اعضای فعال سایت

اعضای آنلاین سایت

There are no users currently online

ساعت هیچ-نیل گیمن

cover

دکتر هو:ساعت هیچ

نویسنده:نیل گیمن

مترجم:محمد سوری

کاری از:هووین فارسی

دانلود کنید (فایل پی دی اف) 

 

توضیح:این،یک داستان مستقل از سریال دکترهو و در عین حال مرتبط با جهان دکتر هو است.از نظر توالی زمانی،داستان در فاصله ی بین اپیزود های اول تا ششم فصل پنجم سری مدرن رخ می دهد.برای درک داستان،آشنایی با حداقل های دکترهو مانند کاراکتر دکتر،تاردیس،تایم لرد ها،گلفری و … ضروری است.

تایم لرد ها:نژادی باستانی ساکن سیاره ی گلفری که استادان تمام عیار سفر در زمان و مهارت در بازی با ابعاد بالاتر بودند.

تاردیس:نام ماشین زمانی که تایم لرد ها از آن استفاده می کردند.تاردیس به دلیل اختلاف ابعاد از درون بزرگتر است و می تواند به هر شکلی در بیاید.تاردیس دکتر مدت ها پیش،در لندن سال ۱۹۶۳ به شکل یک جعبه ی آبی رنگ پلیس در آمده بود که آسیب دید و حالا به شکل دائمی به همان حالت باقی مانده است.

دکتر: آخرین تایم لرد باقی مانده در جهان که آخرین بازمانده ی جنگ بزرگ زمان بین تایم لرد ها و دالک هاست.دکتر،یک عنوان و لقب نیست.در واقع نام او دکتر است.نامی که خودش آن را انتخاب کرده،و ما انسان ها لغت دکتر به معنی شفابخش و حکیم را از اسم دکتر-که در طول تاریخ کارش برای انسان ها همین شفابخشی و حکمت آموزی بوده- گرفته ایم.

 

بخش اول:

تایم لرد ها زندانی ساختند.آن ها آن را در مکانی و  در زمانی ساختند که هر دو برای هر موجودی که هرگز منظومه ی خورشیدی ای که در آن عمل آمده بود را ترک نکرده ،و یا برای کسی که ماجراجویی اش از میان زمان را تنها ثانیه به ثانیه،و تنها رو به جلو تجربه کرده ،غیر قابل تصور بودند.

زندان فقط برای  “کین” ساخته شده بود.زندان غیر قابل نفوذی بود،هزارتویی بود از اتاق های کوچک(چراکه آن ها هیولا نبودند،تایم لرد ها-آن ها،وقتی برازنده شان بود،می توانستند بخشایشگر باشند) و خارج از فاز فیزیکی بقیه ی جهان بود.

در آن مکان،فقط آن اتاق ها وجود داشتند و بس:شکاف بین میکروثانیه ها چیزی نبود که بتوان از آن گذر کرد.در نتیجه،آن اتاق ها برای خودشان جهان مستقلی بودند.جهانی که نور و گرما و گرانشش را از مابقی خلقت قرض می گرفت،و همیشه کسری از لحظه ی بعدی اش بود.

کین در اتاق هایش پرسه می زد،صبور و نامیرا،و همیشه منتظر!

کین منتظر یک پرسش بود.و ممکن بود تا پایان زمان هم منتظر بماند(ولی حتی آن موقع،وقتی که زمان به پایان می رسید،کین، محبوس در یک میکروثانیه بعد از زمان،آن را از دست می داد)

تایم لرد ها زندان را با موتورهای عظیمی که در قلب سیاهچاله ها ساخته بودند برقرار می داشتند.موتورهایی غیر قابل دسترس بودند:دست هیچکس به موتور ها نمی رسید به جز خود تایم لرد ها.موتورهای چندگانه ایمن از خرابی بودند.امکان نداشت چیزی اشتباه پیش برود.

تا زمانی که تایم لرد ها وجود داشتند،کین در زندان آن ها خواهد بود.و بقیه ی جهان در امان خواهد بود.قضایا از این قرار بودند،و همیشه از این قرار خواهند بود.

و اگر مشکلی پیش می آمد،تایم لرد ها می فهمیدند.حتی اگر به فرض محال هریک از موتورها خراب می شدند،سیگنالی اضطراری مدت ها قبل از آنکه زندان کین به زمان ما و جهان ما بازگردد، به گلفری خبر می داد.تایم لرد ها برای همه چیز برنامه ریزی کرده بودند.

آن ها برای همه چیز برنامه ریزی کرده بودند به جز این احتمال که روزی هیچ تایم لرد و هیچ گلفریی نخواهد بود.هیچ تایم لردی در جهان نخواهد بود به جز یکی!

بنابراین وقتی که زندان لرزید و از هم پاشید،چنانکه گویی یک زلزله،کین را به پایین پرتاب کرده بود،و وقتی کین بالا را نگاه کردد و نور کهکشان ها و خورشید های بالای سرش را،دستکاری نشده و فیلتر نشده دید،می دانست که دوباره پرسیده شدن پرسش،اجتناب ناپذیر است و زمانش خواهد رسید.

و از آنجا که کین محتاط بود،جهانی که خود را در آن یافته بود را مورد مداقه قرار داد.کین به دنبال انتقام نبود.چنین چیزی در طبیعتش نبود.او چیزی را می خواست که همیشه خواسته بود.و گذشته از آن…

هنوز یک تایم لرد در جهان باقی مانده بود.

کین باید در این باره اقدامی می کرد.

 

بخش دوم:

در روز چهارشنبه،پالی براونینگ یازده ساله سرش را از لای در دفتر پدرش داخل اورد و گفت : “بابا،یه آقایی با ماسک خرگوشی جلوی در ورودی وایساده و میگه می خواد خونه رو بخره”

“احمق بازی درنیار پالی” آقای براونینگ گوشه ی اتاقی که دوست داشت آن را دفتر کارش بنامد نشسته بود.اتاقی که مامور املاک خوشبینانه آن را به عنوان اتاق خواب سوم طبقه بندی کرده بود.هرچند که اتاق به سختی برای جا دادن یک کشوی بایگانی و یک میز ورق بازی،که رویش یک کامپیوتر آمستراد جدید و دست اول قرار گرفته بود،بزرگ بود.آقای براونینگ داشت با دقت اعدادی را از روی انبوهی از رسید ها وارد کامپیوتر می کرد و چهره در هم می کشید.هر نیم ساعت یک بار،آقای براونینگ کارهایش تا آن زمان را ذخیره می کرد،و کامپیوتر تا چندین دقیقه صدای گوشخراشی تولید می کرد و همه چیز را روی یک فلاپی دیسک ذخیره می نمود.

“من احمق بازی در نمیارم.اون میگه بابتش بهتون ۷۵۰ هزار پوند میده”

“حالا داری احمق بازی درمیاری.ما خودمون فقط به قیمت ۵۰ هزار پوند برای فروش گذاشتیمش”و اندیشید: و با این وضع بازار،باید خوش شانس باشیم که همین قدر هم گیرمان بیاید. ولی چیزی نگفت.تابستان ۱۹۸۴ بود.و آقای براونینگ از یافتن خریداری برای خانه ی کوچک انتهای کلاورشام راو  ناامید شده بود.

پالی متفکرانه سری تکان داد: “فکر کنم باید بری باهاش صحبت کنی”

آقای براونینگ شانه ای بالا انداخت.به هر حال او مجبور بود کاری که تا به حال کرده بود را ذخیره کند.در حینی که کامپیوتر صدای گوشخراشش را تولید می کرد،آقای براونینگ به طبقه ی پایین رفت.پالی،که برنامه داشت به اتاقش برود و  خاطراتش را بنویسد،تصمیم گرفت روی پله ها بنشیند و بفهمد قرار است چه اتفاقی رخ دهد؟

در باغ کوچک  جلوی خانه مرد قدبلندی با ماسکی خرگوشی ایستاده بود.ماسک به طور خاص چیز قانع کننده ای نبود.تمام صورت او را پوشانده بود و دو گوش دراز از بالای سرش برخاسته بودند.او یک کیف بزرگ قهوه ای چرمی را در دستش نگه داشته بود،که آقای براونینگ را یاد کیف های دکترها در کودکیش می انداخت.

آقای براونینگ  درآمد که :”بَه…اینجا رو باش…”.ولی مرد درون ماسک خرگوشی یکی از انگشت های پوشیده در دستکشش را روی لبان نقاشی شده ی خرگوشی اش گذاشت،و آقای براونینگ ساکت شد.

صدای آرامی که از پشت پوزه ی غیرمتحرک ماسک خرگوشی می آمد گفت: “از من بپرس ساعت چنده؟ ”

آقای براونینگ گفت: “اینطور که متوجه شدم شما به خونه علاقه مند هستید.

“تابلوی “برای فروش” جلوی در کثیف شده بود و توسط باران مخدوش شده بود.

“شاید.می تونی من رو آقای خرگوش صدا کنی.ازم بپرس ساعت چنده؟ ”

آقای براونینگ می دانست که باید به پلیس زنگ بزند.باید کاری کند که مرد برود پی کارش.به هر حال،چه جور آدم دیوانه ای یک ماسک خرگوشی می پوشد؟

“چرا ماسک خرگوش پوشیدید؟ ”

“این سوال درست نبود.ولی من به این خاطر ماسک خرگوش می پوشم که به نمایندگی از آقا یا خانم بسیار مشهور و مهمی اومدم که حریم خصوصیشون براشون مهمه.ازم بپرس ساعت چنده؟”

آقای براونینگ آهی کشید و پرسید: “ساعت چنده،آقای خرگوش”

مرد در ماسک خرگوشی سیخ تر ایستاد.حرکات بدنش نمایانگر سرخوشی و لذتش بود.او گفت:”برای تو،ساعتیه که ثروتمند ترین مرد کلاورشام راو بشی.من می خوام خونه ت رو بخرم،نقدا،و ده برابر گرون تر از چیزی که ارزش واقعیشه.چون که در حال حاضر کاملا همون چیزیه که من می خوام” او کیف قهوه ای چرمی را باز کرد،و چندین بسته اسکناس بیرون آورد.هر بسته شامل پانصد(“بشمارشون.یالا.بشمارشون”) اسکانس خشک و شکننده ی پنجاه پوندی.و دو کیسه ی خرید پلاستیکی سوپرمارکت بودند،که درون هر کدام بسته های پول قرار گرفته بودند.

آقای براونینگ پول ها را بررسی کرد.به نظر می رسید واقعی باشند.

“من….” او تردید کرد.باید چه کار می کرد؟  “… من چند روزی وقت نیاز دارم.که پول ها رو توی بانک بذارم،و مطمئن بشم واقعی هستن.و مشخصا باید قراردادی هم تنظیم کنیم”

مرد در ماسک خرگوشی گفت:”قرار داد از قبل تنظیم شده.اینجا رو امضا کن.اگر بانک گفت چیزی راجع به پول ها مشکوکه،می تونی هم پول ها و هم خونه رو برای خودت نگه داری.من یکشنبه بر می گردم که ملک خالی رو تحویل بگیرم.می تونی تا اون موقع تخلیه کنی.نمی تونی؟”

آقای براونینگ گفت: “نمی دونم”.و بعد گفت: “مطمئنم می تونم.منظورم اینه که…البته!”

مرد ماسک خرگوشی گفت:”پس من یکشنبه اینجا خواهم بود!”

آقای براونینگ،در حینی که جلوی در ورودی خانه اش ایستاده بود و دو کیسه ی خرید حاوی ۷۵۰۰ پوند را در دست نگه داشته بود،گفت : “این شیوه ی خیلی غیر معمولی برای معامله کردنه!”

مرد ماسک خرگوشی موافقت کرد: “بله.همینطوره.پس یکشنبه می بینمت”

بعد او رفت.آقای براونینگ از تماشای رفتن او احساس آسودگی خاطر کرد.مغز او توسط این فکر غیرمنطقی تسخیر شده بود که اگر مرد ماسکِ خرگوشی اش را بردارد،هیچ چیز پشت آن نخواهد بود.

پالی به طبقه ی بالا رفت تا هر چیزی که دیده بود و شنیده بود را در دفتر خاطراتش بنویسد.

روز پنج شنبه،مرد جوان قد بلندی با ژاکتی فاستونی و یک پاپیون در خانه را کوبید.هیچکس در خانه نبود،پس کسی هم جواب نداد.و او،بعد از کمی گشت و گذار در اطراف خانه،رفت.

در روز یکشنبه،آقای براونینگ در آشپزخانه ی خالیش ایستاده بود. او پول ها را با موفقیت در بانک گذاشته بود،و تمام بدهی هایش ناپدید شده بودند.وسایلی که آن ها می خواستند نگه دارند،درون یک ون اثاث کشی گذاشته شده بود و پیش عموی آقای براونینگ فرستاده شده بود،که گاراژ بسیاری بزرگی داشت که از آن استفاده نمی کرد.

خانم براونینگ پرسید: “اگر تمام این ها یه شوخی باشه چی؟”

آقای براونینگ گفت: “مطمئن نیستم چه چیزی راجع به دادن ۷۵۰۰ پوند به یک نفر خنده داره.بانک میگه پول واقعیه.به عنوان مال مسروقه گزارش نشده.موضوع فقط یه آدم پولدار عجیب و غریبه که دلش می خواد  خونه ما رو به قیمتی بیش از ارزش واقعیش بخره”

آن ها دو اتاق در یک هتل محلی رزرو کرده بودند.گرچه،ثابت شده بود پیدا کردن اتاق های هتل ها  سخت تر از آن چیزی است که آقای براونینگ انتظارش را داشت.همچنین،او مجبور بود خانم براونینگ را،که یک پرستار بود،متقاعد کند که آن ها حالا می توانند از پس مخارج ماندن در یک هتل بر بیایند.

پالی،که روی پله ها نشسته بود و داشت کتابی می خواند،پرسید: “اگر اون هیچوقت برنگرده چی؟ ”

آقای براونینگ گفت: “حالا داری احمق بازی درمیاری”

خانم براونینگ گفت: ” دخترتو احمق صدا نزن.اون به نکته ی مهمی اشاره کرده.تو هیچ اسم یا شماره تلفن یا هرچیزی ازش نداری”

این غیر منصفانه بود.قرارداد تنظیم شده بود.و نام خریدار به وضوح روی آن نوشته شده بود: “ان.ام.د پلیوم”.یک آدرس هم بود.آدرس یک شرکت وکالت در لندن.و خانم براونینگ به آن تلفن کرده بود و به او گفته شده بود که گذشته از نام احمقانه،بله،قرارداد مطمئنا قانونی بود.

خانم براونینگ گفت: “اون عجیب و غریبه.یه میلیونر عجیب و غریب”

پالی گفت: “شرط می بندم خودش پشت ماسک خرگوشی بوده.میلیونر عجیب و غریب”

زنگ خانه به صدا در آمد.آقای براونینگ به سمت در ورودی رفت،و همسر و دخترش پشت سرش راه افتادند.همه ی آن ها امیدوار بودند که مالک جدید خانه شان را ملاقات کنند.

“سلام” این را خانمی با ماسک گربه روی صورتش گفته بود.ماسک خیلی واقع گرایی نبود.گرچه،پالی درخشش چشمان زن را پشت آن دید.

خانم براونینگ پرسید: “شما مالک جدید هستید؟”

“یا خودشم….یا نماینده ی مالک هستم”

“دوستتون….کجاست؟اونی که ماسک خرگوش داشت؟ ”

گذشته از ماسک گربه ای،خانم جوان(واقعا جوان بود؟صدایش که جوان به نظر می رسید) با کفایت و کمی بی ادب به نظر می رسید.”تمام وسایلتون رو جابجا کردید؟باید بهتون بگم که هرچیزی که باقی بمونه،جزئی از دارایی های مالک جدید محسوب خواهد شد.”

“ما تمام چیزهایی که اهمیت داشتند رو برداشتیم”

“خوبه”

پالی گفت: “میشه من بیام تو باغ بازی کنم؟توی هتل هیچ باغی نیست”

یک تاب از درخت بلوط باغ پشتی خانه آویزان بود.و پالی دوست داشت روی آن بنشیند و مطالعه کند.

آقای براونینگ گفت: “احمق بازی درنیار عزیزم.ما به زودی یه خونه ی جدید خواهیم داشت.و بعد تو یک باغ جدید با تاب گیرت میاد.من برات تاب های جدید وصل می کنم”

خانم در ماسک گربه به پایین دولا شد و گفت: “اسم من خانم گربه است.از من بپرس ساعت چنده،پالی”

پالی سری تکان داد: “ساعت چنده،خانم گربه؟”

خانم گربه گفت:” ساعتیه که تو و خانواده ت این مکان رو ترک می کنید و هرگز به عقب نگاه نمی کنید”.ولی این را با مهربانی گفت.

پالی وقتی به انتهای باغ رسید،برای خانم در ماسک گربه به خداحافظی دست تکان داد

 

بخش سوم:

 

آن ها در اتاق کنترل تاردیس بودند و داشتند به سمت خانه می رفتند.

امی داشت می گفت: “من هنوز هم نمی فهمم.چرا مردم اسکلتی از همون اولش انقدر از دستت عصبانی بودن؟من فکر می کردم که خودشون دلشون می خواست از حکومت پادشاه وزغ آزاد بشن”

مرد جوان با ژآکت فاستونی و پاپیون گفت: “اونا به این خاطر از دست من عصبانی نبودن.” او بی صبرانه دستش را میان موهایش فرو برد. “در واقع فکر می کنم کمی تا قسمتی خوشحال بودن که آزاد شدن.” او دستش را به سرعت روی پنل کنترل تاردیس حرکت می داد،اهرم ها را می کشید و روی دکمه ها ضربه می زد. “اونا فقط یکم ناراحت بودن.چونکه من با “فلان چیز مواج” شون فرار کردم”

“فلان چیز مواج؟ ”

او با دو دستش،که به نظر می رسید اکثرا از آرنج و مفاصل تشکیل شده،اشاره ی مبهمی کرد و گفت : “روی همون….چیز مربع شکل اونجاست.من توقیفش کردم”

امی چهره ی خشمگینی به خود گرفت.او در واقع خشمگین نبود،ولی گاهی دوست داشت برای او چنین وانمود کند که خشمگین است،فقط برای اینکه به او نشان دهد چه کسی رئیس است. “چرا تو هیچوقت چیزیو با اسم واقعیش صدا نمی زنی؟اون چیز مربع شکل اونجا؟اسم این “میز”ه !!! ”

امی به آنجا رفت.”فلان چیز مواج” درخشان و زیبا بود.به اندازه و شکل عمومی یک النگو بود،ولی چنان پیچ و تاب می خورد که دنبال کردن آن برای چشم سخت بود.

مرد به نظر راضی می رسید: “واقعا؟اوه.خوبه…یادم می مونه”

امی فلان چیز مواج را برداشت.چیز سردی بود و سنگین تر از چیزی بود که به نظر می رسید. “چرا توقیفش کردی؟و اصلا چرا می گی “توقیف”؟ این به نظر کاریه که معلم ها،وقتی چیزی رو به مدرسه میاری که نباید بیاری،می کنن.دوست من ملز یه رکورد از لحاظ تعداد چیزایی که ازش توقیف شده بود داشت.یه شب من و روری رو مجبور کرد یه آشوب درست کنیم در حالی که خودش  می رفت به قفسه ی تجهیزات معلما،جایی که وسایلش قرار داشتن.اون می بایست از طریق پشت بوم و پنجره ی دستشویی معلم ها می رفت به ….”

ولی دکتر به شاهکار های دوست قدیمی مدرسه ای امی علاقه مند نبود.هرگز نبود.او گفت : “توقیفش کردم بابت امنیت خودشون.تکنولوژی ای بود که نباید داشته باشنش.احتمالا دزدی بوده.یک چرخه ساز و تقویت کننده ی زمانیه.می تونست خرابکاری ناخوشایندی درست کنه”او یک اهرم را کشید” و رسیدیم.بفرما ”

صدای تیز موزونی برخاست،چنان که گویی موتور های خود جهان داشتند ناله می کردند.به دنبال آن حرکت شدید هوای جابجا شده،و بعد یک جعبه ی پلیس آبی رنگ در حیاط پشتی خانه ی امی پاند مادیت گرفت.زمان،آغاز دهه ی دوم قرن بیست و یکم بود.

دکتر در تاردیس را باز کرد.بعد گفت : “این عجیبه”

او در چهارچوب در ایستاد،و هیچ قصدی برای بیرون رفتن نداشت.امی پیش او آمد.او دستش را جلو آورد تا مانع امی از ترک کردن تاردیس شود.روزی بی نقص و آفتابی بود،تقریبا بدون ابر.

“مشکل چیه؟ ”

او گفت: “همه چیز.نمی تونی حسش کنی؟”

امی به باغچه اش نگاهی انداخت.علف ها بیش از حد رشد کرده بودند و به آن ها رسیدگی نشده بود.ولی البته همیشه اینچنین بوده است.تا جایی که او به یاد می آورد،اینطور بوده است.

امی اول گفت: “نه”.و بعد گفت: “خیلی ساکته.نه ماشینی.نه پرنده ای.هیچی”

دکتر گفت: “نه موج رادیویی ای….حتی رادیو ۴ ”

“تو می تونی امواج رادیویی رو بشنوی؟”

او به طرز نامتقاعد کننده ای گفت: “البته که نه.هیچکس نمی تونه امواج رادیویی رو بشنوه”

و بعد صدای ملایمی به گوش رسید.

توجه،ملاقات کنندگان،شما در حال وارد شدن به فضای کین هستید.این جهان از دارایی های کین محسوب می شود.شما در حال تجاوز هستید.

صدای عجیبی بود.زمزمه گر و،امی ظنین بود که،صدا بیشتر در سرش بود.

امی داد زد: “اینجا زمینه.اینجا متعلق به تو نیست.” و بعد گفت : ” سر مردم چه بلایی اوردی؟ ”

ما اینجا رو از اون ها خریدیم.اون ها مدتی بعد به مرگ طبیعی مردند.مایه ی تاسف بود.

امی فریاد کشید: “حرفتو باور نمی کنم”

هیچ قانون کهکشانی ای نقض نشده.سیاره قانونا و به درستی خریداری شده.تحقیقاتی توسط اتحادیه ی سایه از مالکیت تام ما بر سیاره پشتیبانی کرده.

“مال شما نیست.روری کجاست؟ ”

دکتر پرسید: “امی.با کی داری حرف می زنی؟ ”

“صدا.صدایی که تو سرم هست.تو نمی تونی بشنویش؟”

صدا پرسید: با چه کسی صحبت می کنی؟

امی در تاردیس را بست.

دکتر پرسید: ” چرا اونکارو کردی؟ ”

“صدای عجیب زمزمه گر توی سرم.گفت که این سیاره رو خریدن.و اینکه…گفت اتحادیه ی سایه گفته اشکالی نداره.بهم گفت مردم به مرگ طبیعی مردن.تو نمی تونستی صداشو بشنوی.اونم نمی دونست تو اینجایی.شوک زده شدم.برای همین درو بستم” امی پاند وقتی که تحت فشار بود می توانست به طرز شگفت آوری کارآمد باشد.در حال حاضر،او تحت فشار بود.ولی ، اگر فلان چیز مواج  که او بین دستانش نگه داشته بودش و داشت خم می شد و به اشکالی پیچ می خورد که تصورات را تحریک می کرد،و به نظر می رسید درون ابعاد عجیبی سرگردان است نبود، نمی توانستید این را بفهمید،

“بهت گفتن کی هستن؟ ”

لحظه ای فکر کرد: ” شما در حال وارد شدن به فضای کین هستید.این جهان از دارایی های کین محسوب می شود.”

دکتر گفت: “می تونه هرکسی باشه.منظورم اینه که کین….مثل این می مونه که خودتو صدا بزنی مردم.این چیزیه که تقریبا معنای اسم اکثریت نژاد هاست.البته به جز دالک.معنی اون در زبان “اسکارو[۱]“یایی میشه ‘ماشین قوطی فلزی نفرت ورز مرگ’ ” و بعد او داشت به سمت پنل کنترل تاردیس می دوید :” یه همچین چیزی نمی تونه یک شبه رخ بده.مردم همینطوری نمیفتن بمیرن.و از اون مهم تر،الان سال ۲۰۱۰ هست.که به این معنیه که…”

“به این معنیه که اونا یه بلایی سر روری اوردن”

“به این معنیه که اونا یه بلایی سر همه اوردن” دکتر چندین دکمه را روی صفحه کلید یک ماشین تایپ باستانی فشار داد.و الگوهایی روی صفحه ی نمایش به گردش درآمدند و بالای کنسول تاردیس معلق شدند.

“من نمی تونستم صدای اونا رو بشنوم.اونا نمی تونستن صدای منو بشنون.تو می تونستی صدای هردومونو بشنوی.اشاعه ی تلپاتیک محدود،ولی فقط روی فرکانس انسان ها.همم…آها.تابستان ۱۹۸۴٫اون نقطه ی انشعابه.” دستانش شروع کردند به چرخاندن،تکان دادن و کشیدن اهرم ها،تلمبه ها،کلید ها و چیز کوچکی که صدای دینگ! داد.

امی در حالی که تاردیس با چرخشی ناگهانی وارد فضا و زمان شد،تقاضا کرد: “روری کجاست؟من اون رو می خوام.همین حالا”

دکتر پیش از این،خیلی مختصر و فقط یک بار نامزد او،روری ویلیامز را ملاقات کرده بود.او فکر نمی کرد که دکتر متوجه باشد که اوچه چیزی در روری دیده بود.خودش نیز کاملا مطمئن نبود چه چیزی در روری دیده است.ولی از این مطمئن بود:هیچکس نمی توانست نامزدش را از او بگیرد!

او گفت:” سوال خوبیه.روری کجاست؟” و بعد پرسید: “همچنین،تمام هفت میلیارد نفر دیگه ی مردم کجان؟ ”

“من روری ام رو می خوام”

“خب،هرجایی که بقیه هستن،اونم همونجاست.و تو هم می بایست با اونا می بودی.در واقع حدس من اینه که هیچکدوم از شماها هرگز متولد نشدید.”

امی سر تا پای خودش را برانداز کرد،و بررسی کرد که پاهایش،ساق هایش،آرنج هایش و دستانش سر جایش باشند(فلان چیز مواج چون کابوسی اسچری[۲] روی مچش درخشید.او آن را روی پنل کنترل انداخت)

امی دستش را بالا آورد و مشتی از موهای قرمز-قهوه ای اش را در چنگ گرفت.

“اگر من به دنیا نیومدم،پس اینجا چه کار می کنم؟”

“تو یک اتصال مستقل فیزیکی هستی.از منظر برداشت صحیح دستوری میشه گفت بنای تو بر ثبوت معکوس کردن….” بعد حالت چهره ی امی را دید،و مکث کرد.

“داری بهم می گی من تایمی-وایمی[۳] هستم.درسته؟ ”

او با جدیت گفت: “آره.فکر می کنم همینطوره.درسته.ما رسیدیم! ”

پاپیونش را با انگشتان دقیقش تنظیم کرد،و آن را به طرز جلفی به یک طرف متمایل کرد.

“ولی…دکتر.نژاد انسان ها در سال ۱۹۸۴ نمردن”

“خط زمانی جدید.این یه متناقض نماست!”

“و تو هم یه متناقض دکتری؟ ”

“فقط دکتر.” پاپیونش را به وضع قبلی اش تنظیم کرد و کمی صاف تر ایستاد.

“یه چیزی درباره ی تمام این قضایا برام آشناست.”

“چی؟”

“نمی دونم.همم…کین..کین…کین…همه ش دارم به ماسک ها فکر می کنم.کیا ماسک می زنن؟ ”

“سارقین بانک؟ ”

“نه”

“آدمای خیلی زشت”

“نه”

“هالووین؟مردم تو هالووین ماسک می زنن”

“آره!! همینطوره.” و دستانش را با خوشحالی بالا پراند!

“پس..حالا این مهمه؟ ”

“حتی یه ذره هم نه!ولی حقیقته! خیلی خب….انشعاب بزرگ در جریان زمانی،و امکان پذیر نیست که بتونی یک سیاره ی سطح ۵ رو از آن خودت کنی و بتونی اتحادیه ی سایه رو هم راضی نگه داری،مگر اینکه….”

“مگر اینکه چی؟ ”

“اونا نمی تونن.منظورم اینه که…این کاملا….”

امی موهایش را کنار زد.و تمام تلاشش را کرد که خودش را آرام نگه دارد.فریاد زدن سر دکتر هرگز کار نمی کرد.مگر آنکه کار می کرد! “کاملا چی؟ ”

“کاملا غیر ممکنه.تو نمی تونی یه سیاره ی سطح ۵ رو مالک بشی،مگر اینکه این کار رو کاملا قانونی انجام بدی.”چیزی روی کنسول کنترل تاردیس چرخید و چیز دیگری صدای دینگ داد.

“رسیدیم.داخل اتصال هستیم.زود باش.بیا سال ۱۹۸۴ رو بگردیم!”

امی گفت: “تو داری لذت می بری.کل دنیای من توسط یه صدای مرموز فتح شده.تمام مردم منقرض شدن.روری مرده.و تو داری از تمام اینا لذت می بری”

دکتر،در حینی که به سختی تلاش می کرد نشان ندهد چقدر دارد لذت می برد،گفت: “نه!نمی برم.”

در حینی که خانم براونینگ داشت دنبال خانه ی جدید می گشت،آقای براونینگ داخل هتل باقی ماند.هتل کاملا پر بود.براونینگ ها،به طور تصادفی و هنگام گفتگو با دیگر مهمانان هتل هنگام صبحانه،دریافته بودند که آن ها هم خانه ها و آپارتمان هایشان را فروخته بودند.به نظر می رسید هیچکدام از آن ها به طور خاص حتی نزدیک به رسیدن به هویت خریدار خانه هایشان هم نشده بودند.

او بعد از ده روز گفت: “مسخره ست.هیچ خونه ای برای فروش توی کل شهر،یا لااقل این دور و اطراف نیست.انگار همشون با یه بشکن ناپدید شدن”

خانم براونینگ گفت: ” باید جایی باشه ”

آقای براونینگ گفت: “نه تو این بخش کشور”

“مامور املاک چی میگه؟ ”

آقای براونینگ گفت: “تلفنشو جواب نمیده”

خانم براونینگ گفت: “خب..بیا بریم باهاش صحبت کنیم.تو هم باهامون میای،پالی؟ ”

پالی سرش را جنباند و گفت: “من دارم کتاب می خونم”

آقا و خانم براونینگ پیاده درون شهر راه افتادند،و مامور املاک را بیرون فروشگاه یافتند که داشت تابلویی را روی زمین می کوبید که رویش نوشته بود: “تحت مدیریت جدید” .هیچ ملکی برای فروش روی پنجره نبود.فقط تعداد زیادی آپارتمان و خانه که روی آن ها نوشته شده بود “فروخته شد”.

آقای براونینگ پرسید: “فروشگاهو تعطیل می کنید؟ ”

خانمی که مامور املاک بود جواب داد: “کسی به من پیشنهادی کرد که نمی تونستم ردش کنم” او داشت یک کیسه ی خرید پلاستیکی به ظاهر سنگین را با خود حمل می کرد.براونینگ ها می توانستند حدس بزنند که در آن چه بود؟

خانم براونینگ پرسید: “کسی با ماسک خرگوش؟ ”

وقتی آن ها به هتل بازگشتند،مدیر هتل در لابی منتظرشان بود،تا به آن ها اطلاع دهد که دیگر نمی توانند آنجا زندگی کنند.

او توضیح داد: “موضوع مالکین جدید هستند.اون ها می خوان هتل رو برای بازسازی تعطیل کنند ”

“مالکین جدید؟ ”

“همین تازگی خریدنش.به من گفتن پول زیادی بابتش دادن” به نوعی،این موضوع براونینگ ها را غافلگیر نکرد.آن ها غافلگیر نبودند تا اینکه به طبقه ی بالا و اتاقشان در هتل رفتند،و پالی هیچ جا دیده نمی شد!

بخش چهارم:

امی متعجبانه گفت: ” ۱۹۸۴ …فکر می کردم بیش از این احساس….نمی دونم….تاریخی داشته باشه. به نظر نمی رسه خیلی وقت پیش باشه.ولی پدر و مادر من اون موقع هنوز ملاقات نکرده بودن ”

دکتر پرسید: ” چه شکلی بودن؟پدر و مادرت؟ ”

امی شانه ای بالا انداخت و بدون فکر کردن گفت: “معمولی.یه مامان و یه بابا”

دکتر،بیش از حد به آسانی موافقت کرد: “به نظر محتمل میاد.خب…من ازت می خوام چشمات رو باز نگه داری. ”

“داریم دنبال چی می گردیم؟ ”

آنجا یک شهر زیبا و کوچک انگلیسی بود.و تا جایی که به امی مربوط می شد،شبیه یک شهر کوچک انگلیسی هم بود.درست شبیه همانی که او در سال ۲۰۱۰ ترکش کرده بود.با سرسبزی و درختان روستایی و یک کلیسا.فقط بدون کافی شاپ ها و فروشگاه های تلفن همراه.

“خیلی راحته.ما داریم دنبال چیزی می گردیم که نباید اینجا باشه.یا چیزی که باید اینجا باشه،ولی اینجا نیست!”

“چه جور چیزی؟ ”

دکتر گفت: “مطمئن نیستم”.و چانه اش را مالید : “شاید گازپاچو”

“گازپاچو چیه؟ ”

“سوپ سرد.فقط اینکه از قصد قرار بوده سرد باشه.پس اگر ما تمام ۱۹۸۴  رو بگردیم و هیچ گازپاچویی پیدا نکنیم،خودش میشه یه سرنخ”

“تو همیشه اینطوری بودی؟ ”

“چطوری؟”

“یه مرد دیوانه با یه ماشین زمان؟ ”

“اوه نه!خیلی طول کشید تا تونستم ماشین زمان رو گیر بیارم”

آن ها به میان شهر کوچک قدم گذاشتند،و به دنبال چیزی غیر عادی گشتند.و هیچ چیز نیافتند،حتی گازپاچو!

پالی جلوی دروازه ی باغ در کلاورشام راو ایستاده بود،و داشت به بالا و به خانه ای نگاه می کرد که از وقتی که او هفت سالش بود و به آنجا آمده بودند،خانه اش بوده است.او به سمت در ورودی قدم برداشت،زنگ را به صدا در آورد،و منتظر ماند.و وقتی هیچکس در را باز نکرد،احساس آسودگی خاطر کرد.او خیابان پایین را برانداز کرد،بعد شتابزده خانه را دور زد،از کنار مخزن زباله ها گذشت،و وارد باغ پشتی شد.

در شیشه ای که به باغ کوچک پشتی باز می شد،دستگیره ای داشت که به خوبی بسته نمی شد.پالی فکر کرد که شدیدا بعید است که مالکین جدید خانه آن را تعمیر کرده باشند.اگر چنین کرده بودند، به اینجا باز می گشت،و مجبور می شد از آن ها درخواست کند،و شرایط عجیب و شرم آور می شدند.

این مشکل اساسی مخفی کردن چیز ها بود.گاهی،اگر عجله داشتی،آن ها را جا می گذاشتی.حتی چیزهای مهم را.و هیچ چیزی مهم تر از دفتر خاطرات او نبود.

او از زمانی که آن ها به شهر آمده بودند آن را نگه داشته بود.دفتر بهترین دوستش بود.پالی به آن اعتماد کرده بود.درباره ی دخترهایی برایش گفته بود که برای پالی قلدری کرده بودند،و آن هایی که با او دوستانه رفتار کرده بودند.درباره ی اولین پسری که در عمرش دوستش داشت،او در زمان مشکلات و ناراحتی و درد و رنج به آن رو می آورد.پالی افکارش را روی آن پاشیده بود.

و دفتر زیر کف پوش لقی در کمد بزرگ اتاق خوابش مخفی شده بود.

پالی با کف دستش به لنگه ی چپ در شیشه ای ضربه زد،و کنار پنجره را فشار داد. بعد در چرخید و آویزان گشت و باز شد.

پالی داخل شد.و شگفت زده شد از این که دید آن ها هیچکدام از وسایلی را که والدینش به جا گذاشته بودند را جابجا نکرده اند.آنجا هنوز هم بوی خانه اش را می داد.همه جا ساکت بود:هیچ کس خانه نیست.خوبه! با عجله،و نگران از اینکه وقتی آقای خرگوش یا خانم گربه به خانه بازمی گردند هنوز در خانه باشد،به بالای پله ها شتافت.

در پاگرد،چیزی صورتش را جارو کرد-چنانکه گویی صورتش را با ملایمت و مانند یک نخ یا یک تار عنکبوت لمس کرد.او به بالا نگاه کرد.این عجیب بود.به نظر می رسید که سقف خزپوش است.ریسمان های مویی شکل،یا موهای ریسمانی شکل،از بالای سقف به پایین آویزان بودند.در این زمان او مردد شد،و به فرار کردن اندیشید.ولی می توانست درب اتاق خوابش را ببیند.پوستر “دوران دوران” هنوز روی آن بود.چرا آن ها آن را پایین نیاورده بودند؟

در حالی که تلاش می کرد به سقف پشمالو نگاه نکند،در اتاق خوابش را فشار داد و باز کرد.

اتاق متفاوت بود.هیچ اسباب و اثاثیه ای در آن نبود.و جایی که قبلا تخت خوابش قرار داشت،حالا ورق های کاغذ بودند. پایین را نگاه کرد.عکس هایی از روزنامه ها،صورت هایی بزرگ شده به اندازه ی واقعی،و سوراخ های چشم هایی که قبلا از جایشان بریده شده بودند.او پرنس چارلز،رونالد ریگان،مارگرت تاچر،پاپ جان پاول،ملکه و …. را به جا آورد.

شاید آن ها می خواستند یک جور مهمانی برگزار کنند.ماسک ها به نظر چندان قانع کننده نمی آمدند.

پالی به سمت کمد توکار انتهای اتاق خوابش رفت.دفتر خاطرات “تصادف و تصادم” او آنجا در تاریکی نشسته بود.زیر کف پوش،همانجا.پالی در کمد را باز کرد.

“سلام پالی” این را مرد درون کمد به او گفت.مرد هم مثل بقیه یک ماسک پوشیده بود.یک ماسک حیوانی.این بار ماسک یک نوع سگ سیاه بزرگ بود.

پالی گفت: “سلام!” نمی دانست چه چیز دیگری بگوید ” من….دفتر خاطراتمو جا گذشتم!”

“می دونم.داشتم می خوندمش” و دفتر خاطرات را بالا آورد.

این همان مرد درون ماسک خرگوشی،یا زن درون ماسک گربه ای نبود.ولی هرچیزی که پالی درباره ی آن ها حس کرده بود،درباره ی اشتباه بودنشان،اینجا تشدید شده بود. “می خوای بهت پس بدمش؟ ”

پالی به مرد درون ماسک سگی گفت : “بله لطفا” او احساس می کرد احساساتش جریحه دار شده و هتک حرمت شده است.این مرد داشته خاطراتش را می خوانده.ولی او  آن را پس می خواست!

“می دونی  باید چه کار کنی که بتونی بگیریش؟ ”

سرش را به نفی تکان داد!

“ازم بپرس ساعت چنده”

دهانش را باز کرد.دهانش خشک بود.لبانش را لیسید و من من کنان پرسید: “ساعت چنده”

مرد گفت: “و اسمم.اسمم رو هم بگو.من آقای گرگ هستم”

پالی پرسید: “ساعت چنده،آقای گرگ؟ ” به طرز ناگهانی و ناخوانده،یک جور بازی در زمین بازی به ذهن پالی خطور کرد.

آقای گرگ لبخند زد(ولی یک ماسک چطور می توانست لبخند بزند؟ ) و دهانش را چنان فراخ باز کرد که ردیف به ردیف دندان های تیزِ تیزش را نشان دهد.و به او گفت: “ساعت شام!”

وقتی که او به طرفش آمد،پالی شروع کرد به جیغ کشیدن.ولی جیغ کشیدنش خیلی طولانی نشد!

 

بخش پنجم :

تاردیس در ناحیه ی پر چمن کوچکی قرار داشت.جایی در مرکز شهر که برای اینکه یک پارک باشد بیش از حد کوچک بود،و برای اینکه یک میدان باشد بیش از حد نامرتب.و دکتر بیرون از آن،روی یک صندلی تاشو نشسته بود،و خاطراتش را مرور می کرد.

دکتر حافظه ی خارق العاده ای داشت،مشکل این بود که خاطراتش بسیار زیاد بودند.او یازده حیات متفاوت را زندگی کرده بود(یا بیشتر.یک زندگی دیگر نیز بود،که در واقع نبود.حیاتی که دکتر تمام سعیش را می کرد که به آن فکر نکند. ) و  در هر حیات،دکتر راه و روش متفاوتی برای یاد آوری چیزهای مختلف داشت.

بدترین بخشِ بودن در سنی که دکتر در آن بود(و او مدت ها پیش تلاش برای نگه داشتن حساب سال های عمرش را در هر روشی که برای هیچکس جز خودش اهمیتی نداشت رها کرده بود) این بود که گاهی چیز ها در آن زمانی که باید،به ذهنش خطور نمی کردند.

ماسک ها!این یک بخش از آن بود.و کین.این هم یک بخش دیگر بود.

و زمان!

همه چیز درباره ی زمان بود.بله.خودش بود….

یک داستان قدیمی.قبل از زمانِ او-از این بابت مطمئن بود.او آن را وقتی یک پسربچه بود شنیده بود. تلاش کرد داستان هایی را به یاد بیاورد که زمانی که یک پسر کوچک در گلفری بود،پیش از آنکه او را به آکادمی تایم لرد ها ببرند و زندگیش برای همیشه تغییر کند،برایش تعریف می کردند.

امی داشت از میان مشاجره ای در مرکز شهر باز می گشت و به دنبال چیزهایی می گشت که ممکن بود گازپاچو باشند.

دکتر به سمتش فریاد کشید: “ماکسیملوس و سه اوگرون! ”

“خب اینا چی ان؟ ”

“یکی خیلی شرور بود.یکی خیلی احمق بود.یکی کاملا محق بود”

“و این چه طور به چیزی مرتبط هست؟ ”

او دستی به موهایش کشید : ” اههه…احتمالا کاملا بی ربطه.فقط سعی داشتم یه خاطره از کودکیم رو به یاد بیارم ”

“چرا؟ ”

“نمی دونم.یادم نمیاد ”

امی پاند گفت: “تو…واقعا اعصاب خوردکنی ”

دکتر با خوشحالی گفت: ” آره.احتمالا هستم ”

دکتر یک تابلو روی در ورودی تاردیس آویزان کرده بود که از این قرار بود:

چیزی به طرز مرموزی غلطه؟

فقط در بزنید.هیچ مشکلی کوچک نیست

“اگر اون پیش ما نیاد،من پیشش می رم.نه…بره به درک.همون راه اولو می چسبیم.تازه من داخل رو بازآرایی کردم که مردم رو نترسونه.خب…تو چی پیدا کردی؟ ”

گفت: ” دو چیز.اولیش پرنس چارلز بود.من اون رو توی روزنامه فروشی دیدم!”

“مطمئنی خودش بود؟ ”

امی متفکرانه گفت: “خب…شبیه پرنس چارلز بود.فقط خیلی جوون تر.و روزنامه فروش ازش پرسید اسمی برای فرزند ملوکانه ی بعدی انتخاب کرده؟من روری رو پیشنهاد کردم!”

“پرنس چارلز در روزنامه فروشی.درست!بعدی؟ ”

“هیچ خونه ای برای فروش نیست.من تمام خیابون ها رو گشتم.و هیچ تابلوی “برای فروش”ی ندیدم.مردم زیادی اطراف و در حاشیه ی شهر بودن که چادر زده بودن و اونجا اطراق کرده بودن.خیلی از مردم دارن اینجا رو ترک می کنن تا یه جا برای زندگی پیدا کنن،چون این دور و اطراف جایی نیست.موضوع خیلی عجیبه! ”

“بله”

حالا تقریبا همه چیز را می دانست.امی در تاردیس را باز کرد و داخل را نگاه کرد. “دکتر…این…از داخل و بیرون به یه اندازه ست! ”

دکتر از جا پرید و امی را گرفت و او را به تور مبسوطی در دفتر جدیدش دعوت کرد،که شامل ایستادن روبروی در ورودی بود و اشاره ی موج واری با دست راستش به سوی تاردیس.بیشتر فضا را میزی اشغال کرده بود که رویش یک تلفن مدل قدیمی و یک ماشین تایپ قرار داشت.یک دیوار پشتی هم آنجا بود.امی محض آزمایش دستش را درون دیوار فشار داد.(این کار وقتی چشمانش گشوده بود کار سختی بود،و وقتی چشمانش را بست راحت  بود) بعد چشمانش را دوباره بست و سرش را از میان دیوار رد کرد.حالا می توانست اتاق کنترل تاردیس را ببیند،تماما مسی و شیشه ای.امی یک قدم به عقب برداشت و به دفتر کار کوچک بازگشت.

“این هولوگرامه؟”

“یه جورایی”

صدای در زدن مرددی از پشت تاردیس آمد.دکتر در را باز کرد!

“عذر می خوام،درباره ی علامت روی در….” مرد عاجزانه نزدیک آمد.موهایش در حال ریزش بودند.او نگاهی به اتاق کوچک انداخت ،که بیشترش توسط میز اشغال شده بود.و هیچ حرکتی نکرد که داخل شود.

دکتر گفت: “بله؟سلام.بیا تو.هیچ مشکلی کوچک نیست! ”

“اممم…اسم من رگ براونینگ هست.موضوع درباره ی دخترم هست،پالی.اون قرار بود منتظر ما توی اتاق هتل بشینه.ولی حالا اونجا نیست.”

“من دکترم.اینم امی هست.با پلیس صحبت کردید؟ ”

“شما پلیس نیستید؟فکر کردم شما ممکنه پلیس باشید”

امی پرسید: “چرا؟”

“این یه جعبه ی تلفن پلیسه.من اصلا نمی دونستم می خوان این جعبه ها رو دوباره به کار بگیرن”

مرد قدبلند با پاپیون گفت: “برای بعضی از ما،اون ها هرگز از کار مرخص نشدند.وقتی با پلیس صحبت کردید چی شد؟ ”

“اونا گفتن بیرون چشمشون بهش هست و دنبالش می گردن.ولی صادقانه بگم،به نظر کمی پرمشغله می رسیدن.گروهبان پشت میز گفت موعد اجاره ی ایستگاه پلیس خیلی غیر منتظره به پایان رسیده،و اونا دارن دنبال یه جای جدید می گردن که برن.گروهبان گفت کل این قضیه ی اجاره براشون مثل یه طوفان دردسر درست کرده”

امی پرسید: “پالی چه شکلیه؟ممکنه پیش یکی از دوستاش مونده باشه؟ ”

“من به دوستاش سر زدم.هیچکس ندیدش.ما در حال حاضر داریم تو هتل رز خیابون ودنسبری زندگی می کنیم”

“اینجا مسافرید؟ ”

آقای براونینگ برای آنان درباره ی مرد در ماسک خرگوشی که دو هفته ی قبل در خانه ی آنان آمده بود تا خانه را به قیمتی بسیار بیشتر از ارزشش بخرد و پول نقد داده بود حرف زد.او درباره ی خانم در ماسک گربه که مالکیت خانه را از آنان گرفته بود هم برای آنان گفت…..

“اوه،درسته.خب،پس اینجوری همه چیز کاملا منطقیه.”دکتر این را طوری گفت که انگار واقعا منطقی بود!

آقای براونینگ پرسید: “منطقیه؟می دونید پاولی کجاست؟ ”

دکتر سرش را تکان داد : “آقای براونینگ.رگ! آیا هیچ احتمالی وجود داره که اون برگشته باشه به خونه ی قدیمیتون؟ ”

مرد شانه ای بالا انداخت. “ممکنه.شما فکر می کنید…. ؟ ”

ولی مرد جوان قدبلند و دختر اسکاتلندی موقرمز او را به بیرون هل دادند،در را به شدت پشت سرشان کوبیدند و با تمام سرعت روی چمن ها دویدند!

 

بخش ششم

امی سعی می کرد از دکتر عقب نماند،و در حینی که می دویدند سوالاتش را نفس نفس زنان می پرسید.

“فکر می کنی اون توی خونه ست؟ ”

“می ترسم که باشه.آره.من یه جور ایده دارم که چه خبره.چیزی که وقتی بچه بودم شنیدم.یه جور داستان اخطار آمیز.ببین امی…نذار هیچکسی وادارت کنه که ازش بپرسی ساعت چنده.و اگر این کارو کردن،جوابشونو نده.اینطوری امن تره! ”

“جدی می گی؟ ”

“متاسفانه بله.و مراقب ماسک ها باش”

“صحیح.پس اینا یه جور بیگانه های خطرناک هستن که ما باهاشون سر و کار داریم؟اونا ماسک می زنن و وادارت می کنن ازشون بپرسی ساعت چنده؟ ”

“به نظر میاد خودشون باشن.بله.ولی مردم من خیلی وقت پیش به حساب اون ها رسیدن.این تقریبا غیر قابل درکه که….” به نظر نگران می رسید.

آن ها دویدنشان را وقتی به کلاورشام راو رسیدند متوقف کردند.

“و اگر این همون کسی باشه که من فکر می کنم،همون چیزی که من فکر می کنم باشه-باشن-باشه………فقط یه کار منطقی وجود داره که ما باید انجام بدیم”  حالت نگران چهره ی اش به همان سرعتی که آمده بود،ناپدید شد و جایش را به پوزخندی سهل گیرانه داد.

“و اون کار چیه؟ ”

دکتر،در حینی که زنگ خانه را می زد گفت: “فرار کنیم ”

لحظه ای سکوت.بعد در باز شد و دختری از پایین به آنان نگاه کرد.دختر نمی توانست بیشتر از یازده سال سن داشته باشد،و موهایش از پشت بافته شده بودند.او گفت: “سلام.اسم من پالی براونینگه.اسم شما چیه؟ ”

امی گفت: “پالی.پدر و مادرت از نگرانی برای تو زهره ترک شدن”

دختر گفت: “من فقط اومدم که دفتر خاطراتمو بردارم.اون زیر یه کف پوش لق توی اتاق خواب قدیمیم بود”

امی گفت: ” پدر و مادرت تمام روز داشتن دنبالت می گشتن” امی متعجب بود که چرا دکتر چیزی نمی گوید.

دختر کوچک-پالی-به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. “عجیبه.ساعتم می گه من فقط پنج دقیقه اینجا بودم.من ساعت ده صبح اینجا رسیدم ”

امی می دانست که الان حول و حوش بعد از ظهر است.بدون فکر کردن،گفت: “الان ساعت چنده؟ ”

پالی با خوشحالی بالا را نگاه کرد.این بار،امی فکر کرد چیز عجیبی درباره ی صورت دختر وجود دارد.یک جور مسطح بودن.انگار که صورتش ماسکی باشد…….

دختر گفت: “ساعتیه که شماها میاین داخل خونه”

امی پلک زد.به نظرش رسید که بدون حرکت کردن،حالا او و دکتر در سالن ورودی خانه ایستاده بودند.دختر روی پله ها و مقابل آنان ایستاده بود و صورتش با صورت آن ها هم سطح شده بود.

امی پرسید: ” تو چی هستی؟ ”

دختری که دختر نبود گفت: “ما کین هستیم” صدایش عمیق تر،تاریک تر و توگلویی تر شده بود.او به نظر امی چیزی خمیده و دولا شده آمد.چیزی عظیم که ماسکی با صورت دختربچه ای را پوشیده بود که بسیار زمخت و ناشیانه نقاشی شده بود.امی نمی توانست درک کند که چطور قبلا گول خورده بود و باور کرده بود که آن یک صورت واقعی است؟

دکتر گفت: “من درباره ی شماها شنیدم.مردم من فکر می کردند شماها یک جور….”

چیز خمیده ی با ماسک کاغذی گفت: “پلیدی هستیم.و یک تخطی از تمامی قوانین زمان.اون ها ما رو از بقیه ی جهان خلقت جدا کردند.ولی من فرار کردم.و اینچنین ما فرار کردیم.و حالا ما آماده ایم که دوباره شروع کنیم.از قبل شروع به خریداری این دنیا کردیم.”

“شما دارید پول رو از داخل زمان بازفرآوری می کنید.این جهان رو با استفاده از خودش می خرید.و از این خونه شروع کردید.از این شهر…. ”

امی پرسید: “دکتر؟چه خبره؟می تونی چیزی از قضیه رو برای من توضیح بدی؟ ”

دکتر گفت: “تمام قضیه رو.یه جورایی آرزو می کنم که نمی تونستم.اونا اومدن که این زمین رو تصاحب کنن.می خوان تبدیل به جمعیت قالب زمین بشن”

چیز خمیده ی عظیم در ماسک کاغذی گفت: “اوه نه دکتر!تو متوجه نیستی.به این دلیل نیست که ما سیاره رو تصاحب می کنیم.ما جهان رو تصاحب می کنیم و بشریت رو منقرض می کنیم به این دلیل ساده که تو بیای اینجا.در همین لحظه. ”

او دست امی را گرفت و فریاد زد: “بدو” و به سمت در ورودی به راه افتاد-

-و خودش را بالای راه پله یافت. فریاد زد: “امی” ولی هیچ پاسخی نیامد.چیزی صورتش را جارو زد.چیزی که به نظر می رسید خز باشد.دکتر با ضربه ی محکمی آن را کنار زد.

فقط یک در باز آنجا بود.و دکتر از ان داخل شد.

شخص داخل اتاق با صدای پر روح زنانه ای گفت: “سلام.خیلی خوشحالم که اومدی،دکتر”

او مارگرت تاچر بود.نخست وزیر انگلستان!

پرسید: “تو می دونی که ما کی هستیم،عزیزم؟خیلی شرم آور می شد اگر نمی دونستی”

دکتر گفت: “کین.جمعیتی که در واقع تنها از یک موجود تشکیل شده،ولی می تونه همونقدر راحت و طبیعی در زمان حرکت کنه که یک انسان می توانه در یک جاده حرکت کنه.فقط یکی از شماها وجود داره.ولی تو جمعیتی از خودت در یک مکان ایجاد می کنی،به واسطه ی عقب و جلو رفتن های متوالی در زمان،تا اینکه صدها نفر از شما وجود داشته باشند.بعد هزاران،و بعد میلیون ها.همه تون با خودتون در لحظات متفاوت در خط زمانی خودت تعامل می کنید.و این کار رو انقدر ادامه می دید تا اینکه ساختار محلی زمان از هم می پاشه،مثل چوب فاسد.شما به موجودات دیگه نیاز دارید،حداقل در ابتدا.تا ازتون زمان رو بپرسه و یک اَبَرموقع یاب کوانتومی ایجاد کنه که به شما اجازه میده در موقعیت مکان-زمانی خاصی لنگر بندازید.”

خانم تاچر گفت: “خیلی خوبه.می دونی تایم لرد ها،وقتی که جهان ما رو غرق کردند،چی گفتند؟اون ها گفتند هر یک از ما،در واقع کین هست در یک لحظه ی متفاوت از زمان.کشتن هر کدوم از ما معادل خواهد بود با مرتکب شدن یک قتل عام علیه تمامی گونه ی ما.تو نمی تونی من رو بکشی.چونکه برای کشتن من،باید همه ی ما رو بکشی!”

“تو می دونی من آخرین تایم لردها هستم؟ ”

“اوه بله،عزیزم”

“بذار ببینم.تو پول رو از ضرابخانه و در همون لحظه ی چاپ شدنش بر می داری.باهاش چیزهایی رو در امتداد زمان می خری.از همون پول بارها و بارها استفاده می کنی.می فرستیش به چند لحظه بعد.و از طریق زمان بازگردانیش می کنی.و ماسک ها….تصور می کنم اون ها یک جور میدان مجاب گر رو تقویت می کنند.مردم بیش از پیش متقاعد خواهند شد که چیزهای بزرگ با اهمیت رو بفروشند.مکان هایی که متعلق به کشور و دولت هست.البته اون ها رو به یک شخص نمی فروشند.ولی وقتی ببینند رهبر کشور خودشون شخصا اون جا ها رو ازشون درخواست می کنه….و در نهایت ،وقتی شماها خودتون کل اینجا رو به خودتون فروختید.بعدش انسان ها رو می کشید؟ ”

“احتیاجی نیست،عزیزم.ما حتی برای اون ها مکان هایی رو کنار  گذاشتیم.گرینلند،سیبری،قطب…ولی به هر حال اون ها خواهند مرد.تصور کن چندین میلیارد انسان در مکان هایی زندگی کنن که به سختی می تونه هزاران نفر رو پشتیبانی کنه.خب،عزیزم…..تصویر خوشآیندی نیست.”

خانم تاچر حرکت کرد.دکتر تمرکز کرد تا او را به همان صورتی که بود ببیند.چشمانش را بست،و بعد آن را باز کرد تا هیکلی جسیم را ببیند که یک ماسک سیاه و سفید و زمخت روی صورتش گذاشته بود که عکس مارگرت تاچر روی آن بود.

دکتر دستش را جلو آورد و ماسک را از صورت کین کند.

دکتر قادر بود جاهایی زیبایی را ببیند که انسان ها از دیدنش ناتوان بودند.او از تماشای تمام مخلوقات لذت می برد.ولی صورت کین چیزی بود که به سختی می شد تحسینش کرد.

دکتر گفت: “تو….تو از خودت نفرت داری!البته!!!برای همینه که ماسک می زنی.تو از صورتت خوشت نمیاد،مگه نه؟ ”

کین چیزی نگفت.صورتش-اگر می شد رویش اسم صورت گذاشت-در خود پیچید و به خود لولید.

دکتر پرسید: ” امی کجاست؟ ”

“به اون احتیاجی نبود”.این را صدای مشابه دیگری از پشت سرش گفت.مردی لاغر،با صورتی که تماما توسط یک ماسک خرگوشی پوشانده شده بود.”ما گذاشتیم اون بره.ما فقط به تو نیاز داشتیم،دکتر.زندان تایم لردی ما یک شکنجه بود.چون ما توی اون گیر افتاده بودیم و به فقط یکی از خودمون تقلیل یافته بودیم.تو هم یکی از خودتون هستی.و تو تا ابد در این خانه خواهی ماند!”

دکتر از اتاقی به اتاق دیگری رفت.محیط احاطه کننده اش را با دقت مورد آزمایش قرار داد.دیوارهای خانه نرم بودند و پوشیده از لایه ی سبکی از خز.و به آرامی به درون و بیرون حرکت می کردند.چنانکه گویی….

“داره نفس می کشه.اینجا یه اتاق زنده ست![۴]

بعد گفت: “امی رو به من پس بدید.اینجا رو ترک کنید.من براتون جایی پیدا می کنم که برید.البته باید بگم شما نمی تونید همینطور در زمان چرخه بسازید و بارها و بارها بچرخید و بچرخید.چنین کاری همه چیز رو به هم می ریزه”

“و وقتی به هم ریخت،ما دوباره شروع می کنیم.جایی دیگه” این را زنی با ماسک گربه گفت که روی پله های بالای سر او بود. ” تو اینجا زندانی خواهی بود تا اینکه زندگیت به پایان برسه.همینجا پیر شو.همینجا ریجنریت[۵] کن.همینجا بمیر.دوباره و دوباره.زندان ما به پایان نخواهد رسید تا زمانی که آخرین تایم لرد به پایان برسد!”

دکتر پرسید: “واقعا فکر می کنی می تونی من رو به این راحتی اینجا نگه داری؟ ” مهم نبود که او چقدر نگران بود که ممکن است تا ابد اینجا گیر کند.همیشه خوب بود چنین وانمود کند که کنترل اوضاع در دستش است!

“زود باش دکتر.این پایین!” این صدای امی بود.او پله ها را سه تا یکی پایین رفت،و با کله به سمت جایی دوید که صدا از آنجا می آمد:در ورودی.

“دکتر!”

“من اینجام!” در را تکان داد و به تلق تلق در آورد.در قفل بود.او پیچ گوشتی اش را بیرون آورد و دستگیره ی در را سانیک[۶] کرد.صدای چکاچکی آمد و در ناگهان باز شد.ورود ناگهانی نور روز کور کننده بود.دکتر با خوشحالی دوستش،و یک جعبه ی آبی رنگ آشنا را دید.مطمئن نبود که کدام را اول در آغوش بگیرد؟

دکتر در حالی که در تاردیس را باز می کرد گفت: “چرا نرفتی داخل؟ ”

“نتونستم کلید رو پیدا کنم.باید موقعی که اونا داشتن تعقیبم می کردن انداخته باشمش.حالا کجا می ریم؟ ”

“یه جای امن.خب…لااقل امن تر” در را بست ” پیشنهادی داری؟ ”

امی پایین پله های اتاق کنترل تاردیس توقف کرد و به اطراف و به این دنیای درخشان مسی،به ستون های شیشه ای که از درون کنترل های تاردیس رد شده بودند،و به در ها نگاهی انداخت.

دکتر گفت: “فوق العاده ست.مگه نه؟ هیچ وقت از نگاه کردن به این دختر پیر خسته نمی شم”

امی گفت: “آره.دختر پیر….من فکر می کنم باید به سپیده ی زمان برگردیم،دکتر.تا جایی که می تونیم به عقب برگردیم.اونا نمی تونن اونجا پیدامون کنن،و ما می تونیم نقشه بکشیم که بعدش چه کار کنیم؟ ” امی داشت از بالای شانه ی دکتر به کنسول نگاه می کرد و حرکت دست های او را تماشا می کرد.گویی می خواست تمام کارهایی که دکتر می کرد را به خاطر بسپارد.تاردیس دیگر در سال ۱۹۸۴ نبود.

“سپیده ی زمان؟خیلی هوشمندانه بود،امی پاند.اون جاییه که ما هرگز نرفتیم.جایی که اصلا نباید قادر باشیم که بریم.خیلی خوب شد که من این رو دارم ” و بعد فلان چیز مواج را بالا نگه داشت.بعد آن را با گیره های سوسماری و چیزی که به نظر می رسید یک تکه نخ باشد،به کنسول تاردیس متصل کرد.

او با افتخار اعلام کرد: ” درست شد.نگاهش کن!”

امی گفت : “آره.ما از تله ی کین فرار کردیم”

موتورهای تاردیس بنا را بر ناله کردن گذاشتند،و تمام اتاق شروع کرد به لرزیدن و تکان خوردن.

“اون صدای چیه؟ ”

“ما داریم جایی می ریم که تاردیس طراحی نشده که اونجا بره.جایی که من هم اگر فلان چیز مواج به ما پیشرانش و یک حباب زمانی نداده بود،جرئت نمی کردم برم.این صدا،در واقع صدای شکایت کردن موتور هاست.مثل این می مونه که داریم با یه ماشین قدیمی از یه سراشیبی تند بالا می ریم.ممکنه چند دقیقه ای طول بکشه که به اونجا برسیم.اما به هر حال،وقتی برسیم،تو از اونجا خوشت میاد.سپیده ی زمان.پیشنهاد معرکه ای بود”

امی با لبخندی گفت: “مطمئنم ازش خوشم میاد.فرار کردن از زندان کین باید حس فوق العاده ای داشته باشه،دکتر! ”

دکتر گفت: “موضوع کمی خنده داره.تو از من درباره ی فرار کردن از زندان کین می پرسی.که البته منظورت اون خونه ست.و آخه منظورم اینه که….من فقط با سانیک کردن دستگیره ی در از اونجا فرار کردم،که کمی هم قانع کننده بود.ولی اگر تله در واقع خونه نبود چی؟اگر کین نمی خواست یک تایم لرد رو شکنجه کنه و بکشه چی؟اگر اونا چیز خیلی مهم تری رو می خواستن چی؟اگر اونا یک تاردیس می خواستن چی؟ ”

امی پرسید: “چرا کین باید یه تاردیس بخواد؟ ”

دکتر به امی نگاه کرد.او با چشمان شفاف و پاکی به امی نگاه کرد.با چشمانی که توسط نفرت یا توهم ابرآلود نشده بودند.

“کین نمی تونه خیلی دور در زمان سفر کنه.نه به راحتی.و سفر در زمانی که اونا انجام می دن آهسته ست،و کوشش زیادی لازم داره.کین فقط برای تسخیر جمعیتی لندن لازمه که پانزده میلیون بار در زمان سفر کنه.

ولی اگر کین تمام فضا و زمان رو داشت که به راحتی در اون حرکت کنه چی؟اگر برمی گشت به آغاز و ابتدای جهان،و وجودش رو از اونجا شروع می کرد چی؟اون وقت می تونست در همه چیز ساکن بشه.در سراسر پیوستار فضا و زمان هیچ موجود هوشمندی وجود نمی داشت که کین نباشه.یک موجود،تمام هستی رو پر می کرد،و جای خالی برای هیچ چیز دیگه ای باقی نمی گذاشت.می تونی چنین چیزی رو تصور کنی؟ ”

امی لبانش را لیسید و گفت: “بله.بله،می تونم ”

“تمام چیزی که نیاز داری یک تاردیسه و یک تایم لرد در اتاق کنترلش،و تمام عالم تبدیل به زمین بازی تو میشه”

امی گفت: “اوه بله!” و حالا داشت به پهنای صورتش می خندید” اینطور خواهد شد”

دکتر گفت: “ما تقریبا رسیدیم.سپیده ی زمان.فقط لطفا بهم بگو که امی،هرجایی که هست،جاش امنه! ”

کین با ماسک امی پاند پرسید: “چرا باید چنین چیزی بگم،در حالی که درست نیست؟ ”

 

 

بخش هفتم:

 

امی می توانست صدای دکتر را بشنود که از پله ها پایین می دوید.او صدایی به طرزی عجیب آشنا شنید که دکتر را به سمت خود فرا می خواند.و بعد صدایی شنید که سینه اش را پر از نا امیدی کرد.صدای رو به تقلیل ورپ ورپ یک تاردیس که داشت ناپدید می شد.

در این لحظه در باز شد،و امی به سمت سالن پایین راه پله رفت.

صدای عمیقی گفت: “اون تو رو تنها گذاشت و فرار کرد.رها شدن به حال خودت چه احساسی داره؟ ”

امی به چیز درون سایه ها گفت: “دکتر دوستانش رو رها نمی کنه”

آن چیز،در حالی که از تاریکی قدم بیرون می گذاشت و وارد نور نصفه و نیمه می شد،گفت:”می کنه.توی این مورد خاص که مشخصا کرد.می تونی هر چقدر که دلت بخواد صبر کنی.او بازنخواهد گشت!”

چیز عظیمی بود.شکل انسان گونه ای داشت.ولی به نوعی حیوانی هم بود.امی پاند،در حالی که یک قدم به عقب برداشت تا از آن چیز دور شود،فکر کرد: گرگنما!

آن چیز یک ماسک به صورت داشت.یک ماسک غیرمتقاعد کننده ی چوبی،که ظاهرا قرار بود تمثیلی از یک سگ باشد.یا شاید هم یک گرگ.

“اون داره کسی رو که فکر می کنه تو هستی سوار تاردیس می کنه و به جایی می بره.و در عرض چند لحظه،تمام واقعیت بازنویسی خواهد شد.تایم لرد ها کین رو به یک موجود تنهای بریده از مابقی خلقت تقلیل دادند.پس جا داره که یک تایم لرد هم ما رو به جایگاه حقیقیمون در قبال همه چیز برگردونه: همه ی چیزهای دیگه به من خدمت خواهند کرد،یا خود من خواهند بود،یا غذای من خواهند بود.از من بپرس ساعت چنده،امی پاند! ”

“چرا؟”

حالا چندین نفر بیشتر از آن ها آنجا بودند.هیکل هایی سایه ای:زنی صورت گربه ای روی پله ها.دختر کوچکی در یک گوشه.مردی کله خرگوشی پشت سرش گفت: “چون این راه تمیزی برای مردن خواهد بود.راهی آسان برای رفتن.ظرف چند لحظه،تو هرگز وجود نداشته ای ”

هیکل با ماسک گرگ روبرویش گفت: “از من بپرس.بگو : ساعت چنده،آقای گرگ؟ ”

در پاسخ،امی پاند دستش را جلو آورد و ماسک گرگ را از صورت چیز عظیم کند.و او کین را دید!

چشمان انسان ها نمی بایست به کین نگاه می کردند.توده ی آشفته ی خزنده،لولنده و جنبنده ای که صورت کین بود،چیز وحشت آوری بود.ماسک ها،همانقدر که برای محافظت از خود کین بودند،برای محافظت از بقیه هم بودند.

امی پاند به صورت کین زل زد و گفت: “اگر می خوای من رو بکشی،من رو بکش.ولی من باور نخواهم کرد که دکتر من رو رها کرده.و من از تو نخواهم پرسید که ساعت چنده!”

کین،از میان صورتی که یک کابوس بود گفت: “حیف شد” و به سمتش حرکت کرد!

موتور های تاردیس یک بار،با صدای بلند،ناله کردند،و بعد ساکت شدند.

کین گفت: “رسیدیم” ماسک امی پاند روی صورتش،حالا فقط یک نقاشی ناشیانه ی مسطح از صورت یک دختر بود.

دکتر گفت : ” رسیدیم به آغاز همه چیز.چون اینجا،جایی هست که تو می خوای باشی.ولی من آماده ام که از راه دیگه ای پیش بریم.من می تونم یه راه حل برات پیدا کنم.برای همه تون!”

کین خرخر کنان گفت: “در رو باز کن”

دکتر در را باز کرد.بادهایی که دور تاردیس می چرخیدند،دکتر را به عقب هل دادند.

کین در آستانه ی در تاردیس ایستاد: “خیلی تاریکه”

“ما در آغاز همه چیز هستیم.قبل از نور”

کین گفت: “من به فضای پوچ قدم خواهم گذاشت.و تو از من خواهی پرسید که ساعت چنده.و من به خودم،به تو،و به تمام آفرینش خواهم گفت: “ساعتی که کین فرمانروایی خواهد کرد.تا تصرف کند و تا هجوم ببرد.ساعتی برای جهان که “من” شود و برای من شود و هر آنچیزی شود که من فرو ببلعم.ساعتی برای اولین و آخرین سلطنت کین ،در دنیایی بدون پایان،در تمام گستره ی زمان

دکتر گفت: “اگر من جای تو بودم،چنین کاری نمی کردم.هنوز برای تو فرصت هست که نظرت رو عوض کنی”

کین ماسک امی پاند را روی زمین تاردیس انداخت.

او خودش را به بیرون از تاردیس کشاند.به درون پوچی!

و از میان صورتش که توده ی پیچانی از حشرات بود صدا زد: “دکتر.از من بپرس ساعت چنده”

دکتر گفت: “من می تونم کار بهتری انجام بدم.می تونم دقیقا بهت بگم ساعت چنده.الان هیچ زمانی نیست. ساعت هیچ هست.هیچ و هیچ دقیقه.الان چند میکروثانیه پیش از بیگ بنگ هست.ما در سپیده ی زمان نیستیم.ما در قبل از سپیده هستیم.

تایم لرد ها واقعا قتل عام و کشتار جمعی رو دوست نداشتند.من هم خودم خیلی مشتاقش نیستم.با قتل عام،این استعداد بالقوه ست که کشته میشه.اگر،یک روز،جایی،یک دالک خوب وجود داشته باشه چی؟ اگر…… ” مکثی کرد. “فضا بزرگه.زمان بزرگ تره.من می خواستم به تو کمک کنم تا جایی پیدا کنی که بتونی زندگی کنی.ولی دختری بود به اسم پالی.و او دفتر خاطراتش رو جا گذاشت.و تو اون رو کشتی.این یک اشتباه بود.”

کین از درون پوچی صدا زد: “ولی تو هرگز اون رو نمی شناختی”

دکتر گفت: “اون یک بچه بود.استعداد بالقوه ی خالص.مثل هر بچه ای در هر جای دیگه.من تمام چیزی که نیاز هست رو می دونم”

“فلان چیز مواجِ” متصل به کنسول تاردیس شروع به دود کردن و جرقه زدن کرد.

“تو به معنای واقعی کلمه خارج از زمان هستی.چون زمان تا قبل از بیگ بنگ آغاز نمیشه.و اگر بخشی از موجودی که ساکن زمان هست،از زمان خارج بشه….خب،تو  داری خودت را از صحنه ی عالم پاک می کنی”

کین متوجه بود.او متوجه بود که در آن لحظه،تمام فضا و زمان،یک ذره ی ریز است.کوچک تر از یک اتم،و تا زمانی که چند میکروثانیه ی دیگر نمی گذشت و ذره منفجر نمی شد،هیچ چیزی رخ نمی داد.هیچ چیزی نمی توانست رخ دهد. و کین در طرف اشتباه این میکروثانیه ها بود.

بریده و ساقط از تمام زمان،بقیه ی اجزای کین از هستی محو شدند.مفردی که جمع آنان بود،حس کرد که موج لاوجود تمامیت او را در برگرفت و با خود شست و برد.

در آغاز-قبل از آغاز،یک کلمه بود.و آن کلمه “دکتر” بود.

ولی در بسته شده بود و تاردیس،سنگدلانه ناپدید شده بود.کین،در پوچی پیش از آفرینش،تنها مانده بود.

تنها،ابدی،محبوس در آن لحظه،منتظر برای آغازیدن زمان.

 

 

بخش هشتم:

 

مرد جوان با ژاکت فاستونی در اطراف خانه ی انتهای کلاورشام راو قدم زد.او در را کوبید،ولی کسی نبود که جواب دهد. به درون جعبه ی آبی رنگ بازگشت،و با ریزترین کنترل ها بیهوده ور رفت.همیشه راحت تر این بود که هزار سال به آینده سفر کنی تا اینکه ۲۴ ساعت سفر کنی.

دوباره تلاش کرد.

او می توانست حس کند که رشته های زمان گره می خوردند و دوباره گره می خوردند.زمان پیچیده است.به هر حال،همیشه و لزوما آن چیزی که اتفاق افتاده،اتفاق نیفتاده.فقط تایم لرد ها آن را می فهمیدند.و حتی آن ها هم توصیفش را غیر ممکن می یافتند.

خانه ی کلاورشام راو یک تابلوی کثیف “برای فروش” در باغچه اش داشت.

در را کوبید !

“سلام.تو باید پالی باشی.من دنبال امی پاند می گردم.”

موهای دختر از پشت بافته شده بود.او از پایین دکتر را با بدگمانی برانداز کرد و پرسید: “تو از کجا اسم منو می دونی؟ ”

دکتر با جدیت گفت: “من خیلی باهوشم”

پالی شانه ای بالا انداخت و به درون خانه بازگشت،و دکتر را دنبالش رفت.او با آسودگی خاطر متوجه شد که خبری از هیچ خزی روی دیوارها نبود.

امی در آشپزخانه بود و داشت با خانم براونینگ چای می نوشید.رادیو ۴ در پس زمینه پخش می شد.خانم براونینگ داشت به امی راجع به شغلش به عنوان یک پرستار،و ساعت هایی که مجبور بود کار کند می گفت،و امی داشت می گفت که نامزد خودش هم یک پرستار است،و خودش همه چیز را در این باره  می داند.

وقتی دکتر وارد شد،امی نگاه تندی به او انداخت.نگاهی که می گفت تو باید خیلی چیز ها رو به من توضیح بدی.

دکتر گفت: ” می دونستم همینجایی.فقط باید به قدر کافی می گشتم.”

آن ها خانه ی خیابان کلاورشام راو را ترک کردند.جعبه ی آبی پلیس در انتهای جاده،زیر درختان شاه بلوط پارک شده بود.

امی گفت: “یک لحظه،داشتم توسط موجودی خورده می شدم.لحظه ی بعد توی آشپزخانه بودم و داشتم با خانم دراونینگ صحبت می کردم و به برنامه ی کمانداران گوش می کردم.چطور این کار رو کردی؟”

دکتر گفت: “من خیلی باهوشم.” این پاسخ خوبی بود.و دکتر مصمم بود تا جایی که می توانست از آن استفاده کند.

امی گفت: “بیا بریم خونه.این دفعه روری اونجا هست؟ ”

دکتر گفت: “تمام جهان اونجا خواهند بود.حتی روری!”

آن ها به درون تاردیس بازگشتند.دکتر قبلا سیاهی های به جا مانده از “فلان چیز مواج” روی کنسول تاردیس را پاک کرده بود.تاردیس دیگر هرگز قادر نبود به لحظه ی پیش از آغاز همه چیز بازگردد.ولی،با در نظر گرفتن همه چیز،این چیز خوبی بود.

دکتر برنامه داشت امی را مستقیم به خانه ببرد.با فقط یک سفر جانبی کوچک به اندلس،در عصر سلحشوری،جایی که،در یک مسافرخانه ی کوچک در جاده ی به سمت سویل،دکتر یک بار بهترین گازپاچویی که به عمرش چشیده بود را خورده بود.

دکتر تقریبا مطمئن بود که می توانست آنجا را دوباره بیابد….

او گفت: ” ما مستقیم به خونه می ریم.البته بعد از ناهار.موقع ناهار،من قصه ی ماکسیملوس و سه اوگرون رو برات تعریف می کنم.”

 

پایان

 

 

[۱] سیاره ی دالک ها

[۲] نقاشی کابوس اسچری-اسچر،از هنرمندان و نقاشان بزرگ اروپا بوده.

[۳] تایمی-وایمی-تکیه کلام خاصی که اولین بار دکتر دهم در سریال به کار برد و به معنای پیچیدگی زمانی است.ترجمه ی دقیق و خاصی برای آن وجود ندارد و به همین خاطر همان لفظ مرسوم بین طرفداران سریال بیان شده است.

[۴] It’s a living room جمله ی دو پهلو.هم به معنای اتاق نشیمن و هم به معنی اتاق زنده.

[۵] تجدید حیات تایم لرد ها

[۶] اصطلاحی در جهان دکترهو.به معنی استفاده از پیچ گوشتی فراصوتی و اختلال در نوسان محیطی صوت برای تغییر در حالت و فاز اجسام اطراف است.

  1. الی's Gravatar الی
    شهریور ۲۵, ۱۳۹۴    

    خیلی ممنون عالی
    عالی بود.

  2. elnaz's Gravatar elnaz
    آذر ۱۱, ۱۳۹۴    

    خیلی خیلی عالی. با تشکر از ترجمه ی فوق العاده تون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو

اشتراک در خبرنامه

همیشه از طریق ایمیل از آخرین اخبار دکترهویی و مطالب هووین مطلع شوید.

به 3 مشترک دیگر بپیوندید

رفتن به نوارابزار