اعضای فعال سایت

اعضای آنلاین سایت

There are no users currently online

دستی بزرگ برای دکتر-اوین کالفر

A_Big_Hand_for_the_Doctor

 

دستی بزرگ برای دکتر

 نویسنده:اوین کالفر

مترجم:محمد سوری

دانلود فایل پی دی اف(به همراه یادداشت اولیه)

یادداشتی بر دکتر اول و تولد افسانه ی دکترهو، و داستان دستی بزرگ برای دکتر

شبی سرد و  زمستانی در سال ۱۹۶۳ بود که برای اولین بار، در تلویزیون های سراسر بریتانیا و از شبکه ی بی بی سی ۱، ماجرایی عجیب و مسحور کننده در قالب برنامه ای تلویزیونی که به هدف کودکان ساخته شده بود ولی بزرگسالان را هم پای تلویزیون کشاند پخش شد.پیرمردی اسرارآمیز  و بداخلاق و غرغرو با نوه ای دوست داشتنی و جعبه ای آبی رنگ، و دو معلم مدرسه که به صورت اتفاقی سر از این جعبه در می آورند،و بعد همه با هم به طرزی جادویی به سپیده ی تاریخ بشریت باز می گردند؛ به عصر انسان های غارنشین.و به این ترتیب ماجراهای دکتر اول و نوه اش سوزان و دو معلم سوزان، ایان و باربارا آغاز گشت.

فقط چندی بعد و در داستان بعدی بود که ماندگار ترین و مشهور ترین هیولاهای دنیای سای فای، دالک ها، در همین برنامه ی تلویزیونی معرفی شدند.موجوداتی که امروزه اسمشان وارد دیکشنری آکسفورد شده!

و بعد ماجراجویی ادامه پیدا کرد.از ملاقات پیرمرد با مارکوپولو و چنگیز خان تا ملاقات با موجودات عجیب در سیاره های بیگانه.سریال هیچ پروایی در پیمودن مرز های تخیل نداشت و جعبه ی آبی رنگ- که در تلویزیون های سیاه و سفید مردم انگلستان رنگ آبیش مشخص نبود و قرار بود تا هفت سال دیگر و شروع دوران دکتر سوم نیز مشخص نشود- دکتر و همراهانش را به هر جایی می برد.

افسانه ی دکترهو از آن زمان و تا همین حالا با تمام فراز و نشیب هایش،با کنسل شدن موقتش در سال ۱۹۸۹، با ساخت فیلم گران قیمت آمریکایی اش در سال ۱۹۹۶ و شکست این فیلم، با بازگشتش در سال ۲۰۰۵ و موفقیت های چشمگیرش در ۵ سال اخیر ،در تمام زمان ها،چه قوی بوده و چه ضعیف و چه حتی زمانی که کنسل بوده(و در آن دوره از طریق کتاب ها، کامیک ها و پادکست های رادیویی) همیشه و همچنان به خیال پردازی کردن به جای ما و برای ما ادامه داده و بذر خیال پردازی را در ذهن نویسندگان بزرگی چون نیل گیمن، کارگردانان صاحب نامی چون پیتر جکسون و حتی دانشمندان بزرگی چون استیون هاوکینگ، که همه تا همین حالا از طرفداران سریال هستند، کاشته.

ولی گذشته از این موضوع،این یادداشت بیشتر درباره ی دکتر اول است:ویلیام هارتنل!

استیون موفات،شورانر کنونی سریال،جایی گفته شورانر ها و طراحان اولیه ی سریال به درستی درنیافته بودند دکتر باید چه باشد و او را پیرمردی غرغرو و بی حوصله و لجوج ساختند که دوست داشتنی ترین کاراکتر داستان نبود.بلکه صرفا منبعی اطلاعاتی بود برای کاراکترهای دوست داشتنی دیگر مثل سوزان و ایان و باربارا.از دوران دکتر دوم(پاتریک تراوتون) و ورود نویسندگان و شورانر های جدید بود که به مرور درک نویسندگان از دکتر تغییر کرد و تصمیم گرفتند او را قهرمان اصلی و دوست داشتنی و پیچیده و عجیب سریال کنند.

از منظر داستان پردازی شاید قضیه طنز آمیز به نظر برسد.برعکس همه که در دوران جوانیشان پر حرارت و پر تحرک و خوش بین هستند و به مرور نسبت به جهان بدبین می شوند و تبدیل به پیرمردی غرغرو و خسته از جهان می شوند،دکتر به عنوان یک پیرمرد لجوج و بی حوصله و خسته از تمام عالم شروع کرد که تنها عشق و امیدش در عالم سوزان است و نسبت به هیچ انسان دیگری مهربان نیست،و بعد با هر زندگی اضافه،گویی چیزی به او افزوده شده باشد،رشد کرد و شخصیتش پخته شد.عاشق انسان ها شد و چنان تغییر کرد که در چهارمین چهره اش زل زد به دوربین و گفت: “فایده ی بزرگسال بودن چیه اگه گاهی نتونی بچه بازی دربیاری؟”

ولی چه بخواهیم و چه نخواهیم،دکتر اول،ویلیام هارتنل،دکتر است.و با تمام اخلاق های عجیب و به دور از انتظارش(با توجه به انتظارات از دکتر)  باز هم همان تایم لرد است که به قول ریور سانگ در فصل چهارم، مانند عکسی محو است که هنوز کاملا ظاهر نشده.و از همه مهم تر،در پایان و در همان دوران دکتر اول، و به خصوص در لحظه ی جدایی سوزان از دکتر،مشخص می شود که حتی این دکتر بداخلاق و عبوس هم قلبی مهربان دارد و معتقد به همون اصول برجسته و اساسی اخلاقی است که تمام دکترهای دیگر به آن پایبند هستند.

hartnell02

اوین کالفر، در داستان “دستی بزرگ برای دکتر” بیش از همه چیز به همین اخلاقیات عجیب دکتر اول پرداخته و آن را دستمایه ی اساسی و اصلی داستانش قرار دارده.

کالفر در جنوب شرقی ایرلند به دنیا آمد و بزرگ شد و به گفته ی خودش از همان اپیزود نخست سریال، “فرزند غیر زمینی”، طرفدار دکترهو بوده تا همین امروز.مهم ترین کتابی که کالفر به عمرش نوشته، آرتمیس فاول است درباره ی نوجوان نابغه ی تبهکاری به همین نام که در این رمان،با گروگان گرفتن یکی از نیروهای پلیس ویژه ی اجنه، از دولت جن های زیرزمینی درخواست مقدار هنگفتی طلا برای آزادی او می کند و تهدید می کند که در صورت تحویل ندادن طلای درخواست شده، راز  وجود آنان را افشا خواهد کرد.آرتمیس فاول به سرعت تبدیل به یکی از پرفروش ترین کتاب های سال شد و جوایز زیادی برد و تا به حال ۸ کتاب از این سری منتشر شده.از دیگر کارهای مهم او،می توان به بنی و عمر  اشاره کرد.

عمده ی کارهای کالفر،علمی تخیلی هستند با ذکر جزئیات مفصل و کاملی از تجهیزات و تکنولوژی های خیالی مختلف.ولی کالفر به طرزی زیرکانه جادو و فانتزی را هم وارد داستان هایش می کند و آن را چنان در داستان های سای فای خود می آمیزد که امری باورپذیر و وفادار به ژانر محسوب شوند.برای مثال در آرتمیس فاول، اجنه صرفا یک نژاد دیگر هستند که زیرِ زمین زندگی می کنند.یا در همین داستان پیش رو،صحبت از روح می شود و در اواسط کار مشخص می شود منظور چیز دیگری بوده.مشخصه ی بارز دیگر آثار کالفر، طنز پردازی های او در نثرش و به خصوص در خلال دیالوگ هاست،و علاقه ی او به کاراکتر های کثیف و شلخته و در عین حال دوست داشتنی.

داستان “دستی بزرگ برای دکتر” توسط کالفر برای آنتولوژی “۱۲ دکتر،۱۲ داستان” که به مناسبت سالگرد پنجاه سالگی دکتر هو منتشر شد نوشته شده.این داستان شامل ملاقات دکتر اول و نوه ی او و در واقع اولین همراه دکتر، سوزان است با دشمنانی قدرتمند و عجیب.

محمد سوری

 

 

بوکوگرافی اوین کالفر

مرد هوایی

تحقیقات نیمه ی ماه

سوپرنچرالیست ها

لیست آرزوها

بنی و بیب

بنی و عمر

قاتل بی میل

 

سری آرتمیس فاول:

 

آرتمیس فاول

آرتمیس فاول و ماجرای شمال

آرتمیس فاول و رمز ابدی

آرتمیس فاول و انتقام اوپال

آرتمیس فاول و مهاجران گمشده

آرتمیس فاول و پارادوکس زمان

آرتمیس فاول و هزارتوی آتلانتیس

آرتمیس فاول و آخرین نگهبان

گرافیک نوول های آرتمیس فاول

 

 

دستی بزرگ برای دکتر

۱

 

لندن-لنگرگاه-۱۹۰۰

دکتر از دست بیو-ترکیبی جدیدش راضی نبود.

او به آلدریج شکایت کرد: “مضحکه.حتی یه دست درست و حسابی هم نیست.فقط دو تا انگشت داره.که نسبتا کم تر از سهمیه ی معمول شبه انسان ها در هر دسته!”

آلدریج کسی نبود که حرف مفت را تحمل کند.ولو از یک تایم لرد[۱].

“خب پسش بده.کسی مجبورت نکرده بگیریش”

دکتر اخم کرد.او شیوه ی معامله ی آلدریج را خوب می شناخت،و در این بخش معامله،معمولا جراج ژینگ چرندیات بی ربطی ول میداد تا حواس مشتری را پرت کند.

آلدریج پرسید: “دوست داری بدونی چرا من کار و کاسبیمو تو گلفری تعطیل کردم؟ ”

چرندیات بی ربط همانطور که انتظار می رفت دریافت شد.هر وقت او برای کمک خواستن پیش آلدریج می رفت،همین داستان مشابه سریعا تکرار می شد.

دکتر معصومانه پرسید: “به خاطر اسممون بود؟ ”

آلدریج گفت: “دقیقا.به خودتون می گید تایم لرد؟آخه بابا عظمت.یکی قبلا عنوان “امپراطوران گیتی” رو برای خودش ثبت کرده بود.مگه نه؟حیف شد.می تونستید مخففش کنید به “گیمپراطوران”  ”

دکتر با خودش فکر کرد: گیمپراطوران؟چقدر سرگرم کننده!

و سرگرم کننده هم بود :به این دلیل که تایم لردی به نام “طراح داخلی” قبلا یک بار در کنفرانسی دقیقا همین عنوان را پیشنهاد کرده بود.پیشنهادی که برای او شهرتی به هم زده بود و موجب شده بود بقیه ی عمر کوآنتومی اش را ملقب شود به “گیمپراطور بد”

ولی دکتر نمی توانست اجازه دهد که حتی ذره ای لبخند نوستالژیایی روی لبانش شکل بگیرد.اولا به این خاطر که لبخند روی چهره ی دراز و کشیده ی او به یک چاله ی مرگ می مانست،و ثانیا به این دلیل که آلدریج از چنین لحظه ای استفاده می کرد تا قیمتش را بالا ببرد.

او اصرار کرد: “پنج انگشت،آلدریج.من به تمام دستم احتیاج دارم که صبحا لباسامو بپوشم.آدما دکمه های لباساشونو توی عجیب ترین جاهای ممکن می دوزن،حتی با اینکه خبر دارن ولکرو وجود داره.” او ساعت جیبیش را بررسی کرد. “یا…خب،لااقل،تا حول حوش نیم قرن دیگه وجود خواهد داشت.”

آلدریج یکی از انگشت های خمیده ی سفالی را با چاقویی جیبی به غژغژ در آورد.

“اسکلت خارجی دو تا انگشت داره.تا اینجاشو بهت حق میدم دکتر.ولی دستکش پنج تا انگشت داره،شامل یه شست.و همه ی این انگشتا توسط سیگنالی که از اسکلت خارجی میاد کنترل میشن.یه معجزه ی پیشرفته ی بیو-ترکیبی. ”

دکتر تحت تاثیر قرار گرفته بود.ولی به خودش اجازه نداد که چنین نشان دهد.

“اگه برای تو فرقی نداره من ترجیح میدم یه معجزه ی بیو-بیو داشته باشم.و به طرز وحشتناکی هم عجله دارم.”

آلدریج گفت: “پنج روز دیگه برگرد.دست گوشت و استخونیت اون موقع حاضره.فقط یه نمونه نیاز دارم.” او یک ظرف نمونه گیری را زیر بینی دکتر چپاند: “اگه میشه توش تف کن.”

دکتر اطاعت کرد.و شدیدا خیالش راحت شد که بزاق،تنها چیزی بود که آلدریج از او می خواست.اگر فقط مدتی پیش بود،یعنی پس از شکست مفتضحانه ی تمام برنامه ی “دوپلگانگر” نفوذناپذیر،او را مجبور می کردند دو لیتر از خون بسیار نادر تی ال-مثبتش را بدهد تا پلاسمایش را جدا کنند و روی آن کار کنند.

“پنج روز؟می تونی به این موضوع با فوریت بیشتری رسیدگی کنی،نمی تونی؟ ”

آلدریج شانه ای بالا انداخت: “شرمنده.یه دسته از آدمای دوزیست پشت سر من راه افتادن و دارن واسه ی دم های الحاقیشون سرم هیس هیس می کنند.پول زیادی دارم خرج می کنم که یه کامیون آتشین استخدام کنم تا همشونو لیز و لزج نگه داره.”

دکتر همانطور به آلدریج خیره شد،تا اینکه بالاخره جراح هیکلی ژینگ نرم شد.

“باشه خب.دو روز.ولی برات خرج بر میداره!”

دکتر فکر کرد: آه،البته.و خودش را برای خبر های بد آماده کرد: “دقیقا چقدر برام خرج بر می داره؟ ”

هرچند،”چقدر” دقیقا اصطلاح مناسبی نبود.چراکه آلدریج بیشتر با کالا بود که معامله می کرد تا پول.

جراح،ریش های زبرش را که چانه اش را مانند پشت یک جوجه تیغی نقطه گذاری کرده بودند خاراند.

اگر روزی یک از آدم های بی ادب،لات،کلاش یا سراپا کثافت لندن ویکتوریایی به سمساری آلدریج قدم می گذاشت، به این امید که ماهرانه و یواشکی از آن سرقت کند و با جیب هایی پر از اشیای درخشان به پایین لنگرگاه جیم شود،یک غافل گیری ناخوشایند در انتظارش بود.چراکه آلدریج می توانست گونه هایش را باد کند و یکی از آن خارهای مملو از زهر روی چانه اش را با همان دقت و سرعتی پرتاب کند که یکی از بومیان چادرنشین جنگل های بارانی نی های بادیشان را به کار می برند.متجاوز شش ساعت بعد،زنجیر شده به نرده های زندان نیوگیت،و با خاطراتی مغشوش از روز های قبل بیدار می شد.زندانبانان عادت کرده بودند که این دریافتی های گاه و بیگاه را “بچه های لک لک ” صدا بزنند.

دکتر اشاره ی منظورداری به ریش های آلدریج کرد و گفت: “می خوای منو بترسونی،آلدریج؟این یه تهدیده؟”

آلدریج خندید و ریش هایش موج برداشتند. “اوه،بیخیال دکتر.این تیکه،باحال ترین جای معامله مونه.بخش معامله ی کالا به کالا و اینا.بازی کوچولوی ما!”

چهره ی دکتر هیچ چیزی نشان نمی داد. ” حتی اگر من یکی از دستام رو از دست نداده بودم،بازم مثل یه احمق نمی خندیدم.من نمی خندم،من برای بازی اینجا نیستم.من ماموریت جدی و مهمی دارم.”

آلدریج متقابلا جواب داد : ” تو قبلا می خندیدی.اون قضیه ی کرمای خاکی آدمکشو یادته؟خیلی خنده دار بود.نبود؟ ”

دکتر گفت: “اون کرم های خاکی اکسید نیتروس دفع می کردن.چیزی که رو زمین بهش می گن گاز خنده.پس من داشتم بر خلاف میل خودم می خندیدم.من معمولا توی شادی زیاده روی نمی کنم.جهان جای جدی ای هست،و من نوه م رو تنها توی خونه رها کردم. ”

آلدریج انگشت هایش را روی میز پخش کرد: “خیلی خوب.و بهت گفته باشم که این پیشنهادو فقط به خاطر سوزان فوق العاده ارائه میدم.چیزی که من در ازای اجاره ی دست بیو-ترکیبی و رشد دادن دست جدید توی خمره ی جادوم میخوام،چیزی نیست جز…..” و بعد مکث کرد.چون حتی آلدریج هم می دانست چیزی که می خواست درخواست کند،چیزی نبود که به راحتی توسط یک تایم لرد عاری از حس شوخ طبعی هضم شود “..یک هفته از وقتت.”

دکتر برای لحظه ای متوجه نشد.

“یک لحظه از وقتم؟” بعد دوزاریش افتاد ” تو می خوای من دستیارت بشم؟ ”

“فقط برای یه هفته.”

“هفت روز؟تو می خوای من به مدت هفت روز کامل دستیارت بشم؟ ”

“تو زمانتو می دی دست من و منم…..دستتو می دم دست تو.من  موکل خیلی مهمی دارم که مرتب میاد سراغم و نیاز داره که کاری انجام بشه.داشتن  یه یاروی باهوشی مثل خودت کنار دستم خیلی کمک می کنه!”

دکتر با دست باقی مانده اش روی گونه اش را نیشگون گرفت [۲] و گفت: “امکان نداره.زمان من ارزشمنده.”

آلدریج معصومانه پیشنهاد کرد : “خب می تونی ریجنریت[۳] بکنی.شاید شخص بعدی حس شوخ طبعی بهتری داشته باشه.حالا حس خوش پوشی بماند!”

دکتر به خود حالتی پرخاشگرانه گرفت.البته نه آنقدر نمایشی که در موقعیت هایی آلدریج چنین حالتی به خود می گرفت.

“این لباس توسط کامپیوتر انتخاب شده تا من بتونم باهاش با محلی ها قاطی بشم.خوش پوش بودن هیچ ربطی به موضوع نداره.در حقیقت،وسواس خوش پوش بودن از اونجور حواس پرتی های بیهوده ای هست که مردم رو به – ”

دکتر جمله اش را تکمیل نکرد و جراح هم تصمیم گرفت که آن را برایش کامل نکند.گرچه،هردویشان می دانستند پایان جمله، “کشتن میده” است.دکتر نمی خواست آن را بگوید،از ترس آن که نکند بخشیدن صدا به آن کلمه،با خود مرگ بیاورد،و تا همینجا هم مرگ های بسیار زیادی در زندگی دکتر بوده است.آلدریج این را می دانست و دلش برای او می سوخت.

“خیلی خوب دکتر.در ازای چهار روز از وقتت،من یه دست جدید برات رشد می دم.من نمی تونم پیشنهاد منصفانه تری از این بدم،و نخواهم داد.”

دکتر با بی میلی نرم شد : “گفتی چهار روز؟من،به عنوان یک مهمان در این سیاره،قولت رو در این باره دارم؟ ”

“تو قول منو به عنوان یه جراح ژینگ داری.اگه دلت بخواد می تونم دستتو برات تو تاردیست بندازم.کجا پارکش کردی؟ ”

“بالای پارک هاید.”

“پس داری دماغتو دور از دود نگه می داری؟در واقع حالا که حرفش شد،یه چندتایی دماغ هم دارم.در صورتی که یه چیزی بخوای که کم تر …..تو صورت معلوم باشه.”

این انحرافی به سمت یک مکالمه ی بیهوده بود و دکتر هرگز علاقه ای به حرف های بیهوده یا گپ زدن نداشت،همینطور به غیبت و پرگویی.او از هردوی آن ها بیزار بود.

او تکرار کرد: “چهار روز.” دکتر بریدگی مچ چپش که قبلا دست چپش روی آن قرار داشت را بالا آورد و بدون هیچ حرف دیگری انگشت های بیو-ترکیبی پنجه ای شکل را به سینه ی جراح ژینگ فشار داد.

آلدریج این اقدام را در سکوت تماشا کرد و یکی از ابروهای پرپشتش را بالا برد.تا اینکه دکتر مجبور شد درخواست کند: “میشه لطفا دست بیو-ترکیبی موقتی رو برام وصل کنی؟ ”

آلدریج یک چاقوی جراحی صوتی را از کمربندش برداشت.

دکتر گفت: “مراقب اون باش.لازم نیست همه جا با خودت حملش کنی”

آلدریج چاقو را مانند عصایی در هوا چرخاند و گفت: “بله قربان!مراقب اسم وسطی منه.البته راستشو بخوای اسم وسطی من کلامزی[۴]ه.ولی اون اسم مشتریا رو تشویق نمی کنه،و باعث میشه من مثل یکی از اون کوتوله ها به نظر برسم که وقتی سینما به کارش ادامه بده،قراره حسابی معروف بشن. ” [۵]

دکتر جوابی نداد،یا حتی حرکت هم نکرد.چراکه آلدریج از همین حالا شروع کرده بود به کار کردن روی دستش،و دست پیوندی موقت را به مچش وصل می کرد و تکه های گوشت سوخته را قاچ می زد و به دنبال انتهای رشته های عصبی می گشت.

دکتر فکر کرد: باورنکردنیه.به نظر می رسه اون اصلا توجهی به چیزی نشون نمیده و من هم اصلا نمی تونم هیچی حس کنم.

البته این علامت تجاری جراحان آموزش دیده در صومعه ی ژینگ بود:سرعت و دقتشان. دکتر یک بار داستانی شنیده بود درباره ی کارآموزان صومعه که در نیمه های شب،به واسطه ی درد بریده شدن انگشتان پایشان توسط یکی از اساتید بیدار شده بودند.سپس از آنان آزمونی گرفته شد که چقدر سریع می توانند انگشتشان را فقط با کمک محتویات یک بسته نخ دندان،سه گیره سوسماری و یک شیشه چسب کرمی دوباره متصل کنند.

دکتر فکر کرد: هاگوارتز که نیست! و بعد متوجه شد کسی تقریبا تا یک قرن دیگر از این ارجاعش چیزی نخواهد دانست.

ظرف چند دقیقه جراح تلاشش را روی دستکش پوست-پلاستیکی که گمان می رفت درست کار کند به پایان رساند و عقب رفت تا کارش را تحسین کند.

“خب،یه تکونی بهش بده!”

دکتر چنین کرد و با خجالت دریافت که ناخن های دست رنگ شده اند.

“امکان داره که این احتمالا دست خانمی بوده باشه؟ ”

آلدریج اعتراف کرد: “اوهوم.ولی خانم گنده ای بوده.مثل خودت خیلی مرد بوده.از خندیدن و اینا هم متنفر بوده،پس شما دو تا باید خوب با هم کنار بیاین.”

دکتر،با اشاره ی انگشتی که نوکش ناخن خمیده ای وجود داشت که با لاک یاقوتی رنگی پوشیده شده بود گفت: “دو روز!”

آلدریج چنان سخت تلاش کرد جلوی قهقهه سر دادنش را بگیرد که تیغ های روی ریشش پرت شدند به داخل دیوار: “شرمنده،جناب تایم لرد،قربان.ولی واقعا سخته شما رو در حالی که روی ناخنتون لاک دارید جدی گرفت!”

دکتر انگشتان جعلی اش را به مشتی بدل ساخت،کلاه آستاراخانش را صاف کرد و تصمیم گرفت در اولین فرصت ممکن یک جفت دستکش گیر بیاورد.

آلدریج عصای دکتر را به او داد.

“تو هرگز نگفتی چطور دستت رو از دست دادی؟ ”

دکتر گفت: “نه.نگفتم.اگر می خوای بدونی،من داشتم با یک دزد روحایی[۶] دوئل می کردم که اون من رو با یه شمشیر حرارتی مجروح کرد.اگر شمشیر ، زخم رو داغ نکرده بود،فکر می کنم الان داشتی به یک دکتر دیگه نگاه می کردی.البته،من موفق شدم درد رو با تمرکز فراوان تقسیم کنم.”

آلدریج با صدایی تو دماغی گفت: “دزد روحایی؟من حتی به اون حیوونا خدماتمو هم ارائه نمی دم.اونا هیچ اصولی ندارن.”

دکتر گفت: “هممممم” و پالتوی نظامیش را به نزدیکی گلویش کشید.او ممکن بگوید: ای بامبول باز! ولی این تکیه کلام از قبل به کس دیگری تعلق داشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲

لنگرگاه پر بود از مردم و دوره گرد ها و بچه های تخسی که روزانه در شلوغی های لندن وول می خوردند و همانطور که براده ی آهن،آهنربا را دنبال می کنند ، آقایان پولدار را دنبال می کردند ؛ و پر بود از عیاش های گونه سرخی که در خیابان بیرون میخانه ی بدنام “سگ و اردک” ولو بودند.اگر کسی به پیرمرد خسیسی که داشت به سمت چارینگ کراس قدم می زد توجه می کرد،متوجه هیچ چیز عجیبی درباره ی این آقا نمی شد به جز این حقیقت که او داشت با تعجب به دست چپش نگاه می کرد ؛ چنان که گویی دست با او صحبت کرده است.

یک بازنشسته ی ارتش! ممکن بود آن ها،از روی پالتوی پیرمرد و قدم های شمرده اش درباره ی او چنین حدسی بزنند.

یک جهانگرد! ممکن بود مردم  از روی کلاه روسی اش چنین حدس بزنند.

یک دانشمند منزوی! این یکی از کلاف های موی سفیدی که به دنبال رد پایش به جا می ماندند استنباط می شد.نیازی به اشاره کردن به دسته ی عاج فیل ذره بینی که از جیبش بیرون زده بود نبود!

هیچکس نمی دانست که آن عصر بین آن ها یک تایم لرد وجود داشت.هیچ کس جز نوه اش،سوزان،که احتمالا تنها کسی در تمام جهان بود بود که تنها فکر کردن به او می توانست لبخند به لب دکتر بیاورد.

چیزهای بیشماری وجود داشتند که لبخند به لب دکتر نمی آوردند: گپ زدن-سوال پرسیدن در مواقع اضطراری-سوال پرسیدن در مواقع کاملا آرام-نقاشی های شرط بند های اهل گلفری(که اکثرشان حقه بازهایی با اعتماد به نفس بالا بودند).غذایی زمینی که به اسم مارمایت شناخته می شد،برنامه ی تلوزیونی انسانی بلیکز ۷ –که به طرز آشکاری مضحک بود- و فشار له کننده ی مرطوب و زننده ی جمعیت لندن ویکتوریایی.لندنی ها  همه روزه امضا و مشخصه ی مخصوص خودشان،که بویی بود متشکل از دو بخش فاضلاب خالص،یک بخش ذغال معدن و یک بخش بدن های نشسته را تحمل می کردند.بوی گند هیچ اربابی نمی شناخت و به مشام همه،از ملکه تا رخت شو می رسید.این بو می توانست با گرمای تابستان یا بادهای غالب تشدید هم بشود و دکتر فکر کرد از هیچ بویی در سراسر عالم بیش از این نفرت ندارد.

دکتر زمانی که به چارینگ کراس رسید،دیگر نمی توانست بوی متعفن را تحمل کند.پس دستش را برای درشکه ای بالا برد.او  ساندویچ نصفه ای که درشکه چی به او تعارف کرد را رد کرد ، ماسک فیلتر هوایی مخفی شده پشت یک پارچه را به صورتش فشرد ، و روی صندلیش به پایین خم شد تا درشکه چی را از پرسیدن هر سوال دیگری دلسرد کند.

دکتر به راه،و از جمله انحراف مسیر  دور پیکادیلی به خاطر  چپ شدن یک گاری حمل شیر که بارش روی زمین جاری شده بود و خیابان را بند آورده بود، هیچ توجهی نشان نداد،و در عوض ذهنش را به موضوعی معطوف کرد که برایش به قیمت شب های بی خوابی زیادی تمام شده بود،و اخیرا به قیمت دست چپش.

دزدان روحایی موجودات منفوری بودند:  دسته های اراذل و اوباش ژنده پوشی در جهان گونه های شبه انسانی که فقط دو چیز بینشان مشترک بود.اولی،همانطور که اشاره شد،این بود که آن ها از نظر ظاهری به طور تقریبی شبیه انسان ها بودند.و دومی این بود که آن ها ذره ای به زندگی دیگران اهمیت نمی دادند.دزدان روحایی شیوه ی کار خیلی مشخصی داشتند: آن ها یک سیاره را انتخاب می کردند که ساکنینش هنوز به توانایی های اَبَرفضایی دست نیافته بودند.سپس در ابرهای بالا شناور می ماندند و یک چابک سوار را به پایین می فرستادند که یک اشعه ی حامل ضد جاذبه را می راند ، و درون ضد جاذبه،یک داروی خواب آور بود که به اتاق  بچه هایی که خوابیده بودند فرستاده می شد.اشعه ی ضد جاذبه هوشمندانه بود،ولی داروی خوب آور روی اشعه نبوغ آمیز بود ؛ چرا که ، حتی اگر قربانی ها بیدار هم می شدند ، داروی مسکن به مغزشان اجازه می داد که که داستان های پریانی فانتزی تولید کنند و بنابراین خودشان داوطلبانه اجازه می دادند که دزدیده شوند.آن ها بر این باور می بودند که قادرند پرواز کنند ، یا چابک سوار پشت اشعه را ماجراجویی جادویی می پنداشتند که شدیدا به کمک آن ها در ماجرایی احتیاج داشت.در هر صورت،خبری از دعوا و داد و بیداد راه انداختن نبود ؛ و از آن مهم تر،محموله آسیبی نمی دید.وقتی کودکان دزدیده شده به درون کشتی دزدان برده می شدند ، یا به موتورخانه فرستاده می شدند و به کلاهخودهای آبکش مغزی قلاب می شدند تا از انرژی بدنشان استفاده شود، یا برای اعضای بدنشان تکه تکه می شدند ، که دزدان این اعضا را به درون یا روی خودشان متصل می کردند.هیچ چیز به هدر نمی رفت.حتی یک ناخن انگشت پا! حتی یک الکترون.از این رو به این راهزنان می گفتند: دزدان روحایی.

دکتر ، دزدان را بیرحمانه در تمام فضا و زمان شکار کرده بود.این تبدیل به ماموریت او شده بود ؛ عقده ی روحی او.بر طبق شبکه ی بین کهکشانی او، گروهی که دستش را قطع کرده بودند، تنها گروهی بودند که هنوز روی زمین فعالیت داشتند.او آخرین بار آنان را دقیقا در همین شهر گیر انداخته بود و حالا تاردیس اثر ضد جاذبه ی آنان را باری دیگر در اینجا یافته بود.برای دزدان بیست سالی از زمانی که کاپیتانشان دست دکتر را قطع کرده بود می گذشت.ولی برای تایم لرد،که تمام این سال ها را درون تاردیسش به جلو پریده بود، حقیقتا زخمی تازه بود.

این چیزی بود که اگر سوزان بود صدایش می کرد وقفه.برای قرن ها،کشتی های دزدان روحایی از اولیای امور اجتناب ورزیده بودند، چراکه سپر های غیر قابل نفوذی داشتند که ردگیریشان را دشوار می ساخت.

دکتر حدس زد احتمالا یکی از صفحات محافظشون رو از دست دادن.و همین موضوع دزدان رو چند دقیقه ای قابل شناسایی کرده تا اینکه اونو تعمیرش کردن.ولی این مقدار زمان برای تاردیس بیشتر از حد کافی هم هست که ردشونو بزنه.آفرین ، دختر قدیمی!

متاسفانه،هر حفره ای که اثر کشتی دزدان از آن جا نشت کرده بود، حالا بسته شده بود و دکتر نمی دانست که آیا آنان هنوز هم بالای هاید پارک،مخفی شده در ابرهای متراکم پرسه می زدند ، یا رفته بودند به بندر بعدیشان؟

خدمه ی یک کشتی نوعی دزدان روحایی ، بیش از صد مسیر مختلف می شناختند که می توانستند به ترتیبی کاملا اتفاقی دوباره به آن ها سر بزنند.ولی دزدان تمایل زیادی داشتند که به مقر های پرمحصول بیشتر بازگردند.پس اگر کسی واقعا می خواست رد آنان را بزند، تنها چیزی که نیاز داشت عزمی راسخ بود و وقتی زیاد.

دکتر فکر کرد : و من هر دو رو دارم.به اضافه ی یه نوه ی کاردان!

گاهی بیش از حد کاردان.شاید به هر حال عاقلانه تر بود که از اوضاع و احوال سوزان با خبر شود.گاهی به نظر می رسید که او عامدانه دستور العمل های بسیار مشخصی را زیر پا می گذارد،چرا که،چنان که خودش می گفت به نظر کار درستی می رسید.

و گرچه کارهای او اکثر اوقات از نظر اخلاقی کارهای درستی هم بودند، ولی به ندرت از نقطه نظر تاکتیکی اقدامات مناسبی بودند.

درست در همان لحظه ای که دکتر فکر کرد به سوزان زنگ بزند، او نیز می بایست فکر کرده باشد که با دکتر تماس بگیرد.چراکه در همان لحظه وسیله ی ارتباطی مچی دکتر به لرزش درآمد تا رسیدن پیغامی را به او اطلاع دهد.

در کمال تعجب دستگاه برای بار دوم نیز صدا داد،و برای بار سوم،و بعد تعداد زیادی صداهای مبرم به دنبالش آمدند.

دکتر صفحه نمایش کوچک را بررسی کرد تا یک دوجین پیغامی که از طرف سوزان و از میان زمان آمده بود را تماشا کند.چطور می توانست چنین باشد؟دلیلش ساده بود.دکتر خودش شخصا این دستگاه های ارتباطی را طراحی کرده بود.آن ها در صورت نیاز می توانستند از میان زمان امواج را منتشر کنند.

بعد ناگهان متوجه شد!

احمق!احمق! چطور از قبل این را پیشبینی نکرده بود؟

فروشگاه آلدریج در شهر رادار-خاموش بود.او مشخصا مجموعه ای از دیش های تولید پارازیت را اطراف مغازه اش متصل کرده بود.هرکسی سیاره را اسکن می کرد،هیچ ردی از جراح یا ابزارهای مکانیکی اش پیدا نمی کرد.

سوزان تمام عصر تلاش کرده بود با او تماس بگیرد.ولی او درون منطقه ی پارازیت بوده است.

دکتر به سرعت به سراغ آخرین پیام رفت که همین چند ثانیه پیش فرستاده شده بود،و  دکمه ی پخش را فشار داد.

صدای سوزان نفس نفس زنان گفت: “پدربزرگ” و او می توانست صدای ضربات پایش را در حین دویدنش بشنود. “من دیگه نمی تونم صبر کنم.اشعه همون طور که پیشبینی کرده بودی به سراغ شماره ی چهارده رفت.تکرار می کنم: شماره ی چهارده.من باید به اون بچه ها کمک کنم.هیچکس دیگه ای نیست.لطفا سریع بیا.عجله کن پدربزرگ! عجله کن! ”

دکتر خودش را برای این که یک احمق است فحش داد.چندین سکه به سمت جایی که درشکه چی نشسته بود پرتاب نمود و فریاد زد که به سمت کنسینگتون گاردنز در انتهای هاید پارک بشتابد.

اون باید صبر می کرد.من بهش گفتم صبر کنه.چرا اون انقدر باید بی پروا باشه؟

در حینی که آن ها به ردیف ایوان های خانه های شهری انتهای پارک نزدیک می شدند،دکتر مابقی پیام های سوزان را پخش کرد به این امید که اطلاعاتی بیابد که به او کمک کند تا سوزان و بچه ها را نجات دهد.

اینطور که دکتر متوجه شد، سوزان با سه تا از بچه ها در پارک دوست شده بود.او موفق شده بود بفهمد که والدین آن ها،به دلیل مشکلات عصبی پدر خانواده،به یک چشمه ی آب معدنی جدید انقلابی در سوییس رفته بودند، و از ترس نفرین، کاپیتان داگلاس نامی را که از سربازان گارد خود ملکه بود گذاشته بودند که مسئول بچه باشد و از آن ها محافظت کتد.

نفرین! خانواده، مثل تمام خانواده های دیگر فکر می کردند که بچه های گم شده،به خاطر نفرینی ناپدید شده اند.

دکتر می توانست اثر نور نارنجی تیره ی اشعه ی دزدان را ببیند که وارد خانه می شد.او از کالسکه ی کرایه ای بیرون پرید و در امتداد پیاده رویی که توسط چراغ های گازی شب تاب روشن شده بود دوید.سپس به سرعت از پله های شماره ی چهارده بالا رفت.در مثل تمام در های ویکتوریایی دیگر بود: محکم و غیر قابل شکستن با فشار شانه!

دکتر فکر کرد: دست بیو-ترکیبیم چطور؟ و تصمیم گرفت تکنولوژی آلدریج را آزمایش کند.

بدون هیچ مکثی او با دست چپش به در مشت زد و بند های وسطی انگشتانش را به سوراخ کلید برنجی زنگ زده کوبید،و در عین خشمگین بودن از شرایط پیش آمده، وقتی مشاهده کرد که قفل درون قاب چوبی و لولای در به معنی واقعی کلمه منفجر شدند و تبدیل به تراشه های ریز چوب شدند، لحظه ای احساس خوشنودی کرد.یکی از انگشتان جعلی دستکشش مانند یک سوسیس بیش از حد پخته شده افتاد.ولی او می دانست آلدریج درک خواهد کرد.هرچه باشد، زندگی سوزان بود که در خطر بود!

او به طرزی ناگهانی وارد سالن شد و مستقیما و بدون نگاه کردن به راست و چپش، از پله ها بالا رفت.دزدان از طبقه ی بالا می آمدند،و مستقیم به سمت اتاق خواب می رفتند.دکتر به دلیل متجلی شدن درخششی زیر شیروانی می دانست کدام اتاق خواب! و البته او صدای وزوز عروسکی را که همچون صدای یک کندوی دورافتاده ی متلاطم بود، شنیده بود.

اشعه ی ضد جاذبه

من خیلی دیر کردم،سوزان، عزیز من!

با صدای فریادی که تقریبا به صدای حیوانی می مانست، دکتر شست جعلی دستش را نیز با خرد کردن در اتاق خواب از دست داد،و چیزی که آن داخل دید تقریبا هر دو قلب تایم لردی اش را از حرکت باز ایستاند!

آنجا همان نوع اتاق خوابی بود که آدم از یک خانه ی شهری معمولی طبقه ی اعیان خیابان کنسینگتون انتظارش را دارد : کاغذ دیواری های طرح دار مخملی، قاب های عکس چاپ شده روی دیوار –  و اشعه ای نارنجی که داشت از درون پنجره ی باز و مایل به سرخ مانند ماری شبح گون عقب می نشست. البته شاید در خارج از جهان دکتر، اشعه ی نارنجی رنگ کمی غیر طبیعی تر بود.

سوزان در هوا معلق بود و داشت به بیرون از پنجره شناور می شد،و لبخندی رویاپردازانه روی صورت جوان دوست داشتنی اش بود.

او صدا زد: “پدر بزرگ” حرکاتش چنان آهسته بودند که گویی زیر آب است. “من مامانو پیدا کردم.همین الان دارم می رم ببینمش.باهام بیا.دستمو بگیر، پدربزرگ. ”

دکتر تقریبا دستی که به سمتش دراز شده بود را گرفته بود.ولی انجام چنین کاری مستلزم آن بود که وارد اشعه شود، درست همانطور که دلسوزی سوزان برای بچه ها او را به چنین کاری واداشته بود.و ضمنا،برای این کار خیلی زود بود، چراکه در همان لحظه که او به اشعه پا می گذاشت، داروی خواب آور او را نیز تحت تاثیر قرار می داد، و حتی تایم لرد ها هم تا زمان محدودی می توانند نفسشان را نگه دارند.

پشت سر سوزان،دکتر دسته ای از هیکل ها را دید که توسط اشعه معلق شده بودند.بچه ها و نگهبان هم دزدیده شده اند.من باید همه ی اون ها رو نجات بدم و یه جوری تمام این ماجرا رو همین امشب تموم کنم.

و بنابراین دکتر اشعه را دور زد،و التماس های سوزان را نادیده گرفت- گرچه آن ها داشتند دلش را می شکستند-و از یک طرف پنجره ای به سمت بام بالا رفت ؛ جایی که یک دزد روحایی در انتهای دُم اشعه ی ضد جاذبه با شمشیر بزرگی منتظر بود تا زندانی ها را با خود به کشتی بازگرداند.

دزد عظیم بود و تا کمر برهنه بود.پوستش یک وصله کاری از اعضای پیوندی و زخم بود.سر بیش از حد بزرگش کاملا تراشیده شده بود-البته به جز یک طره موی بافته شده که مستقیما روی تاج سرش و مانند یک علامت تعجب عمود شده بود.

دکتر عبوسانه فکر کرد: از هر دستی بدی از همون دستم می گیری.و دست این یارو خیلی گنده تر از دست منه!

 

 

 

 

۳

دکتر و دزد روحایی بر روی یک تخته سنگ وسیع صیقلی خاکستری با یکدیگر رو در رو شدند. باد مه را چرخاند و به شکل گرداب گونی درآورد و گویی تمام فضای وسیع آنجا با دهن دره ای به بالا جمع شد.کلاه دکتر از روی سرش ربوده شد و از روی دسته ی منظم بام ها به درون انبار ذغال سنگی سی پا پایین تر افتاد.

دکتر متوجه شد: جایی که احتمالا منم در آخر سر ازش درمیارم. ولی او هیچ چاره ی دیگری نداشت جز آنکه با این مرتیکه ی دزد درگیر شود.به هر حال،این مخلوق گروتسکی بین او و نوه اش ایستاده بود.

موجود احمق از میان دندان های گره خورده اش  گفت: “لگبی مو سفید رو می کشه ”  او احتمالا داشت خودش را با ضمیر سوم شخص ارجاع می داد، و  دکتر را با رنگ مویش، نه اینکه کاملا تصادفی به دکتر درباره ی مردی به اسم لگبی اطلاع دهد که با موسفید ها مشکلی دارد.

دکتر فریاد زد: “زندانیات رو آزاد کن.تو مجبور نیستی اینطور زندگی کنی.تو می تونی به آرامش برسی. ” و با اینکه او همیشه از هر سلاحی متنفر بود، آرزو کرد که کاش تجهیزات بیشتری از یک عصا برای دفع کردن ضرباتی که داشتند به سمتش می آمدند داشت.

لگبی فریاد زد: “من موسفید رو دوست داشت.او بامزه بود. ”  صدای غریو مانندش درون اجسام نفوذ می کرد “بیا بمیر،پیرمرد! ”

دکتر عبوسانه فکر کرد احتمال فوق العاده زیادی وجود داره که دقیقا همین کارو بکنم.ولی گذشته از احتمالات،من به سادگی نباید ببازم.گاهی تو زندگی چیزایی بیشتر از احتمالات وجود دارن!

اشعه ی ضد جاذبه ی نارنجی رنگ تپید،و استوانه ای را در میان مه لندن فروزاند.در عمق این استوانه نیمرخ ربوده شدگان نمایان بود که رویاپردازانه شناور بودند و مطمئن از این موضوع که دارند به بهشتی ساخته شده درخور خود خودشان پرواز می کنند.

ماجراجویان سر حال، در حال بالا رفتن از درخت،همگی قهرمان!

چه مدت این فانتزی آن ها را نگه می داشت تا اینکه واقعیت کشتی دزدان روحایی آشکار می گشت؟

دکتر روی برآمدگی صیقلی،محتاطانه جلو آمد و در همین حین عصایش را مانند بندباز ها بالا نگه داشت.

به محض آنکه او از پشت دودکش قدم بیرون می نهاد، نیروی کامل عناصر با ضربه ی باد و میخکوبی باران یخی او را خرد می کردند.او تلاش کرد تا روی سنگ باریک خیانتکار تعادلش را حفظ کند، و هر بار که آجر یا کاشی لقی از زیر پایش سر می خورد و روی سنگ فرش پایین خرد می شد، دکتر به یاد می آورد که در چه خطری قرار دارد.

البته فراموش کردنش هم چندان راحت نیست!

لگبی منتظرش بود.چشمانش با عطش خون می درخشید و شمشیرش الگوهای پیچیده ای را می پیمود که با هر دور کاملش،خوش بینی دکتر را زایل می کرد.

این بیگانه یک قاتل آموزش دیده ست.یک مزدور.چطور من-یک صلح گرا با یک عصا-می تونم امیدوار باشم که شکستش بدم؟

پاسخ روشن بود!

لگبی یک چابک سوار اشعه بود.تا این اندازه از روی رنگ نارنجی ضعیف و رنگ پریده ی روی چانه اش، که دکتر را به یاد (البته اگر بتوان گفت کسی می تواند به یاد آینده بیفتد) چیز بدبوی لزج تهوع آور زهرآگینی می انداخت که خانم های قرن بیست و یکم به اسم کرم ضد آفتاب روی پوستشان می مالیدند. چابک سواران اشعه در برابر داروی خواب آور درون اشعه ی ضد جاذبه ایمن بودند.ولی قرار گرفتن طولانی مدت آن ها تحت تاثیر دارو،موجب شده بود ضریب هوشیشان کمی داغان شود.

پس، به نظر می رسید لگبی قوی و سریع باشد، ولی شاید کمی کودن.

دکتر فکر کرد: پس، من از تاکتیک استفاده می کنم.

کار غیر منتظره را انجام بده!

آن ها به هم نزدیک تر شدند.اگر ظاهربینانه به موضوع نگاه کنیم،دکتر بدون شک بازنده بود.دزد روحایی لگبی در آماده ترین وضعش قرار داشت و هیکلی عضلانی و محکم داشت.دندان های لگبی طلایی بودند و سینه اش که مانند تخته سنگی بود،با خالکوبی شعار دزدان روحایی سوراخ شده بود: ما فرود نمی آییم.

دکتر متوجه شد سایه ی لگبی سوسو می زند و تغییر می کند، و متوجه شد اشعه ی ضد جاذبه داشت به سمت کشتی باز می گشت.و اگر چنین می شد،تمام امید های دکتر از دست رفته بود.حتی اگر سوزان را نجات می داد و دوباره او را می دید،دیگر او شخص متفاوتی می بود که روحیه ی فوق العاده اش شکسته شده.

او داد زد: “نه!من اجازه نمی دم”

لگبی خندید ؛ و با سرش طوری به دکتر اشاره کرد که گویی داشت به دوستی قدیمی می گفت این پیرمرد دیوانه است.بعد متوجه شد که اشعه ی نارنجی در حال بازگشت است،و فهمید بهتر است کارش را در اینجا تمام کند یا اینکه خودش را در حالی خواهد یافت که روی زمین گیر کرده است.

“شرمنده پیرمرد!الان نتونست بازی کرد.فقط با شمشیر کشت!”

لگبی به سمت دکتر شتافت و فاصله ی بینشان را با گام های بلندی پیمود.دکتر عصایش را برای محافظت مقابلش نگه داشت.ولی لگبی با محافظ نقره ای روی مچش آن را به کناری زد.

لگبی در حالی که آب دهانش را از میان لایه های دندان هایش که چون رشته کوهی ناهموار بودند به بیرون می پاشید فریاد زد: “احمق”

او شمشیرش را بالا برد و با نیرویی سهمگین به سمت سر دکتر پایین آورد.فرصتی برای زرنگ بازی درآوردن نبود.دزد روحایی مشخصا مصمم بود یکی از بزرگترین برآمدگی های پیشانی عالم را با ضربه ای سهمگین بشکافد.گرچه دکتر این را نمی دانست،ولی این نوع حرکت رزمی خاص مورد علاقه ی لگبی بود؛ و خط های خالکوبی شده روی بازویش نمایانگر تعداد روز هایی که او در زندان گذرانده بود نبودند، بلکه نشان دهنده ی تعداد سر هایی بودند که او شکافته بود.شکافتن هایی که  هر کدامشان را لااقل دو نفر از هم خدمتی هایش شاهد بودند.

همینطور که لگبی شمشیرش را می چرخاند،به ذهنش خطور کرد که حالا هیچکدام از رفقایش حاضر نیستند تا اعتبار قتل را به حساب او بگذارند، پس رویش را برگرداند تا بررسی کند آیا هیچکدام از دوربین های سیار بر روی عرشه ی کشتی روی او متمرکز هستند یا خیر، و به دوربین تصویر واضحی از صورتش را نشان دهد تا دلیلی برای منازعه های بعدی باقی نماند.

او در جهت یکی از دوربین های سیار فریاد زد: “نگاه! من مو سفیده رو کشت.مشکلی نیست! ”

وقتی لگبی شمشیر را فرود آورد، همانطور که انتظارش را داشت صدای دنگی شنید.ولی صدا به نوعی متفاوت از  صدای تولید شده تحت اثر ضربه ی جمجمه شکنی بود که اساسا منجر به دو نیم شدن سر دشمن می شد.

او نگاهش را به دکتر دوخت،و بیش از حد وصف متعجب شد وقتی که فهمید پیرمرد شمشیر او را با دستش نگه داشته.

لگبی گفت: “لگبی”.این تنها کلمه ای بود که از دهان او بیرون آمد.

لگبی شمشیر را به شدت تکان داد.ولی شمشیر در چنگال دست بیو-ترکیبی دکتر گیر کرده بود.بنابراین او دوباره به زحمت شمشیر را کشید،این بار با تمام قوا و نیروی قابل توجهش!

دکتر برای لحظه ای از زمین کنده شد.بعد پلیمر متصل کننده ی موقتی،که دست بیو-ترکیبی را به مچ دکتر متصل کرده بود و هرگز قرار نبود برای شیطنت روی پشت بام استفاده شود، به سادگی و با صدای دنگ نواری پلاستیکی جدا شد.تقلای شدید لگبی او را به جهت اشتباهی کشاند و به عقب انداخت.

دکتر به سمت انگشت های سفالی جدا شده دست برد تا او را نجات دهد، ولی لگبی دور از دسترسش بود.تنها کاری که لگبی توانست انجام دهد،پلک زدن رو به شمشیر و دست چسبیده به آن بود و به زبان آوردن آخرین کلمه ی عمر پست و خوارش!

او نالید: “قلاب” و سر خورد و از روی پشت بام چرخ زنان به تاریکی پایین  سقوط کرد.

دکتر برای از دست رفتن هر زندگی،هرچقدر هم که پست باشد،افسوس می خورد.ولی فرصتی برای عزاداری مرگ لگبی نبود.اشعه ی نارنجی حامل داشت به سمت ابرها باز پس می رفت و ظرف چندین ثانیه کاملا دور از دسترس بود.شاید از همین حالا هم چنین بود!

دکتر فکر کرد: اوه….چقدر الان دلم می خواد می تونستم ریجنریت کنم به اون یکی قد بلنده با اون پاپیون پروانه ایش !  او گاه و بیگاه رویاهایی از نسخه های آینده ی خودش می دید. اون همیشه خیلی سر حال و فرزه.فکر کنم تمام او بالا و پایین دوییدن هایی که توی راهرو ها انجام میده….انجام خواهد داد…..ممکنه روزی نسخه ی آینده ای از من انجام بده….یه مواقعی مفید هم هست!

او به سمت اشیای بی جان فریاد کشید: ” زنجیره ی احمقانه ی نفرت انگیز وقایع .یعنی آدم نباید یه انتخاب منطقی داشته باشه؟”

اگر اشیا جوابی داشتند،آن را پیش خودشان نگه داشتند.

دکتر غرولند کرد: “فکر کنم نه.پس بهتره همون انتخاب غیر منطقی رو پیش برم!”

او از روی برآمدگی یورتمه رفت به سمت نزدیک ترین دودکش.سعی می کرد به سرعت و قبل از آنکه ناخودآگاهش بفهمد نقشه ی جنون آمیزش چیست و جلویش را بگیرد بدود.او از دودکش بالا رفت،دو دیگچه ی سفالی و یک لانه ی پرنده را از داخل سوراخش بیرون آورد،و از آنجا به پایین شیرجه رفت و توسط نور در حال محو شدن اشعه ی حامل در هوا معلق شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۴

اشعه ی ضد جاذبه دکتر را به درون شکمش مکید و او تصور کرد خورده شدن باید چنین حسی داشته باشد.حقیقتا این بیش از یک فرض صرف بود.او پیش از این هم خورده شده بود، آن هم دوبار و در یک روز تعطیل و توسط یک نهنگ بلارف در دریاچه ی روندا.نهنگ فکر کرده بود خیلی بامزه می شود اگر مردم در حال استحمام را ببلعد و بعد از طریق سوراخ تنفسی پشتش به بیرون پرتابشان کند.بعدش احتمالا تمام نهنگ ها با باله هایشان روی سطح می زدند قد یکدیگر و خوب به مصائب  آن بابایی که داشت حمام می کرد می خندیدند.بابای استحمام کننده ی مذکور به طور کلی با روحیه ی خوبی با کلیت موضوع برخورد می کرد-به هر حال چه کسی دلش می خواهد با یک نهنگ بلارف بیست تنی جر و بحث کند؟

دکتر خاطرات را از ذهنش دور کرد، چون آن ها برای زمان دیگری و برای وقتی بودند که او در اشعه ی ضد جاذبه ی یک کشتی بادبانی دزدان روحایی گیر نکرده بود.

دکتر می دانست تنها دقایقی کوتاه از هشیاری کامل را  – پیش از آنکه داروی خواب آور، لالایی خوان او را به خوابی آرام فرو ببرد- در اختیار دارد.و در همین زمان بود که به نظرش رسید رویاهایی در پس سرش مشرف پریدن به درون خودآگاهش هستند.دکتر به شدت سرش را تکان داد تا بیدار بماند، و در همین حین نفسش را هم نگه داشته بود.

ناگهان او برگشته بود به گلفری، کنار خانواده اش، و همه چیز امن و امان بود.

“درسته” این را مادرش در حالی به او گفت که لبخند زده بود و  موهایش پیشانیش را پوشانده بودند. ” همینجا بمون، دکتر کوچولو.همینجا بمون و بعد می تونی درباره ی تمام جهان هایی که بهشون سفر کردی برام قصه بگی.خیلی دلم می خواد این قصه ها رو بشنوم.”

او فکر کرد: خیلی خوشگله.درست همونطور که به یاد داشتمش.

دکتر  ناسزا گفت: “ای تف بهش.من تحت اثر داروئم” او برای اینکه در حالت آماده باش باقی بماند،شروع کرد به توصیف وقایعی که داشت اطرافش رخ می داد. ”  نیم دوجین روح توی اشعه گیر افتادن.سه بچه و سه بزرگسال، اگر سوزان رو هم یه بزرگسال به حساب بیاریم، که با توجه به اینکه اون آگاهانه و عامدانه از دستور العمل های من سرپیچی کرد در این باره خیلی مطمئن نیستم.بدن های همه سالم و در حال کار کردنه.دزد ها نیاز به جوانی و قدرت دارن تا کشتیشون به کار کردن ادامه بده.من نمی تونم صورت سوزان رو ببینم، هرچند می تونم خوشحال بودنشو حس کنم.موندم که داره تو رویاهاش چی می بینه؟ ”

اشعه چیزی بیشتر از نور صرف بود.وقتی لمسش می کردی از خود نوعی مقاومت ژلاتینی نشان می داد و به شدت برای تعلیق مواد چگال شارژ شده بود.

دکتر به روایت کردن سفرشان ادامه داد: “من می دونم که ما داریم حرکت می کنیم.ولی با این حال هیچ خبری از حس حرکت کردن نیست.هیچ خبری از اصطکاک یا چیزی مثل اون نیست.صادقانه بخوام بگم،هرگز در شرایط سخت و بدشگونی مثل این، انقدر راحت نبودم. ”

شکل باریکی به سرعت از جلوی او رد شد و دکتر حتی با همین نگاه مختصر و اجمالی، می دانست که آن سوزان بود.او به همان خوبی سوزان را به جا آورد که یک بچه،صدای مادرش را به جا می آورد.

او داد زد: “سوزان!عزیز من” و هوای ارزشمند بیشتری را به هدر داد.ولی لبخند سوزان دچار هیچ تغییری نشد، و او جوابی نداد.دکتر از چهره ی حالت سوزان متوجه شد که او چقدر نسبت به جهان بیش از حد خوشبین است، و چقدر راحت و سریع در دستان دزدان روحایی متلاشی خواهد شد.او نباید اجازه ی رخ دادن چنین اتفاقی را می داد.

آن ها از میان لایه های شیرینی شکل یک ابر کومولوس پف کرده گذشتند و ستارگان در برابر دیدگانشان نمایان شدند.دومین ستاره ی سمت چپ ناگهان چشمکی زد و در حینی که سپر محافظش خاموش می شد،صدای انفجار گونه ای از خود تولید کرد، و جایی که تا پیش از این آسمان خالی بود،حالا کشتی عظیم کارخانه ای دزدان در هوا شناور بود.

اشعه آنان را به سمت بخش بارکشی از کشتی کشاند که به طور ویژه به شکل کشتی های باری بین ستاره ای با اندازه ی متوسط اصلاح شده بود.شکم کشتی از برخورد های مداوم با سیارک ها و آتش توپخانه ها پر از علامت های مختلف بود.دکتر می توانست به وضوح جای جوشکاری صفحه ی جدیدی را که اخیرا متصل شده بود ببیند.

دروازه های فضایی، پیچ خوران باز شدند و دکتر متوجه شد اشعه ی ضد جاذبه دچار اصلاح و تعدیل شده بود تا از درون خود کشتی شلیک شود ؛ کاری که اگر به دقت سنجیده نمی شد،بسیار کار خطرناکی بود، ولی به دزدان روحایی اجازه می داد قربانیانشان را مستقیما به واحد پردازش کشتی منتقل کنند.

دکتر گفت: “لوله ی ضد جاذبه از درون خود پایگاه شلیک میشه!” ولی از حالا می توانست حس کند که در نبرد برای آماده باش ماندن در حال باختن است. ” سوژه ها به داخل کشیده می شن و معمولا به خودی خود شروع می کنن به خوندن کلمه به کلمه ی سرود فوق العاده ی دست جمعی اپرای مانزورین به نام grunt the Naysayer  ”

دکتر به خودش نهیب زد: تمومش کن.هوش و حواستو نگه دار.هرچیزی که می بینی رو بگو.

“کشتی دزدان روحایی دقیقا روی همون اصولی کار می کنه اون کشتی های نفرت انگیز صید نهنگ کارخونه های اورتانیان[۷] کار می کنن. ” دکتر کرختی عجیبی را با صدایی وزوز روی دستانش حس کرد. ” به محض اینکه سوژه ها داخل کشتی دزدان روحایی بار زده می شن، توسط کامپیوتری اسکن می شن و کشتی تصمیم می گیره بهترین شیوه ی استفاده از هر کدومشون چیه؟ اکثرا به دکل های باطری ها قلاب می شن و الکتریسیته ی بدنشون از درونشون به بیرون مکیده میشه.ولی بعضی ها مستقیم برای تشریح اعضای بدنشون فرستاده میشن.دزدان روحایی شبه انسان هستند.اکثراشون اهل سیاره ی “ریگر” هستند ولی نه همشون.سیستم بدنشون شدیدا قوی و تنومنده و می تونه هرجور عضو پیوندی رو قبول کنه، حتی اعضای نژاد های دیگه-مثل زمینی ها- رو.با پیوند عضو مداوم انتظار میره یک دزد روحایی بتونه بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ سال زمینی زندگی کنه.”

دروازده ی غول پیکر خمیازه کشان باز شد و آن ها را به درون کشتارگاهی وسیع مکید.ردیف پشت ردیف گوشت بود که از قلاب های فلزی متصل به سقف آویزان شده بودند و چند دزد آنجا پوشیده در پیشبندهایی پلاستیکی ایستاده بودند و آماده بودند ورودی های جدید را با لوله های آبشان آبپاشی کنند.آن ها شمشیرهای حرارتی خمیده ای متصل به بسته های باطری روی کمربندشان پوشیده بودند تا اگر کامپیوتر قطع عضوی آنی و فوری پیشنهاد داد،سریعا دست به کار شوند.

اشعه خاموش شد و محموله اش تلپی درون چاله ی گودی افتاد.برای دکتر مسجل شد که واقعا به جز خودش و سوزان،چهار نفر دیگر هم هستند.

دکتر اندیشید: شیش نفر که نجاتشون بدم.و اون دزدا دست بالا رو دارن.

به محض آنکه آخرین قطرات درخشان اشعه ی ضد جاذبه محو شد، دزدان روحایی شلنگ هایشان را به بالا تاب دادند و آن ها را روی قربانیان اخیرشان باز کردند و با فشار وارده سوزان و دکتر و چهار نفر دیگر را به توده درهم و برهم و پیچ خورانی از  گوشت و عضله و پوست در گوشه ی چاله بدل کردند.

دزدان خندیدند.یکیشان گفت: “خیلی احمقن.نگاه!الان دوباره بهشون اسپری می زنم.”

دکتر که با فشار آب داشت به هر دو طرف کوبیده می شد،به سختی می توانست نفس بکشد.او موقتا به طور کامل کور شده بود و اگر می خواست هم نمی توانست مبارزه کند.ولی او نمی خواست مبارزه کند.وقتی دشمنت بر این باور است که بیهوش هستی،اجازه بده به این فرضش ادامه دهد تا زمانی که یک برتری تاکتیکی به دست آوری.

یا به بیانی دیگر: خودت را به مردن بزن تا آنها نزدیک شوند.

دزد دومی شلنگش را انداخت و کنسول کامپیوتری با دکمه های قرمز بزرگ را بررسی کرد.

او با سردرگمی گفت: “کشتی میگه بیب، گامب[۸]! بیب یعنی چی؟ ”

بیب یعنی چی؟ مشخصا دزدان، اعضای ابله تر خدمه شان را در طبقات پایین تر کشتی نگه می داشتند.در مورد خاص لگبی، می شد حتی گفت زیر طبقات.

گامب سر شلنگ را به قلاب مخصوصی روی کمربندش آویخت و به شتاب رفت تا صفحه نمایش کامپیوتر را بررسی کند.

او با تعجب فریاد زد: “بیب مخصوص! ما دو تا تایم لرد داریم.کامپیوتر میگه تایم لرد.مغزایی که کلی پول بابتشون می دن.مغزای گنده ی لعنتی.”

حتی مدفون زیر پشته ای از بدن ها در یک کشتارگاه، باز هم به دکتر برخورد.

واقعا هم مغزای لعنتی!

گامب چشمانش را به سمت توده ی پشته شده ی اجساد خوابیده لوچ کرد. “کدوم یکیشون؟ ”

همراهش دستور داد: “بیارشون بیرون.من شصخن میرم خودم به کاپیتان میگم و برای خودمون دو تا لیوان عرق میارم.تو تایم لردا رو  پیداشون کن. ”

دکتر تلاش کرد خود را از کلاف در هم پیچ خودشان بیرون بکشد تا در صورت درگیری فیزیکی شانسی داشته باشد.ولی او بدجور گیر افتاده بود و در پایین توده ی بدن ها به زمین دوخته شده بود و صورتش یک متر با صورت سوزان فاصله داشت.چشمان سوزان حالا باز بودند،و دکتر می توانست ببیند که هشیاری به آنان باز می گردد.دکتر فکر کرد: اون ترسیده.من نمی تونم اجازه بدم که اون اینجا بمیره!

ولی سوزان هنوز نمرده بود.دکتر هم همینطور.او زمزمه کرد: ” پدربزرگ.چه کار می تونیم بکنیم؟ ”

دکتر به آرامی گفت: “شششش” و آرزو کرد کاش می توانست کمی به او دلگرمی بدهد.ولی مشخصا قرار بود اتفاقات بدتری قبل از روبراه شدن اوضاع-که احتمالا هرگز زمانش نمی رسید- رخ دهد. “یکم بخواب!”

گامپ پرید پایین داخل گودال.چکمه هایش روی عرشه جرینگ جرینگ صدا می دادند. او پرسه زنان از کنار درهای فضایی بسته رد شد و به سمت جایی رفت که تایم لرد های با ارزش با مغز های لعنتیشان منتظرش بودند.

گامب در حین راه رفتن با صدایی که به طرزی غافلگیر کننده صدای زیر خوشآیندی بود شروع به خواندن آوازی کرد که به اندازه ی شنیدن یک سخنرانی فیزیک کوآنتوم از زبان یک موش صحرایی است غیرمنتظره بود.

عرقو بگیر و قورت بده

توی پیاله هورت بده

بند میاره اسهالتو

خوش می کنه احوالتو[۹]

دکتر فکر کرد شاید گامب این قطعه ی کلاسیک را خودش سروده است.

هورت بده؟

گامب به پشته ی بدن ها رسید و دو تا از بچه های خوابیده را به کناری هل داد؛ آن ها را کنار هم خواباند و لباس هایشان را مرتب کرد.

او گفت: “شماها قراره کاپیتانو ببینید.سر و وضعتونو مرتب نگه دارید و شاید کاپیتان راضی شد به جای تیکه تیکه کردن بدنتون، به مکیدن روحتون تو باطری راضی بشه!”

دزد به سمت پشته برگشت و به طرف سوزان خم شد.و این آخرین چیزی بود که به یاد آورد؛ چراکه دکتر با حرکتی سریع و ناگهانی به شلنگ روی کمربندش چنگ انداخته بود و شیر آن را باز کرده بود.این نقشه،نقشه ی دقیقی نبود که دکتر دوست داشت، ولی اگر او فشار آب شلنگ را به درستی تخمین زده بود، و با این فرض که کمربند دزد جدا نمی شد، نتیجه ی حاصله می بایست برای زندانیان برتری می آورد.

برتری صرفا یک راه توصیف آن شرایط بود: گامب فقط لحظه ای فرصت داشت تا بفهمد قضایا از چه قرار است و بعد شلنگ در خلاف جهت فشار آب که از آن به بیرون جاری شده بود،به عقب پرید،سپس تمام هیکل گامب را به هوا بلند کرد، خود را به حالت مارپیچ دور او پیچاند و او را چرخان به پایین راهرو  و خارج از دید فرستاد.

دکتر می دانست تنها ثانیه هایی فرصت باقیست تا تلاش آنان برای فرار بر تمام افراد روی کشتی آشکار شود.آن ها احتمالا همین حالا تحت نظارت تصویری از دوربین ها بودند.

او از زیر انسان های خوابیده به بیرون خزید و به سمت سوزان چرخید.

دکتر در حالی که چشمان سوزان را پاک می کرد گفت: “عزیز من!تو صدمه دیدی؟ ”

او گفت: “نه” ولی شدیدا ترسیده بود.دکتر به وضوح می توانست دریابد که بر او چه گذشته است و در همین حین،سوزان متحیرانه به گوشت های متصل به قلاب ها که از سقف آویخته بودند خیره شده بود.

دکتر گفت: “سوزان!به من گوش کن!” و صورت او را میان دستانش گرفت-خب،یک دست و یک پنجه! “من می تونم هممونو از اینجا خارج کنم.ولی تو باید به من کمک کنی.متوجهی؟”

سوزان سر تکان داد: “البته پدر بزرگ.من می تونم کمک کنم!”

“دختر خودمی! بقیه رو به طرف مرکز دروازه های فضایی بکش.داخل دایره!”

“داخل دایره”

“هرچه سریع تر سوزان.ما فقط چند لحظه تا قبل از رسیدن نیروهای کمکی فرصت داریم.”

سوزان به انجام وظیفه ی کشیدن بقیه ی اسیران به درون دایره مشغول شد.آن ها روی عرشه ی صیقلی به راحتی سر می خوردند.حتی بزرگسالی که ملبّس به یونیفرمی نظامی بود.

پالتوی خیس دکتر به او چنین حسی می داد که گویا یک خرس پوشیده است.بنابراین آن را درآورد و با شتاب از پله ها به سمت کنسول کامپیوتر بالا رفت.کنترل ها روی زبان ریگری تنظیم شده بودند، که دکتر به خوبی آن را می فهمید.ولی او آن را به زبان انگلیسی زمینی تغییر داد و تمام گزینه های دیگر را قفل کرد، که شاید به او یکی دو ثانیه ی دیگر که به آن نیاز داشتند را می داد.

دکتر همیشه یکی از آن تایپر های تک انگشتی بود.بنابراین کار کردن با یک پنجه، چندان او را عقب نینداخت.او یک جستجوی مجرایی برای اسرا به راه انداخت و هیچ اسیر دیگری به جز گروه خودشان نیافت.ترتیب ربوده شدگان دیروز قبلا داده شده بود؛ که موجب شد دکتر نسبت به اقدامی که می خواست انجام دهد احساس خیلی بهتری داشته باشد.

او با زیرکی توانست کدهای امنیتی اصلی کشتی دزدان روحایی را گیر بیاورد و به سرعت پارامتر های اشعه ی ضد جاذبه و کنترل های در ها را ریسیت کرد.به محض آنکه کامپیوتر دستور های اساسی دکتر را پذیرفت، او چنان رمز پیچیده ای روی آن گذاشت که ده سال زمان یا یک معجزه نیاز بود تا این کامپیوتر بتواند هر دستوری پیچیده تر از اجرای یک بازی تک نفره را انجام دهد.

دزدان ده سال زمان نداشتند، و جهان هم مشخصا به آن ها معجزه ای بدهکار نبود.

سوزان موفق شده بود زندانی ها را در دایره ی مرکز درهای بارگیر گرد هم آورد.سرباز در تلاش بود روی دو پایش بایستد و کوچکترین بچه،یک پسر، به طرز شدیدی ناخوش به نظر می رسید.دکتر او را به طرزی کج در بغل گرفت و جیغ و داد های معترضانه اش را نادیده گرفت.

او گفت: “سریع.همه با هم.شما باید دستاتون رو روی من بذارید!”

انگار با یک مشت میمون حرف زده بود!این انسان ها در حال انتقال از بهشت به جهنم بودند.اگر خیلی خوش شانس بودند، شاید ذهنشان بهبود میافت. ولی در حال حاضر تنها کاری که می توانستند بکنند نفس کشیدن بود.

فقط سوزان بود که عقلش هنوز سر جایش بود.او دکتر را با یک دست چسبید،و با دیگری سرباز را.و یک دختر و پسر که می توانستند دوقلو باشند را بین زانوهایش جمع کرد.دکتر گفت: “دختر خوب” و پسر مریض را روی شانه هایش بالا برد. “دختر خودمی” حالا همه به هم متصل بودند.همچون یک مدار!

“هر اتفاقی که افتاد،مدار رو قطع نکن.! ”

سوزان سری تکان داد و پدربزرگش را محکم تر از قبل بغل گرفت: “من ولتون نمی کنم.”

دکتر گفت: “می دونم نمی کنی!”

ثانیه ها گذشتند و دکتر شروع کرد به رو ترش کردن بابت اینکه زمان بیش از حد زیادی را روی زمان سنج کامپیوتر تنظیم کرده بود.دزدان ممکن بود هر لحظه بالای سر آن ها سر برسند.در واقع پژواک همهمه ی نزدیک شونده ای از پایین راهرو چنین پیشنهاد می داد که آن لحظه سر رسیده.

یک دوجین یا بیشتر دزد روحایی از سر و کول هم بالا می رفتند تا به محل بارگیری برسند،و تفنگ هایشان را روی دکتر و دوستان اسیرش نشانه رفتند.ولی شلیک نکردند.چرا شلیک کنند؟ این زندانی ها حاصل یک شب کاریشان بودند.اینطور که به نظر می رسید آن ها توانسته بودند گامب را غافلگیر کنند.ولی یک کک در تنبان هم می توانست گامب را غافلگیر کند؛ او واقعا احمق بود.و حالا زندانیان چه کار می توانستند بکنند؟آن ها تعدادشان کمتر بود،محاصره شده بودند و غیر مسلح بودند.آن ها هیچ کاری نمی توانستند بکنند جز پذیرش سرنوشتشان.

کاپیتان با ضربه ی آرنجش راهش را به سمت جلوی دسته باز کرد.او فرد پرابهت و ترسناکی بود.سه متر قد داشت و صورتی صاف و خاکستری و فلس دار،چشمانی عمیق و درخشان داشت و زخمی بلند که صورتش را به طور عمودی به دو نیم تقسیم کرده بود.

او غرید: “تایم لرد!” و چنین به نظر رسید که انگار کسی به یک کرگدن حرف زدن یاد داده: “تایم لرد کجاست؟”

دکتر گفت: “من اینجام!” و با زیرچشمی نگاه انداختن و لمس کردن بررسی کرد که هنوز گروه زمینی ها به او متصل باشند.

خنده ی کاپیتان برای فردی به آن بزرگی به طرزی غیر طبیعی منظم بود!

او گفت: “دکتر تویی؟” و زخم روی صورتش را لمس کرد. ” تو نباید برمی گشتی!”

دکتر متوجه شد کاپیتان دستی چروکیده را به ریسمانی دور گردنش به جای گردنبند پوشیده بود.

اون دست منه، شیطان!

دکتر گفت: “من کار نا تمامی داشتم!” و شروع به شمارش معکوس از پنج در سرش کرد.

کاپیتان گفت: “هردومون کارهای ناتمومی داریم!”

دکتر معمولا و به طور کلی علاقه ای به رجز خوانی و جملات تک خطی نیش دار نداشت.ولی این کاپیتان شخص پست و فاسدی بود، پس دکتر مانند خودش با او رفتار کرد.

“کار ما حالا تموم شده!” دکتر این را گفت و در های فضایی زیر آنان باز شدند و دکتر و گروهش را از سه هزار متری بالای درخشش چراغ های گازی لندن، به درون سیاهی شب انداختند.

کاپیتان نا امید شده بود که خودش شخصا نخواهد توانست اعضای بدن دکتر را درو کند.ولی این حقیقت اجتناب ناپذیر که تایم لرد ظرف چندین ثانیه خواهد مرد او را به نوعی سر ذوق آورد.فقط یک چیز کوچک بود که ذهن او را مشغول خودش کرده بود: اگر دکتر درهای فضایی را تنظیم کرده بود که باز شوند،با چه سیستم های دیگری غیر از آن در کامپیوتر ور رفته بود؟

او به سمت نزدیک ترین کامپیوتر شتافت و با متن نا آشنای پیچیده ای روبرو شد که در دوایر بی انتهایی می چرخید.

او غرید: “دکتر؟چه کار کردی؟ ”

انگار در پاسخ به سوالش، استوانه ی ضد جاذبه ای از یکی از توپ های گرد و کوچک به میان درهای فضایی در حال بسته شدن شلیک شد.فقط یک شلیک کوچک که درست پیش از آنکه درها با صدای تلقی بسته شوند،توانست از میان آن ها عبور کند و به بیرون برود.

کاپیتان فکر کرد: شانس آوردم! او فکر نکرد که شانس آوردیم! چراکه او کاپیتان ظالم و خودخواهی بود که حاضر بود تمام خدمه اش را به یک مزرعه ی اجساد بفروشد تا فقط برای خودش یک دقیقه زندگی اضافه بخرد.

چونکه اگر استوانه ی ضد جاذبه وقتی درها کاملا بسته بودند شلیک می شد، کار تمام کشتی به پایان می رسید!

مجددا، انگار که کامپیوتر می توانست ذهن او را بخواند، تمام جرقه های انرژی را در استوانه ای متمرکز کرد و آن را مستقیما روی درهای مهر و موم شده ی فضایی تخلیه کرد.

 

 

دکتر و گروهش به زمین نزدیک می شدند.گرچه، در واقع به نظر می رسید لندن به سمت آن ها می شتابد تا آنان را ملاقات کند.در حال حاضر هیچ جایی برای فکر کردن در زندگیشان نبود.زندگی برای آنان به ابتدایی ترین نیاز تقلیل یافته بود: بقا؛ و اگر آن ها امشب نجات می یافتند، هر کدامشان، زندگیشان هرگز مثل سابق نمی شد.آن ها مستقیما در دهان شیر رفته بودند و زنده بازگشته بودند تا داستان را تعریف کنند.فقط دکتر بود که بخشی از قوای ذهنیش را هنوز نگه داشته بود، چراکه تجربه ی نزدیک به مرگ به نوعی برای او تبدیل به یک تخصص شده بود.

آن ها، در حالی که از ترس مرگ به هم چسبیده بودند و بدن هایشان در هم آمیخته بود، به سمت زمین سفت سقوط می کردند. به نوعی و در میان آن حلقه ی در هم آمیخته، دکتر و سوزان چهره به چهره شدند.دکتر تلاش کرد لبخند بزند،ولی باد به میان لبانش وزید و گونه هایش را باد کرد.

من حتی نمی تونم برای نوه ی زیبام لبخند بزنم!

و او آمدنش را از گوشه ی چشمش دید: شکوفه ای نارنجی در آسمان بالای سرشان.

او اندیشید: فیزیک،لطفا حالا منو نا امید نکن! و بعد: فیزیک نمی تونه کسی رو نا امید کنه.ولی محاسبات من می تونن کاستی هایی داشته باشن.

شکوفه گل داد و تبدیل به یک توپ شد؛ که با دقت خطاناپذیری به سمت آنان شلیک شد و پشت سرش ردی از جرقه ی جادویی پری ها را به جای گذاشت!

دکتر همه را تنگ خودش در آغوش کشید!

زندگی یا مرگ؟این لحظه تصمیم گیرنده ست!

تپش ضد جاذبه گروه کوچک را در بر گرفت و سرعتشان را در چندین مرحله پرش و رانش تکان دهنده کم کرد.

دکتر خود را در حالی یافت که به پشت شناور بود و داشت به کشتی دزدان روحایی که در یک طرف توده ابری کج شده بود نگاه می کرد.هشت طبقه فلز پیچ خورده!

او به خودش گفت: اونا  لیاقتشون همین بود.من زندگی بچه های زیادی را نجات دادم و انتقام بچه های بیشتری را گرفتم!

با این حال او وقتی که پرتوی ضد جاذبه ای که در کامپیوتر دستوراتش را وارد کرده بود،شلیک شد و کشتی را از درون خورد و ساختار اتمی آن را به هم ریخت تا اینکه مولکول هایش منحل شدند و با هوا یکی شدند، رویش را برگرداند.

سوزان او را محکم بغل کرد و روی شانه هایش گریست.

آن ها نجات خواهند یافت.

حال همه خوب خواهد شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

۵

آلدریج کمی شگفت زده شده بود.

“دکتر خدمه ی کامل یه کشتی دزدان روحایی رو شکست داد؟اونم دست تنها؟ البته بابت اصطلاحم عذر می خوام! ”

سوزان با ناخنش به چیزی روی میز کار آلدریج که شدیدا شبیه یک تاردیس مینیاتوری بود تلنگر زد.

“بله.پدربزرگم به حسابشون رسید!اون اشعه ی ضد جاذبه ی کشتی رو روی دی ان ای خودش کدگذاری کرد که اشعه بعد از شلیک روی اون و در نتیجه روی ما قفل بشه.واقعا نبوغ آمیز بود!”

آلدریج تاردیس کوچک را از جلوی انگشتان سوزان برداشت:

“این تو یه اختا-کوسه ی خیلی گنده هست که فکر کنم خیلی خوشش نیاد با انگشتت به جعبه ش تلنگر بزنی!”

“اختا-کوسه؟واقعا؟”

“همون که گفتی! لطفا انقدر به همه چیز دست نزن.”

سوزان در حینی داشت با آلدریج وقت می گذراند که هر دو منتظر بودند دکتر که عمل جراحیش به تازگی تمام شده بود، از خواب بیدار شود.

“پس ما بچه ها رو برگردوندیم خونه شون و سرباز رو هم گذاشتیم دم درشون نگهبانی بده.با کمی شانس،اونا فکر خواهند کرد که کل حادثه یه رویا بوده”

آلدریج گفت: “نفرین شکسته شده.من نمی دونم چرا خانواده شون خیلی عادی جابجا نشدن؟تو لندن اونجوریا هم قحطی خونه نیست.به خصوص واسه پولدارا.”

سوزان شروع کرد به پوشیدن حلقه هایی از یک سینی به دستش و در نهایت موفق شد سی حلقه را بر دستانش جا دهد. “بهم بگید،آقای آلدریج.چطور اون حقه رو با خارهای روی ریشتون انجام می دید؟ ”

ریش های آلدریج سیخ شدند؛ همانطور که معمولا وقتی نظری درباره ی ریش هایش بیان می شد،چنین می شدند.

حقه ی ریش چیزی نیست جز نظم و دقت.تمام چیزی که نیاز داری تمرینه و نوشیدن شبی یک لیوان سم رقیق.حالا میشه اون حلقه ها رو برگردونی به سینی؟خیر سرم من اینجا دارم کار و کاسبی می کنم.اسباب بازی فروشی نیست که!”

صدای ناله ای از اتاق پشتی برخاست که به دنبالش سلسله صدایی از سرفه های بلند آمد.

صدای دکتر گفت: “اون کجاست؟سوزان؟”

سوزان به سرعت حلقه ها را در آورد و آن ها را به سینی بازگرداند.

“پدربزرگه.بیدار شده!”

سوزان به شتاب رفت به پشت پرده تا دکتر را که روی یک تخت تاشوی نظامی نشسته بود و دورش را تجهیزات پیشرفته ای گرفته بود که به شکل وسایل معمولی لندن ویکتوریایی استتار یافته بودند؛ پیدا کند.

آلدریج یک بار در تلاش برای منع کردن سوزان از لمس کردن چیز ها به او گفته بود: یه بار یکی خواست از یه چیزی که فکر می کرد کمده استفاده کنه، و نتیجه ش این شد که دو قلنبه ی باسنش به هم بخیه شدن”

سوزان گفت: “من اینجام، پدر بزرگ.همه چیز خوبه!”

اضطراب دکتر چنان ناپدید شد که گویی توسط تندبادی دور شده بود.

“خوبه فرزند.خوبه!وقتی بیهوش بودم چنان خواب هایی دیدم!چنان کابوس هایی! حالا که تو رو کنارم دارم به سختی یادم میاد که کابوسا چی بودن؟ ”

آلدریج از پشت پرده پدیدار شد: “چه شاعرانه.چه پر  شور.همین کافیه که یه جراح پیرو به گریه بندازه! ”

دکتر چهره در هم کشید: “تصور می کنم پیوند عضو با موفقیت انجام شد.درسته آلدریج؟ ”

آلدریج گفت: “اگه دسته رو باز ندی یه دزدی چیزی واسه ت قطع کنه، از خودت بیشتر عمر می کنه”

دکتر دست چپش را بالا آورد و آن را از نزدیک مورد بررسی قرار داد.تنها اثر جراحی،یک خط صورتی ضخیم دور مچش بود.

آلدریج گفت: “یه مدتی زیاد باهاش کار نکن.تو تقریبا دو بار ریجنریت کردی!”

دکتر گفت: “هممم” و بعد : “همممممم”

آلدریج با آرنجش به سوزان سقلمه ای زد: “این مرحله ی همممممم رو وقتی می گذرونه که داره دنبال ایراد می گرده، ولی نمی تونه چیزی پیدا کنه.”

دکتر نشست.بعد ایستاد، و دست را به سمت سوزان نگه داشت تا بازرسیش کند.

“بهم بگو،نوه ی عزیزم.تو چه فکری می کنی؟ ”

سوزان کف دست را نیشگونی گرفت و انگشت ها را یکی یکی کشید

او گفت:” راستشو بخوای، پدر بزرگ؛ یکمی برای من بزرگه! ”

 

موخره

در آن شب تلخی که دکتر روی پشت بام مشرف به هاید پارک با لگبی مبارزه کرد، مردی به تنهایی در کنسینگتون گاردنز نشسته بود.او صورتی محزون با پیشانی بلند و چشمانی  بزرگ و  مهربان داشت.

او نویسنده ای تجاری بود، که به موفقیت های کوچکی در زمینه ی تئاتر دست یافته بود، ولی هنوز نتوانسته بود جرقه های ایده ای جادویی را بیابد که او را به شان و مقامی هم رده ی دوستش، سر آرتور کانن دویل[۱۰]  ارتقا دهد.

نویسنده ی جوان دستی به سبیلش کشید؛ تیکی عصبی، و به ستارگان برای الهام گیری خیره شد.چیزی که او دید در چشم به هم زدنی بسیار کوتاه ناپدید شد و او اغلب در شگفت بود که آیا واقعا آن را دیده بود یا اینکه تخیلاتش آن را برایش سرشته بودند تا او را در جاده ی جاودانگی ادبی قرار دهند.

چیزی که او دید این بود:

کودکانی پوشیده در غبار ستارگان درون تاریکی شب پرواز می کردند.

دو نفر داشتند روی پشت بامی مبارزه می کردند.

یکیشان به نظر دزدی دریایی می رسید و دیگری قلابی به جای دستش داشت!

 

نویسنده شاید به مدت نیم ساعتی حیرت زده همانجا نشست تا اینکه سرما از طریق صندلی به درون شلوارش رخنه کرد.بعد او چند تکه کاغذ از جیبش بیرون آورد، سر مدادش را جوید، و شروع به نوشتن کرد.[۱۱]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[۱] نژاد دکتر

[۲] حرکتی که دکتر اول مکررا تکرار می کرد.

[۳] ترمیم بدن تایم لرد ها.هر تایم لرد،در پایان یک زنجیره ی زندگیش،بدنش را بازسازی می کند و با چهره،شخصیت و بدنی جدید به زندگی باز می گردد.ولی به هر حال،همان تایم لرد قبلیست.

[۴] Clumsy  به معنای بدترکیب

[۵] کوتوله های سفید برفی

[۶] Soul pirate ترکیب روح با دزد دریایی

[۷] Orhanian

[۸] Gomb

[۹] Gong,gong-swaloow it down-she cures constipation-she upturns your frown

[۱۰] نویسنده ی داستان های شرلوک هولمز

[۱۱] در صورتی که متوجه رفرنس نشدید،به وضوح مشخص هست که منظور،نحوه ی خلق شدن داستان های پیترپن توسط جی.ام.باری هست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو

اشتراک در خبرنامه

همیشه از طریق ایمیل از آخرین اخبار دکترهویی و مطالب هووین مطلع شوید.

به 3 مشترک دیگر بپیوندید

رفتن به نوارابزار