم – وجود متنفرم. جهان دلش برام تنگ میشه. می دونم که میشه.”
مارتا کمی راست تر نشست. دوباره بدنش احساس قوت می کرد. “حس میکنم بهترم.”
“منم همینطور.”
همینطور که وز وز ذهنش را ترک می کرد، مارتا نگاهش را بر سطح آب دوخته بود. داشت احساسش معمولی میشد که نگاهش در تاریکی به چیزی افتاد و اخم کرد. “اونو می بینی؟”
“چیو می بینم؟”
اشاره کرد “اونجا، داخل آب؟”
“چی هست؟”
به جلو خم شد “اون….آدمه؟ هی، هر کسی که هستی، توی آب وایسا. جایی که بتونیم ببینیمت.”
“مطمئنی که اون یه آدمه؟”
“مشخصه که یه سره. شونه هاش هم میشه دید. هی، تو، سلام؟”
سرعت قایق آهسته شد. مارتا چشم هایش را باریک کرد و سعی کرد هیکلش را تشخیص دهد. شبیه یک سر بود، شکل یک سر داشت، مطمئن بود که یک سر است. حتی با وجود اینکه نمی توانست گوش هایش را ببیند، یا موهایش را و … حرکت هم نمی کرد.
تصدیق کرد. “شاید سر نباشه.”
و بعد پیکری از داخل آب به بالا پاشید و کنار مارتا، نصفه نیمه بر روی قایق فرود آمد و دستش را گرفت.
قایق بالا پرید و دکتر فریاد زد. مارتا جیغ کشید. پیکر سعی داشت خودش را به داخل قایق بکشد، یا او را به پایین ببرد، یا هر کاری که می خواست بکند و اطرافشان پیکر های بیشتری بودند. به جلو خیز برمی داشتند، به قایق می چسبیدند، تقریبا داشتند وارونه اش می کردند. مارتا دستش را از دست پیکر بیرون کشید، بر روی کمر افتاد و همینطور که پیکر سعی می کرد خودش را بالا بکشد، چکمه اش را به صورتش کوباند. عقب افتاد و در آب رفت.
قایق وحشیانه چرخ می خورد و دکتر بر روی مارتا افتاد.
زیر لب گفت “ببخشید، ببخشید.” سعی کردند بفهمند کدام دست و پا به کدامشان تعلق دارد و وقتی که مارتا دوباره تعادلش را بدست آورد، متوجه شد چقد سریع دارند در جهت اشتباه حرکت می کنند.
دکتر وحشت زده بالا را نگاه کرد “دارن ما رو به سمت هیچی هل میدن.”
دستش را برای پارو دراز کرد، ولی از کنارش ناپدید شده بود. مارتا هیچی را از بالای شانه های دکتر دید و دوباره وز وز را بر روی افکارش حس کرد. سرش را بسرعت عقب کشید و به زحمت بر روی پاهایش ایستاد.
دکتر پرسید “چی کار میکنی؟”
ولی او پیش از این پایش را بر روی لبه ی قایق گذاشته بود و از روی پیکر های تاریک، شیرجه زد. وارد آب سرد شد، لحظه ای زیر آب فرو رفت، بعد پاهایش را زیرش گذاشتو خودش را به سمت بالا هل داد، سطح آب را شکست و نفس عمیق کشید. آب فقط تا شانه هایش بالا آمد. به موقع سرش را بلند کرد و دکتر را دید که کنارش در آب پرید.
در حالی که در آب چلپ چلوپ می کرد گفت “نقشه ی خوبی بود.”
پیکر ها اجازه دادند قایق به سمت هیچی به راهش ادامه دهد، و در سکوت بازگشتند. آن ها در جای چشم هایشان، فرو رفتگی داشتند و فرو رفتگی ای هم بجای دهانشان بود و یک قلمبه ی زشت دماغشان بود.
در حالی که دست هایشان را جلو کشیده بودند، به سمت مارتا و دکتر می آمدند. مارتا شیرجه زد، دست هایش آب را می برید و پاهایش آب را به عقب هل میداد. با نگاهی سریع، دکتر را دید که بدنبالش شنا می کند.
اسکله را گرفت و خود را بالا کشیدو از کانال خارج شد. دکتر هم همین کار را کرد.
قاچاقچی ها رفته بودند.

بخش سوم:
به پیش پله ها برگشتند و از آن ها به سرعت بالا رفتند، مارتا جلو تر بود. از در بالا رفت و به سطح زمین برگشت، زیر نور روشن خورشید که توسط شاخه های درخت ها فیلتر شده بود. مارتا خیس آب بود و می لرزید. دکتر به دنبال مارتا بیرون آمد و در را بست و با استفاده از پیچ گوشتی آن را قفل کرد.
مارتا پرسید “اون چیزا چی بودن؟”
“هیچ ایده ای ندارم.”
موهای خیس دکتر جلوی چشم هایش آویزان شده بودند. دست مارتا را گرفت و او را به سمت درخت ها راهنمایی کرد. “حدسم اینه که توی کتاب سرو کلشون پیدا نشد.”
“فکر کنم اگر بودن باید اونارو یادم می موند.”
“بیشتر شبیه این بود که تقریبا یه بخش تمام نشده باشه. هیچ کس به خودش زحمت نمیده که اون پایین بره دنبال ماجراجویی. پس چه فایده ای داره که اصلا چیزی اون پایین باشه؟ همه چیز اینجا هنرمندانس. برای نمایش اینجاست، ولی هیچ چیز واقعی یا ذاتی ای درموردش نیست.”
“منظورت مثل طراحی لباس برای یه نمایشنامس؟”
با سرش ضربه ای به سر مارتا زد و با لبخند گفت “دقیقا منظورم همینه. اُه، تو باهوشی. نه به باهوشی من، ولی، خب…کیه؟ طراح لباس. برای بیننده ها بنظر میاد همش ساختمان ها و درخت هاست، ولی در پشت صحنه همش با چوب سر پا نگه داشته شده. ما روی صحنه ی نمایش ایستادیم، مارتا.”
“یه نفر اینجا رو طراحی کرده که شبیه یه کتاب قدیمی بچه ها از زمین باشه؟ یه کم تصادفیه، نیست؟”
دکتر اخم کرد، پیچ گوشتی سونیک را از ژاکتش بیرون آورد و شروع به اسکن همه چیز کرد.
مارتا پرسید “چی کار می کنی؟”
دکتر در حالی که به سرعت به جلو و عقب حرکت می کرد، صداهای غیر قابل فهمی تولید کرد، هر چه بیشتر اسکن می کرد، هیجان زده تر میشد.
از محوطه ی درخت ها خارج شد و به سمت چمن ها و به زیر نور گرم خورشید رفت.
مارتا به سرعت به دنبالش رفت. از همین حالا هم می توانست حس کند دارد خشک می شود.
چشم های دکتر گشاد شدند “چـ – هی. چـ – هی”
“دکتر؟”
“مارتا!”
“دکتر، خواهش می کنم بهم بگو که می دونی چه خبره.”
پیچ گوشتی را به داخل ژاکتش برگرداند. “ممکنه بدونم.”
موهای خیسش را از جلوی صورتش کنار زد “امکانش هست که من بدونم. یه ایده دارم. ولی نمی دونم چطور….خب، بنظرم اگر…مگر اینکه….نه. آره. واقعا؟ آره!”
“دکتر؟”
او در اطراف چرخی زد. موهایش در زاویه های مسخره ای ایستاده بودند. “این، مارتا جونز، این، هر چیزی که اطراف ماست. فکر نمی کنم واقعی باشه.”
“ولی تو گفتی واقعیه. گفتی هر چیزی که اسکن شده واقعیه.”
“خب، آره. ولی واقعی داریم تا واقعی. می دونی؟”
“نه، نمی دونم.”
“ما بجز حس هامون چی هستیم، مارتا؟ چشم هامون به ما میگه که روی سطح صاف ایستادیم، می تونیم زمین رو زیر پاهامون حس کنیم، ولی چی میشه اگر حس هامون بهمون دروغ بگن؟ توانایی لمس، چشیدن، شنیدن، دیدن و بوئیدن رو از ما بگیرن و دنیا بر اساس اونا تغییر نمی کنه؟”
مارتا آهسته گفت “آره، بجز اینکه تغییر نمی کنه، می کنه؟ حواسمون رو ازمون بگیرن و ما دقیقا همونجایی باشیم که لحظه ی پیش بودیم، فقط حالا ما حواسمون رو نداریم.”
دکتر به او نگاه کرد و گفت “همه ی خوشی رو از فلسفه گرفتی، می دونستی؟”
“من یه دانشجوی پزشکیم. با حقایق سرو کار دارم. یه بیماری می بینم، خوبش می کنم. با اصطلاحات عملی برام موضوعو توضیح بده.”
“آخه فقط…فکر نکنم بتونم. کل این سیاره بنظر میاد یه ایده باشه، یه فکر که جسم ساخته.”
“پس همه ی این دنیایی که ما الان روش ایستادیم…چی؟ یه داستان؟ اصلا سیاره نیستو فقط یه داستانه؟ چطور می تونیم روی یه داستان بایستیم؟ چطور یه داستان جاذبه داره، یا روشنایی، یا هوا برای ما که نفس بکشیم؟”
دکتر شانه بالا انداخت “هر داستان خوبی اتمسفر داره.”
“من…من یه لطف بهت می کنمو وانمود می کنم که اصلا همچین چیزی نگفتی.”
“چشماتو ببند.”
“چرا؟”
“مارتا…”
گفت “باشه.” و چشم هایش را بست.
دکتر در حالی که به آرامی دورش دایره وار می چرخید گفت “خودت رو ذره ای از غبار تصور کن که داخل فضا معلقه. اطرافت، ستاره ها متولد می شنو میمیرن. سیاره ها در مدار می چرخند، شهاب سنگ ها میگذرند، سیارک ها جمع میشن، و هر از چند گاهی، اگر خیلی خیلی خوش شانس باشی، شعله ای از زندگی دور وجود داره.”
“تنهام؟”
“تو ذره ای از غباری. معلومه که تنها نیستی.”
“تنها بنظر میرسم.”
“خب نیستی. اوقات خیلی عالی ای هم داری میگذرونی. پس همچین جایی هستی، توی فضا، همه ی این اتفاقا داره میوفته، و یه نفر با یه برنامه ریزی از راه میرسه. یه نفر با یه هدف از راه میرسه. بیا بهش بگیم…باب. و هدف، برای ذره ی کوچولویی مثل تو، فوق العادس، چیز های فوق العاده ی جدیدی که می تونی تجربه کنی. و اینطوری که به هدف باب کشیده میشی، و با بقیه ی ذره های غبار و بقیه ی اجزای کیهان به چرخش درمیای، و ناگهان، تو بخشی از یک چیز بزرگتر هستی. تو بخشی از یه ایده هستی. و رشد می کنی و رشد می کنی وقتی رشد کردنت تموم شد می فهمی که تو خودت تبدیل به ایده شدی.”
“می تونم الان چشمامو باز کنم؟”
“حتما.”
مارتا به دکتر نگاهی انداخت. او بر روی کنده ی درختی ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد. مدتی که چشم های مارتا بسته بود، او موهایش را مرتب کرده بود.
“پس داری میگی که باب همه ی این دنیا رو با نیروی اراده و گردو غبار درست کرده؟”
“اساسا.”
“خب چرا، محض رضای خدا چرا اونو به یکی از کتابای دردسرجویان تبدیل کرده؟”
“فکر نمی کنم اون این کارو کرده باشه. حواس ما بهمون میگه که داخل کتاب دردسرجویانیم، حواس من بهم میگه که پیچ گوشتی سونیکم داره بهم میگه که ما داخل کتاب دردسرجویانیم. ولی فرض می کنم که مردم مختلف از فرهنگ های مختلف، در برابر اطلاعات حسی دیگه ای قرار می گیرند.”
“پس بنظر میاد که ما اینجاییم چون من این کتابارو خوندم؟ ولی من خیلی چیزای بیشتری خوندم، و خیلی چیزای بهتر از دردسرجویان. چرا این رو انتخاب کرد؟ و تو این کتابارو نخوندی، پس چطوریه که تو چیزی رو می بینی که من می بینم؟”
دکتر از روی کنده پایین پرید. “بنظر میاد که این دنیا در آن واحد می تونه به یک شکل دربیاد. مجموعه داستانایی رو انتخاب کرد که مدت زمان بیشتری در حافظت وجود داشته. شاید بخاطر اینه که تو اولین نفری بودی که از تاردیس بیرون اومد. اگر اول من بیرون اومده بودم، ممکن بود الان داخل یه داستان پریان قدیمی گلفری ای بودیم.”
“بنظر قشنگ میاد.”
“نه خیلی. داستان های پریان ما دندون داشتند.”
“پس باب کیه؟ چطور بفهمیم کی پشت این قضیس؟”
“این خیلی ساده س، جونز عزیزم.”
دست هایش را در جیب هایش فرو کرد و گفت “ما از قدرت استنتاجمون استفاده می کنیم. همین الانش هم لیست متهمامون رو داریم.”
“فکر می کنی یکی از شخصیت ها باشه؟”
“موجودی که می تونه یه دنیای کامل تخیلی رو به وجود بیاره. واقعا فکر میکنی همچین موجودی در برابر اینکه خودش رو وارد داستان بکنه مقاومت می کنه؟”
“منطقیه….ولی چطوریه؟ اگر من بودم، خودم رو یا آدم بده می کردم یا قهرمان. و از اونجایی که قهرمان ها یه گروه از بچه های غیر قابل تحملن، میگم که آدم بدس. پس باب، کوتریله.”
“مدرک هم داری؟ این یه معماس. باید مدرک داشته باشی. در موردش چه چیزی مشاهده کردی؟”
“آه، خب، اون…اون یه سبیل داره و …یه قاچاقچیه، انقدر راجع بهش می دونیم. او درست مثل بقیس. بجز اینکه…”
“بجز اینکه؟”
مارتا اخم کرد. “بجز اینکه اون مارو دید. مارو سریع دید. بقیه نیاز دارن که یه لحظه رومون تمرکز کنن. ولی اون نه. اون اصلا مثل بقیه نیست. فقط وانمود می کنه که هست.”
دکتر لبخند زد. “می دونستم استعداد ذاتی داری، مارتا جونز.”
“ولی چرا اون چیزا سعی کردن مارو بکشن؟ ما که هنوز کاری نکردیم؟”
“شاید خیلی از داستان منحرف شدیم. با همه ی اینا، جایی رفتیم که قرار نبود بریم. پس اون چیزا…”
“می تونن سیستم دفاعی این سیاره باشن. یه عفونت در یه منطقه ی آسیب پذیر کشف شد، و اون سرباز های کوچولوی چندش آور، اومدن بیرون که مارو متوقف کنن.”
“دقیقا. ما رسیدیم به لبه و فشار آوردیم. تعجب میکنی از اینکه چقد مردم من رو بیشتر دردسر می دونن تا ارزشمند.”
مارتا شانه ای بالا انداخت و دوباره به بحث اصلی برگشت “حالا ما چی کار می کنیم؟ کار هوشمندانه اینه که برگردیم به تاردیسو از اینجا دور بشیم. ولی می دونم که تو این کارو نمی کنی.”
دکتر ابروهایش را بالا برد و گفت “فکر می کنی منو خوب میشناسی، نه؟ من فکر می کنم که ایده ی فوق العاده ایه. ما نمی دونیم که با چی طرفیم، و من همیشه میگم که: بهتره با احتیاط بود تا متاسف.”
مارتا اخم کرد. “می دونم فقط برای چند ماهه که دارم باهات سفر می کنم، ولی به معنای واقعی کلمه، هرگز نشنیدم همچین چیزی بگی.”
“بی معنیه. من همیشه اینو میگم.”
سرش را تکان داد. “نه حتی برای یه بار.”
“ممکنه توی یه اتاق دیگه بودی وقتی من اینو گفتم. ولی گفتمش و زیاد هم گفتمش.”
“آخرین بار که گفتیش کی بوده؟”
“هفته ی پیش. توی…اه، یادم اومد. با یه چیزی بود. خب، چهار تا چیز بود. خب، چهار تا چیز و یه مارمولک. اون موقع گفتمش. تقصیر من نیست اگر تو – اوی.”
مارتا اطراف را نگاه کرد و چاقالو رو دید که داخل بوته ها قایم شده بود. پسر کوچک چاق، وقتی دید جایش لو رفته است، چشمانش گرد شدند و فرار کرد.
مارتا زیر لبی گفت “واقعا آزار دهندس.”
“درواقع، اون دقیقا چیزیه که ما نیاز داریم.”
“تو میدونستی که اونجاس.”
“معلومه. حالا داره میره که راجع بهمون دری وری بگه، به اربابش خبر بده که ما داریم اینجا رو ترک می کنیم. این باعث میشه به تکاپو بیوفته.”
“اُه، تو باهوشی.”
“پس چی داشتم بت می گفتم؟ بیا.”
بخش چهارم:
آن ها جنگل را ترک کردند و به سمت تاردیس راه افتادند. در گوشه ی کلبه، کوتریل با یکی از موجودات بی شکل ایستاده بود. منتظر آن دو بودند.
دکتر زیر لبی گفت “شروع شد.”
کوتریل با لبخندی بر چهره اش گفت “قبل از اینکه داستان تموم بشه اینجارو ترک می کنید؟ باید اعتراف کنم که یه کم ازتون ناامید شدم.”
دکتر لبخند زد، دست هایش دوباره در جیب هایش بودند.
“امیدوار بودی همه توی اتاق پذیرایی جمع بشن برای پایان نمایش بزرگ، نه؟ متاسفم، ولی من اونو برای یه معمای بدرد بخور نگه داشتم. راستی، از دوستت خوشم میاد. اسم هم داره؟”
کوتریل گفت. “اسم ها مبالغه آمیزند.”
موجودات بیشتری داشتند به سمتشان می آمدند و نزدیک تر می شدند. “این ها غیر – مرد های من هستند. استفاده های خودشون رو دارن. هرچند، خیلی برای گفتوگو های هوشمندانه خوب نیستن. مگر اینکه بهشون شخصیت بدم، و حتی بعد از اون هم محدودیت دارند…برخلاف شما دو نفر. شما دو نفر جالبید.”
“باهوش هم هستیم. تنها چیزی که هنوز نفهمیدیم اینه که از همه ی اینا چی نصیب تو میشه؟”
لبخند کوتریل پهن تر شد. “زندگی نصیبم میشه.”
“پس تو معاشت رو از…چی؟ توهم میگیری؟ یا مردمی که اینجا گیر میندازی؟”
“هر دو. و هیچ کدوم. توهم به مردم اجازه میده قدرتی رو که میخوام در اختیارم قرار بدن. بهم بگو، دکتر. هر داستان از خواننده هاش چه نیازی داره؟”
“اشتیاق به تعلیق بی اعتقادی.”
کوتریل لبخند زد. “دقیقا. روحتم خبر نداره هر بار کسی داستانی تعریف می کنه چه قدرتی تولید میشه. وقتی یک ذهن هوشیار و حساس با رغبت واقعیت رو نادیده میگیره، چیزی که حقیقته، و بجاش تحقیق بر روی آدم ها و مکان هایی که وجود نداشتن رو انتخاب می کنه…”
با خوشحالی شانه بالا انداخت. “باشکوهه. میرسه به هیچی کمتر از پس زدن واقعیت. و وقتی که واقعیت کنار زده بشه، مهم نیست چقد کم، یه خلاء بجا میذاره. با پتانسیل در هم میشکنه، با پتانسیل اینکه چه – چیزی – ممکنه – باشه. و اون چه – چیزی – ممکنه – باشه، من رو قوی می کنه.”
مارتا نگاهی به اطراف انداخت. غیر – مرد ها بطرز خطرناکی نزدیک شده بودند. و اصلا بنظر نمیامد دکتر متوجهشان شده باشد.
“پس تو اون قدرت رو گرفتی و یه سیاره درست کردی.”
کوتریل خندید. “این؟ این فقط شروعشه. این یه راه سنگیه. قدم بعدی، یه منظومه ی شمسی میسازم. بعد یه کهکشان. بعد یه کیهان. و وقتی کیهانم به اندازه ی کافی بزرگ شد، واقعیت ضربه می خوره، میشکنه و در هم می پیچه، و من اونجا خواهم بود که با دنیای خودم عوضش کنم.”
“و تو هم میشی خداش.”
“دقیقا.”
“و من باید به خودم زحمت بدمو بپرسم چه بلایی سر مردم میاد؟”
“ازشون نگهداری میشه. من که وحشی نیستم. به هر حال مردم رو نیاز دارم که بهم انرژی بدن.”
مارتا قدمی جلو گذاشت و پرسید. “میشه من یه چیزی بگم؟ میشه؟ ممنون. تو دیوانه ای. منظورم اینه که، جدی، این یه ایده ی دیوانه واره. نمیگم دیوانه واره چون قرار نیست کار کنه یا ما قراره جلوتو بگیریم. منظورم اینه که، فقط دیوانه واره. عاقلانه نیست. می بینه که داره عقل میاد و فقط از خیابون رد میشه که نادیدش بگیره. کوتریل، تو خلی. دکتر، تو خلی فقط بخاطر اینکه همچین مکالمه ای داشتی. قرار نیست دنیا رو با داستانات بگیری، کوتریل. فقط خیلی احمقانس. من همچین اجازه ای نمیدم. با همچین اساسی، به اضافه ی این حقیقت که سعی کردی مارو بکشی، ما قراره جلوی نقشه ی دیوانه وارتو بگیریم و بفرستیمت که بساطتو جمع کنی. دکتر، دیگه موقشه، تو یه نقشه داری که جلوشو بگیری، درسته؟”
“طبیعتا.”
“لازمه که بدویم؟”
“طبیعتا.”
“پس بزن بریم.”
دویدن را با حداکثر سرعت شروع کردند.
کوترلی فریاد زد. “بگیریدشون. سراشونو بزنید.”
دو غیر – مرد جلو آمدند. بدنشان کش می آمد و پهن میشد، به کارت های بازی با دست و پا تبدیل شدند، درست مثل ماجراجویی های آلیس در سرزمین عجایب، ولی شمشیر هم حمل می کردند. مارتا از لبه های تیزشان جا خالی داد و دکتر دستش را گرفت و او را دنبال خودش کشید. آن دو از در کلبه رد شدند و وارد سالن غذاخوری هاگوارتز شدند و بعد، قبل از اینکه چوبدستی ای بتواند در جهتشان نشانه رود، از در دیگری گذشتند.
مارتا داد زد. “این چیه دیگه؟”
“کوتریل داره توی کتابایی که در خاطراتت هست می گرده. دنبال یه چیزی می گرده که جلوی ما رو بگیره. از این طرف.”
به بیرون دویدند و زمین تغییر شکل داد. تبدیل به آجرهایی شد که سرجایشان می چرخیدند و سطح طلایی خودشان را آشکار می کردند.
مارتا صدای برخورد بال ها و هیاهوی میمون ها را از بالای سرش شنید. دکتر او را به کناری هل داد و همان موقع چیزی بزرگ، تاریک و مودار به گونه اش کشیده شد.
قدم هایش را گم کرد و به پایین یک تپه ی پوشیده از چمن غلت خوردند و در برف ها افتادند.
مارتا زودتر بلند شد، پشت سرش را نگاه کرد و مطمئن شد که غیر – مرد ها دنبالشان نباشند.
دکتر که بلند می شد پرسید. “شیر، جادوگر، کمد؟”
“هیچ وقت نخوندمش.”
به سمت ساختمانی دویدند که به بزرگی هتل بود. اسمش را دید و تغییر جهت داد. “از اون طرف نه.”
دکتر او را دنبال کرد، برف را پشت سر گذاشتند و داخل تونلی شیرجه رفتند. صدای پایشان در تاریکی اکو میشد. قدم هایشان آرام شد، عقب را نگاه کردند، سعی کردند نفسشان جا بیاید.
“این نقشه ای که داشتی…” مارتا به نفس نفس افتاده بود. “جدی یه نقشه داری یا فقط گفتی که جلوی کوتریل باهوش بنظر بیای؟”
“واقعا یه نقشه دارم. و من نیاز ندارم که باهوش بنظر بیام. من باهوش هستم. این حقیقت که من باهوش به نظر میام، فقط یه امتیازه.”
“میشه فقط بهم بگی قراره چی کار کنیم؟”
دکتر مارتا را گرفت و خشکش زد. جلوی رویشان، نور ها مثل خورشید های دو قلو بالا می آمدند. ضربان یک موتور قوی اطرافشان ولوله ای به راه انداخته بود.
دکتر پرسید. “کریستاین؟”
مارتا که تقریبا داد میزد گفت. “بدتر. چیتی چیتی بنگ بنگ.”
ماشین نعره زنان به سمتشان می آمد. مارتا و دکتر چرخیدند و فرار کردند.
“انقد فیلمشو دوست داشتم که باید کتابشم می خوندم.” مارتا که فریاد میزد، آخرین کلمه اش وقتی که دکتر او را به کناری هل داد، به جیغ تبدیل شد.
آن ها از دری باریک رد شدند و وارد جنگلی شدند، ماشین از کنارشان گذشت.
دکتر انگشتش را بر روی لب هایش گذاشت، مارتا سرش را تکان داد و تا جایی که می توانست بی سرو صدا او را دنبال کرد. برگ های خیس زیر پاهایش چلپ چلوپ صدا می دادند. حرکتی بالای سرشان بود: دو نوجوان، یک پسر رنگ پریده و یک دختر مضطرب، قدم جلو گذاشتند. خورشید بیرون آمد و پسر شروع به درخشیدن کرد.
مارتا نگاه دکتر را بر روی خودش حس کرد و سرخ شد. “قضاوت نکن.”
“قضاوت برای بعدا!” به مسیرشان ادامه دادند و عشاق جوان را تنها گذاشتند.
درخت ها را پشت سر گذاشتند و به زیر نور خورشید برگشتند. تاردیس درست رو به رویشان بود. مارتا شروع به دویدن کرد و دکتر پشت سرش دوید. در نیمه ی راه بودند و هیچ خبری از غیر – مرد ها نبود. داشتند موفق می شدند. داشتند موفق…
ستونی از سنگ ها پشت سر هم از زمین سردرآوردند، تاردیس را هم در میان خود گرفتند.
مارتا پرشی کرد – نمی دانست چرا، فقط پرید – و صخره را گرفت. وقتی که ستون سنگ ها رشد کردند و چرخ خوردند، به حماقت کارش پی برد.
به رشد کردنش ادامه داد و از زمین فاصله گرفت، سنگ به آجر تبدیل شد و ستون به برج. بلاخره رشدش آرام شد و ثابت ماند. تاردیس بر بالای آن بود و مارتا از طاقچه ی باریک یک پنجره آویزان بود. به پایین نگاه انداخت. فاصله اش تا زمین خیلی زیاد بود.
دکتر از آن پایین داد زد. “احتمالا تصمیم عاقلانه ای نبود.”

بخش پنجم:
مارتا فریاد زد. “کمک! بیا بالا و کمکم کن.”
دکتر اطراف برج دوری زد و برگشت. “دری نمی بینم. آخه چه جور ساختمونیه که در نداره؟”
یه لحظه گذشت و بعد طنابی از پنجره بیرون انداخته شد و آرام به شانه ی مارتا خورد و تمام مسیر را تا پایین رفت. نه، طناب نبود. یک موی بافته ی ضخیم بود.
مارتا زیر لبی گفت. “با من شوخیت گرفته.”
دکتر دوباره فریاد زد. “من میشناسمش. باهاش ملاقات داشتم. بهش بگو که سلام رسوندم.”
مارتا، موی بافته را با یک دستش گرفت. صدای ناله ی دردناکی از برج آمد. مارتا گفت. “ببخشید.” و طاقچه ی پنجره را رها کرد. بطور ناگهانی افتاد و شکمش پیچ خورد، ولی بعد متوقف شد و همانجا در حالی که تاب می خورد، آویزان ماند. بالا را نگاه کرد. یک دختر زیبا، به پایین نگاه می کرد. چهره اش قرمز شده بود، دست هایش را دو طرف قاب پنجره گذاشته بود تا به پایین پرت نشود.
راپونزل گفت. “تو شاهزاده نیستی. شاهزاده قرار بود بیاد و من رو از زندان نجات بده. تو اون نیستی.”
“درسته.”
“شاهزاده روشن تر بود.”
“اوی، نمیخواد قضیرو شخصی کنی.”
مارتا که بالا می رفت، راپونزل می غرید. فقط چند تایی جای دست بود. به پنجره رسید و به سختی از آن بالا رفت و داخل شد.
آرام روی زمین پرید، چرخید و به راپونزل لبخند زد.
راپونزل گفت. “آی، آی، مراقب باش. روی موهای من ایستادی.”
“ببخشید. آخه خیلی زیادن…”
مارتا به کناری پرید و راپونزل ایستادو به او نگاه کرد.
“سلام. دکتر هم سلام رسوند…”
“چه دکتری؟”
“همون مرد روی زمین. داشت داد میزد. همراه…من. سلام رسوند. به هر حال. از دیدنت خوشحالم. وقتی بچه بودم راجع بهت خوندم. همینطور فیلم دیزنی رو هم دیدم. جالبه. ازش خوشم اومد. هرچند تو ندیدیش. باید چندسالی به آینده سفر کرد و تو…خب، داستان پریانی، پس…”
“تو کی هستی؟”
“کس مهمی نیستم. فقط رد می شدم. سوال: اگر بخوام برم روی سقف، از کجا می تونم برم؟”
“برای چی باید بخوای بری بالا روی سقف؟”
“یه چیزی اون بالا جا گذاشتیم. زیر شیروونی یا نردبونی نیست اینجا، یا باید باز بیرون برم؟ واقعا دلم نمی خواد برم بیرون. مجبورم برم؟ مجبورم، نه؟”
مارتا به سمت پنجره برگشت، سرش را بیرون برد و بالا رو نگاه کرد. هیچ جای دستی دیده نمی شد. خورشید به سرعت داشت پایین می رفت. متاسفانه خیلی سریع. ناگهان غروب و بعد شب بود. پایین به سمت دکتر نگاه کرد و نفسش را در سینه حبس کرد. یک پیرمرد به دیوار برج چسبیده بود، شنل سیاهش اطرافش مثل بال های خفاش باز شده بود. مارتا دندان های تیزی را از بین سبیل دراز و سفیدش دید و سریع عقب کشید قبل از اینکه او را با چشم های قرمزش ببیند.
راپونزل با تعجب نگاهش کرد. “اتفاقی افتاده؟”
از پنجره فاصله گرفت. “آره، دراکولا داره از برجت بالا میاد.”
راپونزل با خوشحالی دست هایش را به هم زد. “دراکولا یه شاهزادس؟”
“اون یه کنته.”
راپونزل وا رفت. “اُه.”
“هیچ راه دیگه ای از اینجا نیست؟”
“خیلی شبیه زندان نمی شد اگه راه به بیرون داشت.”
“تو اتفاقی صلیب یا آب مقدس نداری، یا چه می دونم، شمشیر نورانی، یا هر چی؟”
“متاسفم، هیچ کدومشون رو ندارم. ولی یه عالمه برس برای موهام دارم.”
مارتا که اطرافش را نگاه می کرد زیر لب گفت. “معرکس.”
راپونزل دروغ نمی گفت. آنجا فقط یک میز بزرگ بود برای برس ها به سایز های مختلف. مارتا سنگین ترینشان را برداشت، یک برس با دسته ی طلایی، و وقتی سر دراکولا از پنجره نمایان شد، مارتا با تمام قدرتش آن را به سمتش پرتاب کرد. با پیشانی اش محکم برخورد کرد و دراکولا غریدو از دیدرس کنار رفت.
مارتا، موهای راپونزل را گرفت و دور دستش پیچاند. “ملاقات باهات خیلی دوست داشتنی بود.” و به سمت پنجره دوید، موها را از آن آویزان کرد. به سمت آسمان شب پرید و افتاد، روی موها سر خورد.
دراکولا را دید که به دیوار چنگ انداخته است و سعی می کند او را بگیرد. حلقه ی مو را محکم تر گرفت و خود را به سمت برج تاب داد. یک پنجره ی دیگر رو به رویش بود و او از آن داخل شد. تلو تلو خوران به سمت دررفت و وارد اتاقی شد که با نور شمع روشن بود.
اولین چیزی که دید، میز آرایش بود. روی میز آرایش و جعبه ی جواهرات و آینه اش غبار نشسته بود. روی مبل راحتی کنارش، خانم پیری با لباس عروسی زرد رنگی نشسته بود، گل های پژمرده روی موهایش و تور پوسیده ای روی صورتش بود.
خانم گفت. “کیه؟”
مارتا، نفس آرامی کشید. “آه. می تونم بعدا برگردم.”
“نزدیک بیا. بذار نگات کنم.”
مارتا درنگ کرد، بعد جلو رفت.
خانم پیر از پشت تور پوسیده اش به او نگاه کرد. “تو پسر پامبلچوک نیستی. کی هستی؟”
“اه، لعنتی. تو خانم هاویشامی، نه؟ این…تو باعث شدی تو مدرسه کلی دردسر بکشم، اینو می دونستی؟ من از دیکنز به اندازه ی دختر بعدی خوشم میاد. ولی همه ی اون حوادث اتفاقی فقط زیادی بود، می دونی؟ کاری که با پیپ کردی، وحشتناک بود. و استلا کجاست؟ اینجاس؟ همیشه دلم می خواست یه کتک درست حسابی بزنمش.”
اطراف را نگاه کرد و اثری از استلا ندید، ولی پنجره ای که از آن وارد شده بود را دید. از بین یک عالمه پرده، بیرون را نگاه کرد. دوباره روز شده بود. انگلستان دیکنز درست بیرون بود. به عقب نگاه کرد. خانم هاویشام ایستاده بود، سرش پایین و چهره اش پشت تور پوسیده و موهای سفیدش پنهان بود.
“بهتره بشینی. تو خیلی نحیفی و اگر من جای تو بودم، از شر همه ی اون شمعا راحت می شدم. هیچ لطفی به خودت نمی کنی با…”
خانم هاویشام دستش را بالا آورد و انگشت های سردش را دور گلوی مارتا حلقه کرد و او را از روی زمین بلند کرد. کمر مارتا به دیوار کوبیده شد، در حال خفه شدن بود و برای نفس کشیدن تلاش می کرد، انگشت هایش در تلاش بودند تا چنگال پیرزن را باز کنند.
در ناگهان باز شد در حالی که دکتر در چهار چوبش ایستاد بود، چشم هایش را باریک کرده بود. ولی قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، دراکولا، نمایشی از پشت سرش نمایان شد، دکتر را گرفت و او را به بیرون از اتاق، عقب کشید.
مارتا مشت هایش را در داخل آرنج خانم هاویشام کوباند. چنگالش باز شد و مارتا نفس نفس زنان، دوباره بر روی پاهایش ایستاد. بعد به سمت جلو رفت و خانم هاویشام را دو قدم به عقب هل داد. لباس عروسی زرد رنگ، شروع به تنگ شدن کرد، و خانم هاویشام قد کشید و پهن تر شد و تور روی صورت یکی از غیر – مرد های کوتریل، ذوب شد.
مارتا یکی از جا شمعی ها را برداشت و کنار سر غیر – مرد کوباند. غیر – مرد تلو تلو خورد و مارتا به سمت در دوید. دکتر به سمتش رفت، دستش را گرفت و به پایین راهرو دویدند.
دکتر پیروزمندانه گفت. “من با مشت زدم تو صورت دراکولا.” بعد انگشت هایش را خم و راست کرد. “صورت خیلی محکمی داره.”
“شرط می بندم. اولین باری بود که می دیدیش؟”
“نه، ولی بار اول، یه اندروید بود، بار دوم ولاد به میخ کشنده و بار سوم یه سایبر- دراکولا بود، برای همین فکر نمیکنم حساب باشن. ها! کنت .”
مارتا زیر لبی گفت. “تو خیلی بامزه ای.”
به سمتی پیچیدند، کمی دیگر دویدند و به یک در رسیدند. دکتر دستگیره را گرفت ولی آن را نچرخاند.
مارتا که سعی می کرد نفسش جا بیاید، پرسید. “چی کار می کنیم؟ اونا درست پشت سرمونن.”
“داریم به این دنیا وقت می دیم که آروم و ثابت بشه.”
“درسته. باشه، آره. دکتر، این نقشه ای که ازش حرف میزدی…”
“درسته. به موقع نمایشش میدیم. اینطور فکر نمی کنی؟”
“شاید، اگر می دونستم چیه.”
لبخند زد. “اُه، این هوشمندانس، مارتا. هوش خالص. به خودم حسودیم میشد اگر الان…می دونی، خودم نبودم.”
“دفعه ی قبلی، توی سرزمین تخیل، چطوری شکستشون دادی؟”
“خب، یه جورایی، به یه شکلی، باور کردنشون رو متوقف کردیم.”
“ببخشید؟”
بنظر آرام و مطیع می رسید. “می دونی، اینطوری که…هی، تو میناتور، تو واقعا وجود نداری، و، خب…همینطور میشد.”
“جواب داد؟”
“اونجا جواب داد. اینجا نه. دلیلی نداشت بشه، ولی به هر حال من روی دراکولا امتحانش کردم. اون فقط سعی کرد منو گاز بگیره. خیلی گازیه. کوتریل قدرتش رو از مردمی که حقیقت رو رد می کنن میگیره. ولی برای ما کافی نیست که فقط اعتقاد به چیزی که جلومونه رو متوقف کنیم. انقدر زیاد انرژی ذخیره کرده که این چیزا روش تاثیری نمیذاره.”
“پس چطوری متوقفش کنیم؟”
“بهمون گفت چطوری. گفت که این دنیا فقط شروعشه. به این معنی که هر چی قوی تر بشه، کارهای بیشتری می تونه انجام بده. اون قدرتش رو از مردم میگیره، بعد همش رو برای درست کردن این استفاده می کنه. داده و خروجی. پس تا وقتی داده ای که میاد بیشتر از خروجی باشه، اون تامینه. ما فقط باید اوضاع رو برعکس کنیم. خیالات به این دنیا سوخت می رسونه و حاضرم شرط ببندم که خیالات می تونه غرقش هم بکنه. تو اولین کسی بودی که از تاردیس بیرون رفت. تو کسی هستی که اون روش قفل کرد. نیازه که این منبع انرژی رو قطع کنیم. باید تو رو برگردونیم داخل.”
“داخل تاردیس؟ ولی اون که بالای برج راپونزل گیر کرده.”
“جدی؟” دکتر با حالت معماگونه ای دستگیره ی در را چرخاند. آن ها از در کلبه ی تسخیر شده گذشتند و به زیر نور خورشید برگشتند.
لحظه ی فوق العاده ای می شد اگر دردسرجویان با چهره هایی آویزان و خالی از حالتی منتظرشان نایستاده بودند. برای لحظه ای، هیچ کس حرکتی نکرد.
دکتر گفت. “اُه، از سکوت ضایع متنفرم.” دردسرجویان به سمتشان خیز برداشتند.
مارتا جیغ زد و در حالی که از دست هایشان که چنگ می انداختند جا خالی میداد، سکندری خورد، با این حال، در کنار دکتر دوید. به راهشان ادامه دادند تا اینکه خانم اُگردی را جلویشان دیدند. سپس راهشان را به سمت چمن ها منحرف کردند. دردسرجویان درست پشت سرشان بودند. خانم اُگردی روی زین دوچرخه اش پرید و در تعقیب و گریز به آن ها پیوست و ثابت کرد به عنوان یک خانم پیر، خیلی انعطاف پذیر است.
دکتر و مارتا به بالای تپه دویدند. پتوی پیک نیک را زیر پاهایشان لگد کردند و تارت ها، ساندویچ ها و بطری های نوشیدنی زنجبیلی را پراکنده کردند. به بالای تپه رسیدند و جعبه ی آبی پلیس را سمت دیگر دیدند و به سرعتشان افزودند.
مارتا نگاهی به پشت سرش انداخت. خانم اُگردی، دردسرجویان را رد کرده بود و پشت سرشان به پایین سرازیر بود.
دکتر در حال دویدن پیچ گوشتی سونیکش را به سمت او نشانه گرفت. ترمز های دوچرخه ی خانم اُگردی با صرو صدا قفل شدند، و خانم برای بار دوم از زمانی که آن دو رسیده بودند، کنترل دوچرخه اش را از دست داد.
دکتر که نفس نفس میزد گفت. “هیچ وقت تکراری نمیشه. کلیدتو داری؟”
“کلید؟ آره. چرا؟”
“همین که وارد تاردیس بشی، کوتریل روی ذهن بعدی که در دسترس باشه قفل می کنه.”
“تو؟”
دکتر به او نگاه کرد و لبخند زد. “من.”
او ناگهان ایستاد و برگشت و دردسرجویان درست به سمتش می دویدند. مارتا به راهش ادامه داد.
مارتا به پایین تپه رسید، کلید را در قفل کرد و وارد تاردیس شد، در را پشت سرش محکم بست.
عقب رفت. همه چیز ساکت بود. متوجه شد که نمی داند چه کار باید بکند. پس تا ده شمرد، در را باز کرد و سرش را بیرون برد.
دکتر زانو زده بود. دردسرجویان دورش را گرفته بودند، خانم اُگردی در نزدیکیشان ایستاده بود. بلندتر شده و چهره هایشان را از دست داده بودند، تبدیل به غیر – مرد ها می شدند و منظره در حال تغییر بود. تپه ی چمنی تبدیل به شن شد. در فاصله ای دور، یک قلعه پدیدار شد. پس زمینه دوباره تغییر کرد و به برف تبدیل شد، آسمان آبی، قرمز شد. سه ماه در افق نمایان شد. برف آب شد، جوانه های درخت ها به سرعت رشد کردند و انقدر بلند شدند که بزرگترین آسمان خراش ها هم در کنارشان کوتاه بنظر می آمدند و به جنگل متراکمی تبدیل شدند.
مردی بین درخت ها قدم میزد.
کوتریل.

بخش ششم:

کوتریل گفت. “از تعقیب خوب خوشم میاد. همه ی داستان های عالی با یه تعقیب خوب تموم میشن.”
در حالی که جنگل محو میشد و تبدیل به کوهستان میشد، اطرافش را نگاه کرد. “واقعا کتاب های زیادی خوندی.”
“درسته. من کتاب های زیادی خوندم. اون همه سفر کردن، اون همه زمانی که تنها بودم، بدون اینکه بخوابم…خب، علاقه مند میشی به خوندن، نه؟ من به ارزش نهصد سال کتاب توی ذهنم دارم، کوتریل و تو داری همشون رو میگیری. همشون رو هم زمان.”
اطرافشان، با سرعت بیشتری شروع به تغییر کرد – آب، روستا، یک لابی استریل شده، دنیای بیگانه، ساختمان بیگانه، سکوی پرتاب – مثل یک کتاب که در حال از هم گسستن باشد.
چشم های کتریل گشاد شدند. “بس کن.”
دکتر گفت. “فکرشم نکن. ببین، الان تو اینجایی.” با انگشت به سرش زد. “و من اجازه نمیدم بری بیرون.”
دنیای اطرافشان، محو بود. کوتریل با چهره ی رنگ پریده تلو تلو می خورد.
فریاد زد. “متوقفش کنید. بکشیدش!”
غیر – مرد ها داشتند نزدیک می شدند که مارتا به سمت دکتر دوید. “دکتر! خوب میشد الان یه اسلحه داشتیم.”
جنبش و هیاهوی اطرافشان، به طور ناگهانی آهسته شد، و مارتا تکه شاخه ای کنار پایش پیدا کرد. آن را برداشت و دنیا دوباره محو شد.
“یه شاخه؟ همش همین؟”
دکتر زیر لب گفت. “بهترین کاری بود که می تونستم انجام بدم.”
چهره اش بخاطر تمرکزی که کرده بود، در هم رفته و چشم هایش بسته بودند.
مارتا شاخه را به سمت نزدیک ترین غیر – مرد چرخاند و ضربه ای به سرش زد. باعث شد یک قدم عقب برود. نمی دانست چقد درد ایجاد کرده است – یا اینکه آیا اصلا دردی ایجاد کرد؟ ولی او یک دو پا بود، پس اکثر چیزهایی که از آناتومی انسان می دانست به حساب می آمد. – حداقل امیدوار بود اینطور باشد.
این بار شاخه را پایین تر چرخاند و شاخه به کناره های زانویش برخورد کرد. افتاد و مارتا چرخید، شاخه به آرنج غیر – مرد دیگری که داشت به دکتر می رسید، خورد. به سمتش حمله ور شد، خطا رفت، ولی توانست چند قدمی او را به عقب بفرستد.
غرید. “زود باش.” غیر – مردی دورش می چرخید. “من حساب یه عالمه از شمارو میرسم.”
بنظر نمی آمد با تهدید او ذره ای ترسیده باشند، و نزدیک تر شدند.
کوتریل نفسش را در سینه حبس کرد و پشت سرش را نگاه کرد. “نه.”
مارتا هم نگاه کرد، منظره ی در حال تغییر، باعث می شد احساس ضعف و سرگیجه کند، ولی در دوررس، بسته ای از هیچی بود که بزرگتر میشد.
یکی از غیر – مرد ها، او را گرفت که باعث تلو تلو خوردنش شد، شاخه را چرخاند، ولی قبل از اینکه بتواند غیر – مرد را بزند، غیب شد. دکتر زیر لبی گفت. “ببخشید.”
دست غیر – مرد، گلوی مارتا را گرفت و فشار داد و ناگهان، غیر – مرد هم دیگر آنجا نبود. مارتا نفس نفس زنان برگشت و دید بقیه ی غیر – مرد ها هم در حال ناپدید شدن هستند.
پاکت هیچی نزدیک تر می شد. به بقیه ی پاکت ها ملحق شد. مارتا هیچی بیشتری در دوررس دید، آن طرف درخت ها و ساختمان ها و دیوار ها و صخره هایی که پراکنده می شدند.
کوتریل غرید. “تمومش کن. خواهش می کنم! اینجا خونه ی منه!”
منظره، شمایل خود را از دست داد. حالا چیزی کوچک و در هم گره خورده بود. انگار در سیاره ای به اندازه ی زمین فوتبال ایستاده بودند و از هر طرف با خلاء در حال رشد، محاصره شده بودند که فرم فیزیکی اش را از دست میداد و تبدیل به چیزی پیچیده از سایه ها و روشنایی ها می شد.
دکتر آرام روی پاهایش ایستاد. “حالا، فکر می کنم یه نفر به یکی دیگه یه معذرت خواهی بدهکاره.”
موجودی که زمانی کوتریل بود گفت. “معذرت می خوام.”
صدایش در گوش مارتا اکو میشد.
“لطفا بذار ذهنتو ترک کنم دیگه. دردآوره.”
“می دونم دردآوره.” پیچ گوشتی سونیکش بار دیگر در دستش بود و مشغول اسکن شد. به نتایج نگاه کرد و غرید. “تو کی هستی؟”
“مردم من اسم ندارن. من چوتِرای هستم. در افسانه های مردم من گفته شده که ما یه زمانی خدا بودیم، گفته شده می تونیم حقیقت رو با ذهنمون شکل بدیم. ولی چوترای ها، هیچ وقت خلاقیت خوبی نداشتند. پس اگر یه زمانی همچین قابلیتی داشتیم، بخاطر رفتار های نمایشی حقیرانه از دستش دادیم.”
“چطوری به اینجا اومدی؟”
“فضاپیمام خراب شد، منفجر شد، بدن فیزیکی من رو نابود کرد و من رو به یک هوشیاری بی هدف تبدیل کرد.”
مارتا چشم هایش را باریک کرد. “تو یه روحی؟”
دکتر زمزمه کرد. “از طرفی. چه اتفاقی افتاد؟ چند قرنی گذشت، حوصلت سر رفت، یه کسی اونقدر بدشانس بود که نزدیکت بشه و تو روش قفل کردی؟”
“فکر کردم می تونن منو ببرن خونه. همه چیزی که لازم داشتم، به اندازه ی کافی قوی شدن بود که فرم فیزیکی بگیرم….ولی نتونستم این نقطه از فضا رو رها کنم. اینجا، در نقطه ای که مرده بودم گیر افتادم. پس به آنها، داستان هاشون رو دادم و از قدرتی که نتیجش بود تغذیه کردم. یک فضاپیمای دیگرو اینجا کشوندم و یکی دیگه و یک سیاره خلق کردم. به حقیقت شکل دوباره دادم. یک خدا شدم.”
“یه خدای بزرگ در یک دریاچه ی کوچک. استفاده از تخیلات مردم دیگه، چون تخیلات خودت خیلی کوچیکه. و چه بلایی به سر فضاپیماهایی که به اینجا کشوندی اومد؟ چه بلایی به سر اون آدما اومد؟”
چوترای درنگ کرد. “من به اون ها داستان هاشون رو دادم.”
“و بعد چه بلایی به سرشون اومد؟”
“اونا رفتند.”
“من که باور نمی کنم.”
“اونا رفتن. بهت قول میدم، من گذاشتم اونا برن. من یه خدای خیرخواهم.”
“تو زود جوشی، این چیزی که هستی. زود داد میزنی “سرشونو بزنید.”
“نه، من…”
“با بدن هاشون چی کار کردی؟ و با فضاپیماهاشون. اونارو به سمت یه دریاچه ی بزرگ هیچی هل دادی و گذاشتی بلعیده بشن؟”
برای لحظه ای چوترای لرزشی از خود نشان داد. “تو متوجه نیستی. تو نمی دونی برای من چطوری بود. اونا داشتن می رفتن دکتر. داستان هاشون کهنه می شد و اونا حوصلشون سر می رفت. من بهشون نیاز داشتم و اونا می خواستن من رو ترک کنن، میخواستن به بقیه هشدار بدن که دور بمونن. من…من نمی تونستم اجازه بدم این اتفاق بیوفته.”
“پس کشتیشون.”
“بهشون حق انتخاب دادم. به هر کدومشون. بهشون حق انتخاب دادم. بمونن و من براشون تدارک می بینم، برن و من نابودشون می کنم.”
مارتا به نرمی گفت. “اونا سعی کردن برن.”
صدای چوترای سخت شد و از خشم لرزید. “اونا دروغ گفتن. قول دادن که می مونن و بعد سعی کردن فضاپیماشون رو پس بگیرن. می خواستن انرژی من رو ازم بدزدن. نابودی حقشون بود.”
لرزشش بقدری وحشیانه شد که مارتا یک قدم به عقب رفت – وقتی متوجه شد زیاده روی کرده است، لرزشش آرام، و صدای چوترای نرم تر شد.
“ولی، دکتر…تو فرق می کنی. اگر از وقتمون استفاده کنیم، می تونی من رو اونقدر قوی کنی که یه کهکشان بسازم، و از اونجا یه جهان. تو می تونی بر اون جهان حکومت کنی. هر دوی شما می تونید. به عنوان شاه و ملکه.”
دکتر زمزمه کرد. “با تو به عنوان خدا.”
چوترای جواب داد. “بله.”
دکتر گفت. “نه.”
دست مارتا را پیدا کرد و در دست گرفت، هر دو شروع به عقب رفتن کردند. حالا بر سطحی بودند که بزرگتر از استخر شنا نبود.
چهره ی چوترای بقدری سریع عوض میشد که محو بود. جیغ زد. “بایست. کافیه یه قدم دیگه بردارید تا من در خلاء غرقتون کنم. حتی به فضاپیماتون نمی رسید.”
مارتا و دکتر خشکشان زد.
“اینطوری آخرین ذره های قدرتت رو قربانی می کنی.”
“این کارو می کنم. قبل از اینکه بذارم اینجا رو ترک کنید، می کشمتون. دوباره شروع می کنم! آدمای جدید پیدا می کنم!”
مارتا به پشت سرش نگاهی انداخت. تاردیس سه قدم با آن ها فاصله داشت. خیلی دور بود.
دکتر گفت. “ما اینجا نمی مونیم. نمی تونیم.”
چوترای به ستوه آمده بود. “پس یه راه پیدا کن که منم با خودتون ببرید. یا حتی بهتر، یه راه پیدا کن که من به سرزمین تخیلی منتقل بشم. یکی از غیر – مرد های من شنیده بود که راجع بهش حرف میزدی. منو اونجا ببر، دکتر، و من میذارم هر دوی شما زنده بمونید.”
“سرزمین تخیلی حتی در این واقعیت هم نیست.”
“تو یه موجود باهوشی.” حالا که چوترای با اعتماد به نفس شده بود، لرزشش آرام تر شده بود. “من مطمئنم که می تونی یه راه پیدا کنی. روش فکر کن یا نابود شو.”
مارتا دست دکتر را رها کرد و برای جستن به سمت تاردیس آماده شد. دکتر دست هایش را در جیب هایش فرو کرد.
“ممکنه یه کاری باشه که بتونم انجام بدم. یه راه حل ضروری دارم. حوصلتو با اطلاعات سر نمیبرم، ولی بهمون این اجازرو میده که از کنار بعد ها عبور کنیم. به صورت فنی، تو حتی این فضاپیمایی که تسخیر کردی رو هم ترک نمی کنی. هرچند خیلی خطرناکه. هیچ تضمینی نیست که منو مارتا بعد از رسوندن تو بتونیم برگردیم. فکر نمی کنم ایده ی…”
چوترای گفت. “انجامش بده یا بمیر، دکتر. به همین سادگیه.”
دکتر لحظه ای صبر کرد و مارتا منقبض شدن چانه اش را دید. “خیله خب.”
به سمت تاردیس رفت و درش را باز کرد. قبل از اینکه دکتر نظرش را عوض کند، چوترای داخل شد…
و بعد دکتر در را به هم کوباند.
مارتا به او خیره شد. “چی کار می کنی؟ داخل تاردیس زندانیش می کنی؟ اگر فرار کرد چی؟”
دکتر یک شانه اش را به در تکیه داد و دست به سینه ایستاد. “چوترای یک وجود خالص انرژی فیزیکیه. درسته، قابلیت این رو داره که بی نهایت قدرتمند بشه، ولی در حال حاضر به سختی می تونه خودشو سر پا نگه داره.”
برای اولین بار، آرامش دکتر، نتوانست مارتا را قانع کند. “پس بهم توضیح بده چطوری زندانی کردنش داخل تاردیس ایده ی خوبیه؟”
“تاردیس یه ماشین نیست، مارتا. خب، هست، ولی همینطور خیلی بیشتره. دیدی که چطوری چوترای رو با کتابایی که خوندم به ستوه آوردم؟! تخیلات من اون رو از یه روح با سیاره تبدیل به یه روح با یه باغچه کرد. حالا ببین تاردیس باهاش چی کار می کنه.”
مارتا اخم کرد. “تاردیس تخیل داره؟”
دکتر خندید. “از یه نقطه نظر مشخصی، تاردیس خودش تخیله.”
کلیدش را داخل قفل کرد، چرخاند و در را باز کرد.
مارتا به داخل قدم گذاشت. اتاق کنسول آرام بود. هیچ نشانی از چوترای نبود. دکتر از کنارش رد شد، به سمت کنسول رفت، چند تایی سوئیچ را روشن کرد و به چندتایی از داده ها نگاه کرد.
مارتا پرسید. “کجاس؟”
“رفته. یا تقریبا رفته، به هر حال. از اونجایی که می تونم بگم به یه فکر تبدیل شده و احتمالا فکر خوبی هم نیست.”
مارتا اطراف را نگاه کرد. “پس کجاس؟”
دکتر دستش را در هوا تکان داد. “اینجا. اونجا. نمی دونم.”
“ولی وقتی از اینجا بریم، اونو که با خودمون نمی بریم؟”
“چی شده خانم جونز؟! از ایده ی یه تاردیس تسخیر شده خوشت نمیاد؟”
“نه خیلی.”
دکتر که اهرم ها را می کشید گفت. “نگران نباش. ما به سرزمین های دور دستی سفر می کنیم ولی چیزی که از چوترای مونده، همینجا می مونه. احتمالا.”
مارتا از “احتمالا” خوشش نیومد. ولی در حالی که تاردیس صدای همیشگی خودش را درمیاورد، سکوت کرد.
به سمت یک مانیتور رفت، به هیچی بیرون نگاه کرد که در خودش تا می شد و وجودش سوسو میزد. برای لحظه ای آنجا هیچ چیز بجز فضا و ستاره ها نبود، و بعد صفحه خالی شد.

Similar posts
  1. حامد's Gravatar حامد
    تیر ۲۶, ۱۳۹۴    

    مرسی فرنوش
    این خوبه دیگه.الان اینو میتونم بخونم :دی

    • مرداد ۱, ۱۳۹۴    

      خواهش می کنم، البته قبلیارو هم می تونستی بخونی 😀

  2. Yasi's Gravatar Yasi
    تیر ۲۷, ۱۳۹۴    

    MerCcCC FarnOoooooosh, Aliiiii ^_^

  3. Erisa's Gravatar Erisa
    مرداد ۱۰, ۱۳۹۴    

    همیشه اینجور داستانا رو خیلی دوست داشتم 😀 خیلی خوب بود ^_^ تشکر بابت ترجمه 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو

اشتراک در خبرنامه

همیشه از طریق ایمیل از آخرین اخبار دکترهویی و مطالب هووین مطلع شوید.

به 3 مشترک دیگر بپیوندید

رفتن به نوارابزار