داستان “خاموشی” از هالی بلک

12

دکتر هو: خاموشی

نویسنده: هالی بلک

مترجم: فرنوش فدایی

از مجموعه ی آنتولوژی “۱۲ داستان، ۱۲ دکتر”

دانلود فایل پی دی اف 


بخش اول:

فضا بقدری تاریکه که نگاه کردن به بیرون، ذهن رو آشفته می کنه. هر چی بیشتر به وسعتش، ستاره های سرگردان و کهکشان های چرخان خیره بشی، بیشتر متوجه میشی که کلماتی مثل تاریک، سیاه و نامتناهی، مبهمند. سایه های متحرک زیادی آنجا هستند که من رو وحشت زده می کنند.

برای همینه که چراغ رو روشن نگه میدارم.

می دونم که احمقانه ست. چندین سال از فضاهای محصور دوران کودکیم، محل نگهداری در تحقیقات کلونی کلابریا[۱]، فاصله دارم. ولی در تاریکی، همیشه احتمال نزدیک شدن چیزهایی هست: چیزای ماسک دار، با دست های سرد و چنگال های تیز. چیز های پنهان زننده که نمی تونم ببینمشون. اخیرا، حتی رویاهام پر از هیولاها شدند.

برای همین دوست دارم تنها سفر کنم. اینجا، توی سفینه ی خودم، می تونم با دنبال کردن گرمای بدن، بفهمم خودم تنها کسیم که روی عرشه هستم. می تونم همه چیز رو به اندازه ای که دوست دارم، روشن نگه دارم. می تونم محموله ی بارم رو درست از همینجا، اتاق کنسول، نگاه کنم – در حال حاضر خالیه و منتظر بار دانه های قهوه ی برشته شده از ایستگاه قهوه برشته کنی بین کهکشانی[۲] ست (یا ICRS، که با گذشت زمان، آیکاروس تلفط شد.) – ولی احتیاط ها اهمیتی ندارند، من هنوز از بالای شونه م حواسم به پشت سرم هست. قلبم توی سینه م سنگینی می کنه. پوستم سرد، مرطوب، موج دار، خاردار و چندشه. خدارو شکر کم پیش میاد که سفینه م رو ترک کنم.

بعد از ترک کردن کلابریا، جاهای زیادی زندگی کردم. حتی یه قرار داد با شرکت حفاری گالاترون بستم. همیشه بزرگتر از سنم به نظر می رسیدم، برای همین ازم نخواستن که قرارداد رو امضا کنم، هرچند مطمئن نبودم که خیلی هم قانونی باشه. سه سال تمام براشون کار کردم، غربال کردن ماسه ی قرمز و نفس کشیدن در هوای سمی، ولی در نهایت اونقدر پول ذخیره کردم که یک سفینه ی دسته دوم خریدم. پایان دورانم در معدن بود که ترس ها شروع شدند. یک ریزش رخ داد و من زیر زمین گیر افتادم. بدون هوا. گرمای باور نکردنی. در تاریکی، وحشت درون من رشد می کرد.

ابتدا، نگران بودم که در یک سفینه بودن، شبیه گیر افتادن در اعماق زمین، یا زندانی شدن در یکی از قفس های مرکز نگهداری بود، ولی در عوض بیشتر احساس آزادی می داد. خودم تعمیرش کردم، از روی یه کتاب بزرگ قدیمی به خودم آموزش دادم. حالا سفینه م اونقدری خوب کار می کنه که یه محموله ی ثابت قهوه – اولین محموله م – رو جا بجا کنم.

مسیرم بین ICRS و سیاره ی کافی شاپ ها پر تقلاست. وقتم رو صرف تماشا کردن هولووید ها، اسپری کردن مه تخیلی به خودم، رد و بدل کردن پیام با ۷۸۳۴۲ و ۷۸۳۴۶ از گلخانه، (اخیرا، ۷۸۳۴۲ ساعت های زیادی رو صرف شکایت کردن می کنه. چون دومین شاخکش بلاخره در اومده و از اون موقع، پسر ها بیشتر به او توجه می کنند.) و دوری کردن از خواب. باید خسته کننده باشه، شنا کردن از بین همون دریای قدیمی از ستاره ها در همون سفینه ی قدیمی، خفه کردن سوزش در پاشنه ی پاهایم.

فرار از گذشته سخت است. باید سریع تر از چیزی که سفینه م می تونه تحمل کنه، بود.

موقع ور رفتن با کنترل ها، می تونم روی سطح براقش، انعکاس چهرمو ببینم – پوست لکه دار خاکستریم و زبان شاخ دارم که هوای اطرافم رو بدون اینکه نصف مواقع خودمم متوجه بشم که داره این کارو می کنه، مزه می کنه. چشمام سرخ شدن. بنظر میاد که به یه کم خواب نیاز داشته باشم.

چیزی که واقعا نیاز دارم، قهوه ی بیشتره.

ایستگاه بین کهکشانی قهوه در مدار سیاره ی کلوریس[۳] قرار داره، که آب و هوای مناسبی برای رشد دانه های قهوه ی سوپر کافئین داره و همین اونارو معروف کرده. مردم میگن ICRS بیشتر از هر جای دیگه در جهان، کافئینی شده ست. فقط نفس کشیدن هواش، مرده رو زنده می کنه، باعث روییدن مو در چشم ها و شارژ شدن دوباره ی باتری های خالی شده می شود.

اونجا رو دوست دارم. در واقع، بطور عجیبی وقتی در ایستگاه هستم، کمتر احساس منقبض شدن می کنم، هرچند ممکنه من تنها کسی باشم که این حس رو داره. کافئین من رو آروم می کنه. نگران اینم که معتاد شده باشم، ولی شاید این خطر کاری مثل کار من باشه.

زمانی که متوقف میشم، کورنومترم میگه یه کم از برنامه ریزیم جلوترم. بیرون میرم و در مدتی که روبات ها، باربندم رو با کیسه های دونه ای که مثل چوب ماهون برق می زنن و با روغن چسبنده شده بودن، پر می کردن، برای یه وینووچی[۴] تیغ دار، پای چندتایی فرم رسمی اثر انگشت میزنم. حتی با وجود هواگیر، می تونم بوی چیزایی که اون پشت هستن رو حس کنم. این همیشه یه امتیازه.

وینووچی یه چیزی بهم گفت، و وقتی برگشتم که جوابشو بدم، یه قدم عقب رفت. حدس میزنم وقتی ندونید چقد جوونم، کمی ترسناک بنظر میام: بزرگ، کمی قوز کرده و بیش از حد خجالتی برای وقتایی که باید لبخند بزنم. طوری که من بزرگ شدم، نمی دونم چطوری با مردم حرف بزنم یا طوری رفتار کنم که راحت باشن. دفترچه اطلاعات رو امضا می کنم، به سفینه م برمی گردم، شامم رو از پاکت بیرون میارمو میخورم و برای رفتن به تخت خواب آماده میشم. به سقف بالای تختم زل میزنم. این فکر لذت بخش رو دارم که فردا صبح، قبل از رفتنم، میرم و یه فنجون قهوه می گیرم – قهوه ی واقعی. لب سوز و دم شده در ایستگاه توسط باریستاهایی که از کارشون سر در میارن، نه اینکه توی قهوه ساز قدیمی و زنگ زده ی سفینه ی من دم شده باشه.

از فکرش هم دهنم آب میوفته.

خوابیدن رو دوست ندارم چون مهم نیست چقدر اتاق روشن باشه، همین که چشمام رو می بندم، در تاریکی فرو میرم.

رویاهام رو دوست ندارم. همینطوری که دراز کشیدم، آرزو می کنم کاش می تونستم بزنم بیرون و یه قهوه ی سریع بگیرم. ولی فروشگاه بسته خواهد بود. شاید بتونم کمی دونه ی الکی پیدا کنم؟ نه، به خودم میگم، افکارم رو روی اینکه چطور ۷۸۳۴۲ و همینطور ۷۸۳۴۶ تحت تاثیر قرار می گیرن وقتی ببینن به اندازه ی کافی ذخیره کردم که یه جایی برای خودمون، توی یه منظومه ی ستاره ای بهتر داشته باشیم، متمرکز می کنم. هممون با هم زندگی خواهیم کرد و دیگه نیاز نیست من بیشتر از این، از چیزی بترسم، چون اونا همیشه مواظب من خواهند بود.

وقتی بیدار میشم، چراغا خاموشن و قلبم محکم میزنه. برای مدت طولانی ای فکر می کنم همچنان در کابوس قدیمی همیشگیم هستم، غوطه ور در تاریکی، در حال خزیدن. کورمال کورمال به سمت صفحه ی کامپیوتر روی دیوار میرم. خوشبختانه، اتاق روشنتر میشه. مدام پلک میزنم. احتمالا موقع خواب، چراغ رو خاموش کردم. خیس از عرق، به سمت دوش الکتریکی، تلو تلو میخورم، آب گرم رو تا جایی که بشه باز می کنم و اجازه میدم کثیفی شب و عرق رو از روی پوستم بسوزونه و پاک کنه.

یه افسانه هست که میگه، نوشیدن قهوه ی کافی در ایستگاه قهوه برشته کنی بین کهکشانی، باعث میشه یه نفر حداقل تا یه هفته بیدار بمونه. در این لحظه، از این فکر خوشم میاد.

لباس می پوشم و از راهروها رد میشم و به سمت کافی شاپ کوچک میرم. اونجا رو کوچک و به هم ریخته نگه داشتن و فقط ساعت های محدودی از شبانه روز بازه چون نمی خوان برای کارگرهای رهگذر – مثل من – چیزای خوب رو مصرف کنن. اونجا با کارگرای داخل ایستگاه پر شده و در کنار آن ها مسافرانی هستند که بقدری نیاز به قهوه در آن ها قویه که اینجا متوقف بشن. پشت بار، کنار حباب ساز، ماشین های بخار، یک باریستا با پوست بنفش و شش دست ایستاده. اون سریع تر از اونکه من بتونم حرکاتشو دنبال کنم، اسپرسو درست می کند و شیر رو کف می ده.

اطراف اتاق رو نگاهی میندازم، یک گرسک[۵] کوچک اندام می بینم که از یک تریلِپتیل[۶] شنل پوش، پول قرض می کنه. فکر می کنم قبلا اونارو در ایستگاه دیدم. یک ماهی بادی با چشم بند، در گوشه ای تاریک ایستاده و فروشگاه رو با چهره ای شیطانی نگاه می کند. روی یه میز، گروهی از کارگرها با لباس سر همی کار، با یکدیگر می خندند. روی میز دیگه ای، یک سرباز با افسردگی به لیوانش خیره شده.

صف کوتاهه: من پشت ایستادم، کنار پیشخوان خانمی که یونیفرم نظامی پوشیده ایستاده . بین ما یک مرد ریزه میزه با کت آبی با خط های قرمز ایستاده. برگشت که با چشم های گود رفته و خاکستریش به من نگاه کنه، بعد ابرو های تاثیر گذار نقره ایش رو در هم گره میزنه: “دارم قهوه می خرم. برای یه دختر.”

جواب دادم ” آه، عالیه.” و در عجب بودم که شاید دومین شاخک اون دختر هم در اومده. حتما یه چیزی مثل همینه.

او ادامه داد ” فکر می کنه اومدم فقط یه قهوه ی زمینی از قرن بیست و یکم بخرم. غافلگیر کننده نیست؟ بلاخره معلوم شد من از اون مدلای جذابشم. منظورم اینه که، به خوبی قهوه ی فوق العاده ای که الیزابت پپسیس درست می کنه نیست، قطعا، یا مثل چیزای محشری که بنتن[۷] قبلا درست می کرد – اسم کوچیکش چی بود؟ اُه، آره! گروهبان. گروهبان بنتون. می گفت یه کاری با دمای آب می کرد. ولی بازم خوب بود. کلارا یه کم از دست من ناراحته، ولی همین که از این بچشه، حالو هواش عوض میشه. شایدم نشه، ولی حداقل قهوه گیرش اومده.”

تکرار می کنم “کلارا؟”

او یه عالمه اسم میگه، ولی بنظر میرسه این از همشون مهم تر باشه.

سرش رو تکون می ده “اون غیر ممکنه.”

بدون فکر می گم “تو آشنا بنظر میای.”

مردی که من رو به یادش میندازه، چهره ای کاملا متفاوت داشت، ولی به همین روش سرگیجه آور و سریع حرف میزد. کمتر از نصف حرفای اون مرد رو متوجه شدم، ولی اون زندگی من رو نجات داد، برای همین تصمیم گرفتم به هر کس که حتی ذره ای شبیه او باشه، توجه نشون بدم.

اخم مرد عمیق تر شد. ابروهایش کارهایی می کنند که حتی نمی دونستم ابروها می تونن همچین کارهایی بکنند.

“همچین چیزی رو زیاد نمی شنوم.”

“اسمش دکتر بود و من رو نجات…”

حرفم رو قطع کرد “آآآآه، درسته. من تو رو یاد خودم میندازم. آه، خب، این بیشتر عقلانیه.”

“چی؟”

در همین لحظه، یه مرد در لباس خاکستری، به پشت سر من در صف اضافه شد. او نیمه ی پایینی صورتش را با ماسک پوشانده – از همان ماسک های کاغذی سفید که دانشمندا در محل نگهداری می زدن. با وجود اینکه من فقط می تونم چشماش رو ببینم، او بطرز زشت و ناراحت کننده ای آشناست. ممکنه واقعا یه دانشمند باشه؟

مرد با چشم های ابرویی گفت “من دکترم. شرط می بندم که دوره ی خوشی با هم داشتیم، نه؟”

نمی دونم چطوری باید به این حرفش جواب بدم، چون اصلا عقلانی به نظر نمیرسه. اگر او واقعا دکتر هست، پس باید یادش بیاد که به کلابریا اومد، باید شباهت مرد ماسک دار پشت سر من رو با دانشمندای اونجا فهمیده باشه. دهنم رو برای پرسیدن سوالم باز می کنم که قهوه آسیاب کن با لرزشی متوقف میشه. تیغه هاش در نبود دانه های قهوه، به یکدیگر می خورند و از برخورد آهن ها با یکدیگر صدای غرشی بلند میشه.

کلمات حیرت آوری از دهان باریستا بلند میشه. حتی خودش هم حیرت زده شد که باید همچین چیزی گفت “دیگه قهوه نیست.”

دانه ها بطور خودکار، از ریختن در دستگاه، متوقف شده بودند. در یک ایستگاه قهوه سازی بین ستاره ای، این بدترین اتفاقیه که می تونست بیوفته.

بعد روشنایی رفت.

برای من، این حتی بدتره.

همه در اطراف من شروع می کنند به جیغ زدن. وحشت آشنایی رو حس می کنم، بقدری شدید که حتی نمی تونم فرا تر از اون فکر کنم. می خوام بدوم، ولی همزمان، احساس سرما و گرما می کنم و نمی تونم پاهام رو کنترل کنم. لحظه ای که فکر می کنم شاید بتونم حرکت کنم، روشنایی برمی گرده. به نفس نفس میفتم.

مرد ماسک دار، غیبش زده، ولی روی زمین، زن سربازی که جلوتر از دکتر در صف بود، افتاده.

یه فنجان همچنان تو دستشه، و محتویات ارزشمندش، روی سرامیک های قهوه ای زمین، جاری شده است. کف قهوه ی تازه زده شده اش، آنطور که در افسانه ها گفته شده، نتونست اون رو به زندگی برگردونه.

اون مرده.

این اولین جسدی نیست که من می بینم، ولی بعد از معدن، اولین است. یه جورایی امیدوار بودم که دیگه هیچ وقت همچین چیزی رو نبینم.

بخش دوم:

فقط همان جا ایستادم، نامطمئن از اینکه چه باید بکنم. ترسیدم – همه ترسیدن- ولی حداقل، برای اولین بار بعد از ماه ها، من تنها کسی نیستم که ترسیده.

باریستای بنفش، با سه تا از شش دستش، دهنش رو پوشونده و وحشت زده، به جسد خیره شده است.

“آخرین فنجون قهوه!”

گراسک این رو فریاد زد و خودش رو کف زمین انداخت تا آخرین قطره های قهوه را لیس بزند. قهوه بلاهای مختلفی بر سر موجودات مختلف میاره. برای بیشتر ماها، ما رو از خواب بیدار می کنه، هوشیار تر می کنه، بهمون تمرکز میده. هرچند برای بعضیا، مثل ماده ی مسکنه، اونا رو به خواب آرومی فرو میبره. برای بعضیا، توهم زاست. و برای عده ی خیلی کمی، مثل گرسک کوچولو که با لبخند احمقانه ای بر روی صورتش تلو تلو می خورد، بنظر میاد که محرک شادی باشد.

دکتر به پایین نگاه کرد و از دیدن اینکه جسد همچنان آنجاست، بنظر حیرت زده می آمد. “آهای؟ یکی باید یه کاری انجام بده.”

باریستا گفت “با دکتر تماس بگیرید.”

مرد آه کشید “اُه، خب اون که منم. دکتر، در خدمت شما. بنظر من بر اثر مرگ طبیعی نمرده.”

ناگهان بنظر آمد که فکری به سرش زده “مگر اینکه تو بهش سم خورونده باشی. مسمومش کردی؟”

باریستا به همون اندازه ای که من حس میکردم، آشفته بنظر می آید.

بالای سرمون، یه بلندگو شروع به حرف زدن کرد “توجه. یک شکل حیات قطع شده است. خطا در مرکز کنترل شناسایی شده است. ایستگاه فضایی بسته می شود تا زمانی که اطلاعات جمع شوند. هیچ سفینه ای بدون اجازه فرود نمی آید یا اینجا را ترک نمی کند. دسترسی به محوطه ی پردازش قهوه محدود شده است.”

دیگر مشتریان کافی شاپ، بلاخره از شوک خارج و وارد مرحله ی وحشت زدگی شدند. عده ای سعی کردند به سفینه هایشان بروند. چند تایی از آن ها به سرعت خارج شدند و چند دقیقه بعد برگشتند تا اعلام کنند راهرو ها مسدود شدند. مردم، وسایل ارتباطی مختلفی بیرون آوردند. تریلپتیل، یک صدف حلزونی رو از زیر شنلش بیرون آورد و آزرده خاطر، در اون شروع به داد زدن کرد.

یک مرد با دماغ خوکی پرسید “کسی برای تحقیقات نمیاد؟”

باریستا که با رادیو صحبت می کرد، به سمت مرد برگشت. او که به وضوح به ستوه آمده بود گفت “اونقدر آدم توی ایستگاه نیست. بیشتر روباتن. یه نفرو از سیاره میفرستن، ولی چند ساعتی وقت میگیره.”

یک خانم سیلورین، در لباس سر هم کار گفت “مسخره س.”

رو به دکتر میگم “مسمومیت، مرگ طبیعی نیست.” چون بلاخره یکی باید به این موضوع اشاره میکرد.

دکتر با شگفت زدگی میگه “یه چیزی درباره ی تو هست که خوشم میاد ازش. و تو هم که قبلا منو دیدی، که معنیش اینه همراه خوبی هستی. پس وقتی که من دارم این راز رو کشف می کنم، تو باید همراه من باشی.”

“من چیِ تو باشم؟”

“آره، کار آسونیه. فقط بهم کمک کن، بهم یادآوری کن که چقد باهوشم، چیزاییو که من همین الانشم دستگیرم شده، بفهم. سوالایی ازم بپرس که جوابشون بشکل سرگیجه آوری واضحه طوری که من اصلا به ذهنم خطور نمی کنه بخوام توضیحشون بدم. قبوله؟”

در حالی که بالای سرمون چراغی چشمک میزنه میگم “آه، تو واقعا دکتری؟ همونی که به کلونی تحقیقات در کلابریا اومد؟ به مرکز نگهداری؟ چون یه کم متفاوت از اون بنظر میای…”

او با چشم های شفافش که توسط ابروهایش قاب گرفته شده بودند، با دقت به من نگاه کرد. “من یقین دارم که دکترم. تو مطمئنی که…حالا هر چی که اسمته، هستی؟”

با امیدواری پرسیدم “پس تو منو یادته؟ ۷۸۳۵۱؟”

نگاه پرسش آمیزی به من انداخت “متاسفانه نه. مدل موهاتو عوض کردی؟”

با یه دستم، کله ی کچلم رو لمس و اخم کردم.

به سمت جسد چرخید و گفت “مهم نیست.”

دستگاهی رو از جیب داخلی کتش بیرون کشید. به عقب تلو تلو خوردم و بعد فهمیدم که اسلحه نبوده. به سمت جسد تکونش داد و صدای عجیبی ازش تولید شد.

زیر لب برای خودش شروع به حرف زدن کرد “همم…بیشتر آدما – حتی اونایی که تازه مردن – یه نور مبهمی منتشر می کنن. یه کاری با رادیکال آزادش انجام میده. ولی این جسد این کارو نکرد.”

او دستگاه عجیب جادویی شکلش رو به بالا تا پایین جسد تابوند. “نه روشنایی، نه گرما. می دونستی حتی تا سال یک هزار تریلیون، مردم همچنان قهوه می نوشن؟ کار سایه هاس که این کارو کردن؟ نه، واشتا نرادا نه. اونا همه چیزو میبرن. شاید یه پلازماور. یه عالمه نی خمیده اینجاس. ولی جسد هیچ خونی از دست نداده. فقط آدرنالین – کریتزول. غده ی آدرنالش کامل خالی شده. نه، نه، باید یه چیز دیگه باشه، یه چیز جدید.”

پرسیدم “همه ی اینا چه معنی ای میده؟”

میگه “درسته. حسابی به نقش جدیدت عادت کردی. خوبه. یه چیزی همه ی انرژی خوشمزه، تازه و کافئینی شده ش رو گرفته.”

ماهی بادی، با چشم بند گفت “تو کسی بودی که درست کنارش ایستاده بود. شاید تو همونی هستی که کشتتش.”

بقیه نزدیکتر میان، بعضیاشون لرزش خفیفی دارند، و به فنجان هایی که فقط رسوب قهوه در آنهاست، چنگ می زنند. همه میخوان یه نفر رو مقصر بدونن و دکتر – حتی من هم متوجه شدم – یه کمی عجیب رفتار می کنه.

او با چرخاندن دستگاه عجیب جادویی شکلش و اسکن کردن بقیه، هیچ کمکی به خودش نمی کنه.

وقتی بقیه سعی می کنند عقب بروند، توضیح می دهد “پیچ گوشتی سونیک. فقط دارم بررسی می کنم.”

تیوولینی که عینک ظریف برنجی زده می پرسه “بررسی برای چی؟”

او که بخاطر قتل آزرده بنظر میاد، آمادست که در اثر تحقیقات، آزرده تر هم بشه.

“اینجا یه دانشمند بود…”

شروع به حرف زدن کردم، ولی نمی دونم چطور راجع به مرد با ماسک بیمارستان توضیح بدم. بجز این، من هیچ مدرکی ندارم که ثابت کنه قتل کار او بوده. حتی نمی تونم ثابت کنم که او داخل سالن بوده. احتمالا بهترین چیز این بود که هیچ کس توجهی به من نشون نداد.

روشنایی بالای سرمون دوباره روشن خاموش شد، و صدای فریاد از دو جین دهان بلند شد.

با ضعف گفتم “باید چراغارو روشن نگه داریم.”

ولی دکتر همچنان من رو نادیده میگیره و تیولین عینکی رو اسکن می کنه.

دکتر بلاخره رو به جمعیت میگه “ممکنه من مظنون باشم. ولی ما همه مون مظنون هستیم. سوال اینه که، کدوم ما انگیزه داشته؟”

یکی از بیننده ها گفت “خب، اون آخرین فنجون قهوه رو توی دستش نگه داشته بود.”

ابروهای دکتر در هم گره خورد. فکر نمی کنم او این را یک انگیزه در نظر بگیرد، هرچند بنظر من خیلی هم قانع کننده بود.

ماهی بادکنکی با چشم بند پرسید “کدومتون اون رو میشناختید؟ اینجا تنها نیومده بود.”

چند تایی از افراد، به سمت هم برگشتن. بعد از چند دقیقه ای، روشن شد که اون ها فرد دیگری رو که در لباس نظامی مشابه همان که مقتول پوشیده بود، نگاه می کنند.

سرباز گلویش را صاف کرد “من اونو میشناختم.”

عصبی بنظر میومد که اونو گناهکار نشون میداد. به یاد میارم اونو در حالی که به نوشیدنی اش خیره شده، دیده بودم.

“ما توی یه سفینه بودیم. اومد که دومین سری موکا رو بگیره.”

زن گربه ای که پنجه اش رو با سوء ضن بالا گرفته بود گفت “دیدمشون که دارن با هم بحث می کنن.”

“چیز مهمی نبود. راجع به تغییر شیفت ها داشتیم صحبت می کردیم. همش ساعتای خوب رو برای خودش برمیداشت – همش همین. میخواست برای جبرانش یه گیلاس بزرگ اسپرسو مهمونم کنه.”

حالا توجه همه به سرباز جلب شده. همه ی جمعیت عصبی و وحشت زده ئو کافئین خورده. همه – بجز دکتر. او چیز پیچ گوشتی ای رو در هوا تکون میده، بعد بهش نگاه می کنه یه طوری که انگار داره می خونتش. به حرف زدن زیر لبی با خودش ادامه میده.

“قهوه چی کار می کنه؟ بالا بردن ضربان قلب. گشاد کردن رگ های خون. بالا بردن فعالیت مغز. هیجان عصبی – آره، با یه عالمه انرژی این کارو می کنه.”

بعد از چند دقیقه به سمت باریستا برمی گرده و صداش رو بلند می کنه. “وقتی روشنایی برگشت، دقیقا چی دیدی؟ دقیق باش.”

“نمی دونم. فکر کنم شبیه این بود که داره به قفسه ی سینش چنگ میندازه – بالای قلبش. یا شایدم بالاتر – نزدیک تر به گردنش.”

می خوام از باریستا بپرسم آیا مرد دانشمند رو با ماسک بیمارستان دیده، ولی فکر نمی کنم که باید دخالت کنم.

دکتر میگه “جالبه.”

کمی یقه ی قربانی رو کنار میزند و به پوستش نگاه میندازد. “بله، می بینم. پس یا یه کسی با ۲ تا شمشیر خیلی ریزه میزه بهش ضربه زده یا یه چیزی اونو گزیده. که یه جورایی سوال رو عوض می کنه. خب، کی هم انگیزه داره و هم ۲ تا شمشیر ریزه میزه؟ همه جیباتونو خالی کنید.”

میگم “دکتر.”

او با آرامش بالا رو نگاه می کنه “بله؟”

در همین لحظه، چراغ ها دوباره خاموش می شوند.

بخش سوم:

در تاریکی، همه چیز متفاوت است. هوا غلیظ بنظر میرسد. پوستم به خارش می افتد. چشمام رو می بندم ولی این فقط من رو بیشتر در پوچی فرو می برد. مثل بیرون ماندن در فضا می ماند، چرخ زدن بدون حتی آرامش ستاره ها. مثل خاک شدن در زمین می ماند، خاک شدن در گذشته ام، خاک شدن و تلاش برای اینکه راهم رو به سمت بیرون بکَنم.

وقتی چراغ ها روشن می شوند، ماهی بادکنکی نزدیک جایی که من ایستادم روی زمین دراز کشیده. چشم بندش سر خورده، الماسی رو در حفره ای که باید چشمش قرار داشته باشد، نمایان می کند. همه جیغ می کشند. فکر می کنم که من هم باید همراه با آن ها جیغ بکشم.

“پنجاه و یک.”

دکتر اینو می گه و دستش رو محکم روی شانه ام میگذارد که باعث میشود ساکت شم و به سمتش برگردم. همه ی بدنم می لرزد.

بعد متوجه می شوم که دکتر من رو “پنجاه و یک” خطاب کرده است. او به من یک اسم مستعار داده. من قبلا هرگز اسم مستعار نداشتم.

“بـ ببخشید. تاریکی منو ا ـ اذیت می کنه.”

“بخاطر اینه که هر بار چراغا خاموش میشه، یکی میمیره؟”

دکتر که ابروهای عصبانی اش منقبض شده اند، این سوال رو می پرسد. چشم هایش کمی شبیه به چاله ی آب شده اند، شوم. “آخه منو هم اذیت می کنه. ولی ایده ی خوبیه!”

“چه ایده ای؟”

“یه ایده داشتم و عالی بود، و من بخاطر تو داشتمش.”

طوری بهم نگاه می کنه که انگار انتظار داره خوشنود باشم. بعد به سرعت به سمت راه خروج می ره.

دنبالش می کنم، نگاهی به عقب میندازم، می بینم که چند تایی از کارکنان گریه می کنند. یکی داره مستقیم از دستگاه ها قهوه مینوشه و دو نفر دارند سر یکدیگر داد می زنند.

می پرسم “کجا داریم میریم؟”

“همونطور که تو گفتی، داریم میریم که چراغارو روشن نگه داریم.”

این رو میگه و پیچ گوشتیش رو به سمت در نشانه می رود. در باز می شود و او به راهش در راهرو ها ادامه می دهد. “همه کاری که باید بکنیم اینه که اتاق اصلی کنترل رو پیدا کنیم و بفهمیم چی خراب شده ئو درستش کنیم.”

آرامش مرا در بر می گیرد. “آره، چراغا. من می تونم کمک کنم. کارم توی فهمیدن اینکه چیزا چطوری کار می کنن خوبه.”

همینطور که راه میریم، با اینکه فقط ما دو نفر در راهروییم، حباب های بالای سرمون، روشن خاموش میشن.

“دکتر، وقتی داخل صف بودیم، یه دانشمند دیدی؟”

“یه دانشمند؟” دکتر تکرار می کند، واضحه که حواسش پرت است. پیچ گوشتیش رو جلوش گرفته و هوا رو نظاره می کند.

“با یه ماسک تنفس.” این رو میگم و به علامتایی فکر می کنم که دکتر ادعا می کرد جای دو شمشیر ریزه میزه هستند. جای سوزن هم می تونه اون شکلی باشه.

“وقتی که چراغا روشن شدن اون رفته بود، ولی توی صف با ما بود. درست پشت سر من.”

او که از تمرکز اخم کرده میگه “جالبه.”

مطمئن نیستم که واقعا به چیزی که گفتم توجهی کرده باشه.

بعد از اینکه آزمایشگاه در کلابریا نابود شد، نمی دونم همه ی دانشمندا کجا رفتن. فکر می کنم شاید یه جایی دوباره کارشون رو شروع کردن، روی یه سیاره ی دیگه.

وقتی من بچه بودم، داخل یه قفس آشغالی زندگی می کردم. همه ی ما در محل نگهداری اینطوری زندگی میکردیم – خب، حداقل اونای که مثل من بودند، نه دانشمندا. من نمیدونم اونا کجا زندگی میکردن، ولی تصور می کنم یه جای بزرگ، باز و تمیز بود. ولی ماهایی که داخل قفسای آشغالی بودیم، زمان رو از طریق تغییر چراغ های کم نور کهربایی، صدای بیپ مانیتور ها و چکیدن مایع ها حساب می کردیم. ۷۸۳۴۶ قفس جفتی من بود و هر موقع من حسابی میترسیدم شاخکش رو داخل قفسم میاورد و وقتایی که به او غذای کافی نمیدادند، من براش یواشکی خوراکی میاوردم. زمزمه کنان با هم حرف میزدیم تا اینکه دانشمندا مجبورمون می کردن ساکت شیم. ۷۸۳۴۲ داخل قفس بالایی من بود. او روی شکمش دراز می کشید و با چشم های زرد روشن به ما خیره می شد. او نمی توانست حرف بزند تا اینکه بهش دهان پیوند زدند، و وقتی این کار رو کردند، دو تا بهش دادند، هر دوشون یه کم زیادی برای صورتش بزرگ بودند؛ ادعا می کنه به همین دلیله که الان دیگه دست از حرف زدن برنمیداره.

کسای دیگه ای هم اونجا بودند، و هممون با هم فرق داشتیم، ولی ما سه تا تنها کسایی بودیم که وقتی دکتر اومد، هنوز زنده بودیم. او ما رو در جعبه ی آبی اش از آنجا برد. طوری باهامون صحبت می کرد انگار که بچه های عادی بودیم. ازش خوشمون اومده بود.

میخوام اینو بهش بگم، بهش بگم که چقدر قدردان بودیم، همیشه چقدر قدردان خواهیم بود. میخوام ازش تشکر کنم که من رو برای اینکه دستیارش باشم انتخاب کرده، که بهم این فرصت رو داد تا از نزدیک ببینم ذهن بزرگش مشغول کاره، ولی یه چیزی در رفتارش بهم میگه که از شنیدن همچین چیزی خوشحال نمیشه.

“بنظر میرسه که همینه.”

او این رو در حالی گفت که به دری با کلید های گرافیکی نمایان، اشاره کرد. “مرکز کنترل پایگاه.”

همین موقع است که چراغ های لرزان، کامل خاموش می شن. ما در تاریکی غوطه ور میشیم.

من وحشت زدم.

احساس می کنم که انگار یه چیزی همراهمونه، یه چیز گنده و وحشتناک، یه چیزی تقریبا بالای سر من، نزدیک گردنم نفس میکشه. یه جورایی، می دونم که باید دانشمند باشه. اومده دنبال من. و حالا میخواد من رو بگیره. خودم رو برای نیش یک سوزن آماده می کنم.

بعد روشنایی برمی گرده و همه چیز خوب میشه – من هنوز زندم و دکتر هم همینطور. او حریصانه چشم هاش رو باریک کرده و به من خیره شده است، من هم به او خیره می شوم، آسودگیم از بین میره. در این لحظه، او به اندازه ی تاریکی من رو می ترسونه.

بخش چهارم:

وقتی در اتاق کنترل رو هل میدم، باز میشه، که بنظر درست نمیرسه. اتاقی مثل این باید قفل باشه. وقتی پایین رو نگاه می کنم، میبینم که احتمالا یه زمانی قفل بوده، ولی جای سوختگی اطراف دستگاه قفل هست، انگار که یه نفر آتشش زده است. هرچند خنک است.

داخل اتاق، به سختی میشه چیزی دید. هاله ی نوری از راهرو بر روی پنل کنترل مرکزی منعکس میشه و برای لحظه ای فکر کردم که دارم به انعکاس چهره ای ماسک دار بر روی فلز براق نگاه می کنم. برمی گردم، ولی کسی پشت سرم نیست، هیچ کس دیگه ای داخل اتاق نیست.

بجز دو بدنی که بر روی زمین دراز کشیده اند.

اونا طوری پهن شدند که انگار خوابند. ولی من می دونم که اینطور نیست. می دونم که مردند.

قدمی جلو برمیدارم و با روشنایی پنل، تلو تلو میخورم. بالای سرم، چراغ های فلوئورسنت سو سو میزنند و چهره های رنگ پریده ی تکنسین ها رو نمایان می کنند. همه ی خونشون زیر بدن هاشون دلمه بسته ، پشت گردنشون رو بنفش کرده. چشم هاشون ابری و رنگ پریده است، بدن هاشون خشک شده است.

دکتر بدنبال من وارد شد.

“فکر کنم می تونیم به توافق برسیم که به این اتاق نفوذ شده.”

پشت جسد ها، چراغ های قرمز و زرد یک پنل کنترل به سایز دیوار روشن خاموش می شوند. همه ی فاصله های میانی، بین برچسب های توزیع کننده ی قهوه و سیستم روشنایی زده شده. سیم ها مثل فر های به هم ریخته از برآمدگی فلزی داخل حفره ای، مثل دندان های ناهموار بیرون زده اند. همه اش به اندازه ی کافی گرم است که هوای اطرافش موج برداشته باشد. بالای این شلوغی یک زمان سنج هست، زمانش ۰۰:۰۰ است. زمانی که ما در کافی شاپ بودیم، یک بمب منفجر شده است.

فکر می کنم “دانشمند! دانشمند این کارو کرده.

دستم رو دراز می کنم و بخشی از گلوله ی انفجاری فلزی رو آزاد می کنم. توی دستم گرم میشه، پوستم برای مقابله در برابر گرما طراحی شده، ولی وقتی اونو میندازم، رد سوختنی بر روی زمین به جا میذاره.

دکتر پیچ گوشتی سونیکش رو روی جسد ها تکان می دهد. “چهارده ساعته که اونا مردن. یعنی قبل از اینکه شروع بشه این آغاز شده.”

“چی؟”

“منظورم اینه که شروع، قبل از آغاز شروع شده. وقتی که دختره توی صف افتاد، اون اولین قربانی نبود. پس سوال جدید اینه که، اولی کی بود؟”

انگشت بلندش رو روی شکاف بالای لبش میزند.

می پرسم “تو می دونی؟”

از اینکه من رو به عنوان همراهش انتخاب کرده، احساس افتخار می کنم. باور دارم که می تونه این مسئله رو حل کنه. باور دارم که سمت من برمیگرده و بهم میگه که درباره ی دانشمند باید چی کار کنم.

“تو یه سفینه داری، درسته؟”

او به تابلویی که جهت بارانداز خلیج رو نشان می دهد، اشاره میکند “من رو ببر پیشش.”

به سمت پایین راهرو رفت. سر در گم، دویدم تا بهش برسم. “ما نمی تونیم بریم اون پایین.”

“معلومه که می تونیم. اجازه نداریم بریم، ولی همین یه کم هیجان انگیز ترش می کنه، نه؟”

“مطمئن نیستم که بتونم از پس هیجان بیشتر بر بیام.”

سعی می کنم پا به پاش برم. کتش، اطرافش پیچ و تاب میخورد. انگار او یک جور خفاش قد بلند، لاغر و بدشگون است.

داریم به بارانداز خلیج می رسیم و او به سمت در دو لنگه ی بزرگی میره، پیچ گوشتی سونیکش رو به سمت پنل ورودی تکان می دهد. کمی جلز ولز می کند و چراغ ها خاموش می شوند.

داد میزنم “دکتر.”

“فقط یه ثانیه، تقریبا دارمش.”

و با این حرف در باز می شود. در اتاق کناری، چند تایی روبات و تکنسین هستند. آن ها به سمت ما نگاه می اندازند.

یکی از آن ها با صدای ریزش میگوید “خودتونو معرفی کنید.”

دکتر به سمت اتاق جواب میده “فقط داریم میگذریم.” بعد به سمت من برمی گرده و میگه “کدوم یکی از اینا مال توئه؟”

بسمت درب لنگرگاهی که سفینم رو گذاشتم اشاره می کنم و میگم “ام، اون یکی.”

او من رو به اون سمت هل میده “برو! برو!”

یکی از تکنسین ها جلوی ما رو می گیرد. “شما قرار نیست اینجا باشید. یه قتل توی کافی شاپ اتفاق افتاد و قراره یه تحقیقات انجام بشـ….”

دکتر من رو میگیره و در حالی که تکنسین رو پشت سر میگذاریم داد میزنه “الانشم انجام شده. قاتل پیدا شد. باید بریم.”

تکنسین سر روبات ها داد میزند که ما رو متوقف کنند. آنها به سمت ما می آیند، ولی خیلی دیر شده است. من کد سفینم رو وارد کردم.

ما به  روی عرشه رفتیم و من در رو بستم. روبات ها سمت دیگر جمع شدند.

تکنسین فریاد زد “باز کن. شما قرنطینرو شکستید.”

در حالی که نفس کم آوردم می پرسم “حالا چی؟”

دکتر طوری که انگار خیلی واضحه میگه “پرواز میکنیم.”

او کنار کنسول کنترل ایستاده و بر روی دکمه ها می زندو کلید ها رو می چرخاند. خوشم نمیاد. او من رو می ترساند و همه ی تصمیم ها رو می گیرد و به وسایل من دست می زند. ولی من ترسیده تر از اونیم که بخوام بهش بگم تمومش کنه.

“و همه ی این آدمارو تنها بذاریم؟ ولی تو دکتری. به بقیه کمک میکنی! ترکشون نمی کنی.”

او که خوشحال بنظر میاد میگه “این بار نه. هیچ کاری نمیشه انجام بدیم. باید بریم. همین الان!”

“صبر کن.”

گفتنش خودم رو هم غافلگیر می کنه. چون هیچ چیزی رو بیشتر از فرار از اینجا نمی خوام. من همیشه فرار می کنم. حتی این شغل – جا بجا کردن قهوه – یه جور فرار کردنه.

“اگر تو می دونی قاتل کیه، پس ما باید حداقل…”

“همین حالا.”

او فریاد میزند و طوری حالت دستوری دارد که باعث میشه من قبل از اینکه حتی فکر کنم تکون بخورم. چشم های رنگ پریده اش می درخشند. احساس می کنم دارم به موجودی نگاه می کنم که از زمان پا بیرون گذاشته است. یک خدا از پشت شکاف برو روی ماسکش به من خیره شده است.

قفل سیستم لنگر رو باز می کنم و موتور ها رو به کار میندازم. لحظه ای که غرششان شنیده می شود، تکنسین ها عقب نشینی می کنند. احتمالا میخوان من رو گزارش بدن، که به این معناست که اسمم وارد اسم سیاه ایستگاه قهوه برشته کنی بین کهکشانی می شود و من باید یه راه دیگه پیدا کنم که هزینه های تعمیر سفینم رو پرداخت کنم. حتی بخاطر اینکه وقتی اون همه آدم رو توی کافی شاپ تنها گذاشتیم، من بخاطر همچین چیزی نگرانم، احساس گناه می کنم، و حتی حالم بدتر میشه بخاطر اینکه ما اونارو پشت سر جدا گذاشتیم. وقتی در دریای نامتناهی فضا حرکت می کنیم، به این چیز ها فکر می کنم.

بعد روی بالشتک های محل نشستن – همونی که وقتی بخوام بخوابم تبدیل به تخت میشه – ولو میشم. با نوار نخی وصله پینه شده و نیمی از آن با کتاب های راهنمایی که مطالعه می کردم پوشیده شده است. یک طرف ترکیبی از عکس ها از مکان های گرم و روشنی که فکر می کنم ۷۸۳۴۲ و ۷۸۳۴۶ دوست دارند، اطراف کامپیوتر روی دیوار چیده شده اند.

دکتر در حالی که برمیگرده تا به من نگاه کنه میگه “الان تو رو یادم اومد. زمان بعضی وقتا برام سخته. بیشتر وقتا بطرز مسخره ای آسونه، ولی این باعث میشه یه چیزایی رو فراموش کنم. چیزای مهم. تو عملا بزرگ شدی، مگه نه؟ ولی به اندازه ای که پیر بنظر میای نیستی؟”

“حدس میزنم.”

چون من مطمئن نیستم چند سالمه. کودکی غمگین باعث میشه زودتر بزرگ بشی، ولی من هنوز خیلی از مواقع احساس یه بچه رو دارم. هرچند، اخیرا یه کم عجیب شده. ما همیشه در حال رشد کردن بودیم، ولی نه از همه ی جهات در یک زمان.

“خب تو به اندازه ی کافی بزرگ شدی که اینو بشنوی. تو کسی هستی که اون آدمارو می کشت، پنجاه و یک. تو کسی هستی که انرژیشون رو خالی می کرد.”

بهش خیره می شم، این غیر ممکنه. من اونجا بودم وقتی که این اتفاق افتاد. من در تاریکی بودم، ترسیده. می خواستم فرار کنم. نمی خواستم به کسی صدمه بزنم. شروع می کنم به لرزیدن.

می پرسم “اون دانشمند چی؟ همون که با ماسک بود؟ قبل از حمله توی کافی شاپ دیدمش. و بعد فکر کردم توی اتاق کنترل، انعکاسش رو روی پنل دیدم.”

“چی صداش میزدی؟ جایی که من پیدات کردم؟ مرکز نگهداری. ولی این چیزی نیست که واقعا بود، اینو می دونستی؟ یه آزمایشگاه بود، جایی که روی شما بچه ها، از لحظه ای که بدنیا اومدید آزمایش انجام میدادن. نمی دونم هیچ وقت متوجه شدی یا نه، هیچ وقت بهتون توضیح دادن یا نه، ولی شما از وصل شدن کمی از این، کمی از اون به همدیگه، درست شدین – و تبدیل به هیولا شدین. اونا می خواستن از بچه ها، هیولا بسازن. می خواستن از شما علیه دشمناشون استفاده کنن و همه ی کهکشان ها رو به استعمار خودشون دربیارن. فکر می کنی تو دانشمند رو دیدی، ولی این راه حل ذهن تو برای توضیح دادن چیزایی که نمیخوای قبول کنی بود – که یه بخش متفاوت از تو، یه بخش گرسنه، در تاریکی بیرون میاد که تغذیه کنه. بعضی وقتا باید به خودمون یه چیز مهم رو بگیم. یه چیزی اونقدر مهم که سر راست به خودمون نمیگیم. بعضی وقتا باید با یه چهره ی جدید بگیم. بعضی وقتا حتی با چهره ای که دوستش نداریم. دانشمندا کارای وحشتناکی انجام دادن، ولی اونا این کارو نکردن.”

می لرزم. به انعکاس رنگ پریدم فکر می کنم، به رویاهام، به اینکه چقدر پوستم تنگ شده وقتی که به حرف های دکتر گوش میدم. به این فکر می کنم که هم قد دکتر هستم و مطمئنم که هنوز از این هم بیشتر رشد می کنم.

به این فکر می کنم که آیا می تونم بهش آسیب بزنم یا نه.

برای اینکه تصویر گرفتنش با دست های بیش از حد بزرگم و تیکه پاره کردنش مثل تافی رو از سرم بیرون کنم سرم رو تکون میدم.

“بیشتر از اونچه که فکرشو می کنی می تونم حستو درک کنم.”

او در حالی که انگشت های بلندش رو طوری تکان می دهد که انگار نشان دهنده ی خیلی چیز هاست، ادامه میدهد “هیولا می تونه در تو بخزه و بالا بیاد. یه روز برای خودت اطراف جهان می گردی و روز بعد می فهمی مسئول قتل هفت نفر هستی. میذارم از اینجا بری. من هم مسئول قتل هفت نفر هستم.”

“هفت نفر؟” نفس عمیق می کشم. احساس مریضی می کنم.

“ماه های پیش سه نفر داخل ICRS  مردند. شرط می بندم اگر گزارش سفرت رو چک کرده بودم، می فهمیدم تو هر دفعه داخل ایستگاه هستی. من درباره ی مرگ ها شنیده بودم، این چیزیه که توجه من رو جلب کرد. بعد از همه ی اینا، کی میره سراغ سومین قهوه ی خوب دنیا؟”

حرفش درست بود – به من گفته بود که به ICRS اومده تا برای یه دختر قهوه بگیره. کلارا. ولی حدس میزنم او بیشتر بخاطر پیدا کردن قاتل به اینجا اومده بود. مرگ های دیگه رو در ایستگاه به یاد میارم. وقتی که من با آخرین محمولم اینجا رو ترک می کردم ICRS از اخبار و حرف های مربوط به این موضوع، پر شده بود. راجع بهش فکر نکرده بودم. مردم می میرند. اشخاص – بچه های- زیادی رو دیده بودم که بدون دلیل می میرند. آزمایش های ناموفق.

“آدم ها و شبه آدم ها، کورتیزول و آدرنالین تولید می کنند. تو به هر دوش نیاز داری، نه؟ مردم  با کافئین در سیستم بدنشون، آدرنالین بیشتری رو تولید می کنند. ایستگاه باید منبع غیر قابل مقاومتی از انرژی باشه. دانشمندا بخاطر اهدافشون،  تو رو به بهترین شکلی که می تونستن درست کردن، ولی به تو اشتهای زیادی دادن.”

به خودم زحمت سر تکون دادن نمیدم. بیش از حد ترسیدم.

“اینو از سطح آدرنالینت فهمیدم.”

نگاه دکتر، بی ترحم است. “در کافی شاپ، اطلاعات پیچ گوشتیم، به طرز غیر طبیعی ای بالا بودند. اول فکر کردم که تو شخصی خیلی عصبی هستی – تو یه کم منقبض هستی، اینو قبول کن – و، از اونجایی که همچین منبع انرژی غنی ای بودی، احتمال داشت قربانی بعدی تو باشی. وقتی تو رو با خودم به راهرو بردم که مرکز کنترل رو پیدا کنیم، انتظار داشتم قاتل دنبالمون بیاد. ولی وقتی که تاریکی از بین رفت، هیچ کدوم از ما نمرده بودیم و سطح آدرنالین تو بجای اینکه در همچین موقعیت خطرناکی بالا بره، پایین تر بود. متوجه شدم که ازش در تاریکی استفاده کردی. با انتقال دادن. و تو داری برای یه جور انتقال دیگه انرژیت رو ذخیره می کنی، نه؟”

“نه! این امکان نداره. اگر من قاتل بودم، برای چی به تو حمله نکردم؟”

به هر چیزی که ثابت کنه او داره اشتباه می کنه، چنگ میندازم. نیاز دارم که او اشتباه کرده باشه. قلبم با ترس از خودم که بدتر از ترس از تاریکیه، به قفسه ی سینم می کوبه.

دکتر ترحم آمیز به من نگاه می کنه “تصور میکنم که من به اندازه ی کافی آدم نیستم. می فهمم که نخوای کارای وحشتناکی که انجام دادی رو به یاد بیاری. اینکه همه ی اون خاطرات رو از خودت دور کنی می فهمم، ولی بعضی وقتا الزامیه که به یاد بیاری.”

او داره راجع به خودش حرف میزنه، ولی باور اینکه او حال من رو می فهمه غیر ممکنه. وزن وحشتناکی روی شونه هامه و من زیر آن خم شدم، چون بیشتر از این نمی تونم استدلال بیارم.

“اگر منم که این کارارو میکنم، تو باید من رو متوقف کنی! من نمی خوام به کسی آسیب بزنم.”

دکتر میگه “حرفت رو باور می کنم.”

“اونای دیگه شبیه من نیستن. ما هممون متفاوتیم. اونا هیولا نیستن.”

“این رو هم باور می کنم. حالا، پنجاه و یک، بیا حرف بزنیم. بیا واقعا همدیگرو بشناسیم.”

دستش رو دراز می کنه، کلید روی کنسول رو میزنه و مارو در تاریکی فرو میبره.

بخش پنجم:

چشمام رو باز می کنم و توقع دارم جایی رو نبینم. ولی همه چیز با نور ملایمی می درخشد. غریزه ی غارتگری من رو در بر میگیرد – اصرار به گرسنگی و خشونت. خاطرات هم به یادم می آیند: همه ی چیز هایی که خودِ ضعیف ترم حاضر نیست به یاد بیاره، درد و وحشت سوزن ها و چاقو های جراحی. تعفن مواد شیمیایی و فاسد. به جلو خم میشم. بدنم رشد می کنه و بزرگ تر میشه، کمرم از پشت باز میشه تا ردیف تیغ هایی که تا پایین ادامه دارند رو نمایان کند. نوک زبانم، نیشدار و به تیزی سوزن، عالی برای سوراخ کردن پوست شده. یه جفت چشم دوم جدید هم دارم، که به تازگی باز شدند. با این چشم هاست که در تاریکی می بینم. با این چشم ها، دکتر رو می بینم.

غریزه ای بهم فشار میاره که هوشیاریم رو، اون بخشی از من رو که تحت کنترله، کنار بزنه. علیهش می جنگم. اگر تمرکزم رو از دست بدم، سعی میکنم بهش آسیب بزنم، و او هم به من آسیب میزنه.

حالا می تونم دزدکی راه رفتنم در ICRS، و ورودم به اتاق کنترل، در ساعت های آغازی صبح آن روز رو به یاد بیارم. یادآوری چهره های وحشت زده ی مهندسایی که آنجا پیدا کردم، رضایت بخشه، اونم درست قبل از اینکه من….

قبل از اینکه من بکشمشون. قبل از اینکه من از انرژیشون تغذیه کنم.

یک بار قبل از اینکه دانشمندا بدونن که می تونم حرفاشون رو متوجه بشم، حرفاشون راجع به اینکه من از چی درست شدم رو استراق سمع کرده بودم. قبل از اینکه من متوجه بشم که اون کلمات چه معنی ای دارند: یه سر سوزن اکسون، کمی اُرگون، مقداری هم پایروویل.

“همه ی ما چیز هایی درونمون داریم که نمی تونیم بکشیمشون.”

این رو میگم، در حالی که مطمئن نیستم کدوم بخش از من مرده ش بهتره: این خودِ هیولایی، یا اون معمولیه که هیچی نمیخواد بجز یه جای کوچیک در یه سیاره ی کوچیک، همراه با دوستانش، اونی که باید با قاتل بودنش کنار بیاد.

“بله.”

و من باز می تونم توی صداش بشنوم که فقط راجع به من صحبت نمی کنه.

“برای همین نگرانم که بعضی از ماها نمی تونن نجات پیدا کنن. که بعضی از ما نباید نجات پیدا کنن.”

دکتر رو در جریان میذارم که “قبلا توی محفظه ی نگهداری، به ما گفتن کارایی که توی تاریکی انجام میشن، اهمیتی ندارن، چون هیچ کس نمی تونه ببینتشون.” حتی صدام متفاوت شده، عمیق تره.

“و تو باورش کردی، یه بخشی از تو باید باورش کرده باشه، چون تو خودت رو درون خودت قایم کردی. خودت رو فشرده کردی تا اینکه منفجر شدی. راجع به اینکه بفرستمت به بوکان فکر کردم. داخل یه منظومه ی ستاره ایه که سه تا خورشید مصنوعی داره. اونجا همیشه روشنه و تو می تونی یه زندگی خوب داشته باشی. اما…”

“اما یه روز ستاره می میره و من باز هم توی تاریکی می مونم؟” با وجود پرووایل تو ژنتیک ساختگی من، خدا می دونه تا کی می تونم زنده بمونم.

“اینطورم میشه گفت. پس بعدش من فکر کردم که…”

بجای او من جمله ش رو تموم می کنم “فکر کردی که باید من رو بکشی.”

“می دونستی که پسر های انسان، وقتی به بلوغ میرسن، صداشون عوض میشه؟”

دوباره صداش آروم میشه. انگار که راجع به مرگ و زندگی حرف نمیزنیم. انگار که من یه قاتل نبودم. انگار که آرزو نمی کرد که ای کاش از اولش من رو نجات نمیداد. انگار که تا چند لحظه ی دیگه، قرار نیست بجنگیم و قرار نیست یکی از ما بمیره.

“این چه ربطی داره؟”

اطراف اتاق چرخید، انگشتاش رو روی پنل کنترل کشید. محتاطانه نگاهش کردم.

“صداشون تغییر می کنه، ولی نه یهویی. اوج و فرود داره – یه لحظه عمیق و لحظه ی دیگه بلند. چیزای خجالت دهنده. سعی می کنی که با یه دختر گپ بزنی و بعد یهویی جیر جیر می کنی، هرمونای جدید یهویی تصمیم می گیرن خودنمایی کننو آبروتو ببرن. ولی این تنها کاری نیست که بلوغ انجام میده. اون تورو پرخاشگر و دمدمی مزاج می کنه. اون همه تنفر از چیزایی که به سرت اومده – اون همه ترس.”

راجع به ۷۸۳۴۲ و حرفاش درباره ی پسرا فکر می کنم. ماها همسن هستیم، شاید هر دومون داریم تغییر میکنیم، چون همین موقعه که اتفاق میوفته. ولی، اگر هم اینطوری باشه، بلوغ خیلی عادلانه نیست. اون شاخک گیرش اومده و من این.

“من نترسیدم. اون یکی منِ، اونه که ترسیده.”

دکتر دست هاش رو بالا میاره، نوک انگشتاش رو به دو طرف سرش فشار میده. “خیلی شگفت انگیزه که چطوری ازش قایم میشیم، نه؟ که چه مقداری از خشونت در دنیا از این میاد که نمیخوایم اون دو تا جمله ی کوچولو رو بگیم: من می ترسم. همه می ترسن. هر کدوم از ماها. ولی هیچ وقت اعتراف کردی، هیچ وقت بلند گفتی؟ ادامه بده. فقط بگو: من میترسم.”

بسختی کلمات رو بیان می کنم “من میترسم.”

“خوبه. بایدم بترسی. این قدم اوله. قراره یه جهش رشد رو پشت سر بذاری، پنجاه و یک، یه دگرگونی. هنوز به ثبات نرسیده. سوال اینه که، برای متوقف کردن این کشتار میخوای چی کار کنی؟”

“داری میگی که وقتی تبدیل بشم، می تونم خودم رو کنترل کنم؟”

دکتر شانه بالا انداخت “به این بستگی داره که به چه نوع بزرگسالی تبدیل بشی.”

چراغ های اطراف کابین، روشن شدند، و باعث شدند من به عقب تلو تلو بخورم و صورتم رو بپوشونم چون که روشنایی چراغ، چشم های جدیدم رو آزار میدن. احتمالا موقعی که داشتیم حرف میزدیم، دکتر رشنشون کرده. به یاد میارم که به پنل کنترل دست میزد، ولی خیلی بهش توجه نکرده بودم.

کم کم یاد میگیرم که چطور چشم های موقع شبم رو ببندم و چشم های معمولیم رو باز کنم، او خیلی نزدیک می ایسته. “وقت تصمیم گیریه.”

پلک میزنم و بعد به خودم نگاهی میندازم. دست هام تبدیل به چنگ های بزرگ لکه دار شدند. به سمت پنل کنترل حرکت می کنم و برای اولین بار انعکاس تصویر خودم رو در شیشه می بینم، خودِ تقریبا بزرگسالم رو – اگر دکتر درست گفته باشه.

من عظیمم، بر روی پاهای کوتاهم خم شدم، برآمدگی های استخوانی و تیغ های پشتم تا پایین ادامه دارند، دندان های تیز که با تیزی زبونم هماهنگی دارد.

می پرسم “کی به ثبات میرسه؟”

“تو همین الان چهار نفر رو پشت سر هم کشتی و انرژیشون رو گرفتی. احتمالا انقد انرژی داری که بتونی تبدیل کامل رو انجام بدی. بدنت هنوز داره چیزی که جذب کردی رو بررسی میکنه.”

با مشت چندتایی مختصات رو وارد کامپیوتر می کنم. میگم “برو به محفظه ی فرار اضطراری، تو رو به ICRS برمیگردونه. من می دونم چی کار باید بکنم. می دونم کجا می تونم انرژی ای که لازم دارم رو بدست بیارم.”

او به فضای تاریک بیرون و بعد به مختصاتی که وارد کردم نگاه می کنه. “اون یه خورشیده.”

“گرما به من آسیب نمیزنه. یه باربند پر از قهوه دارم. اون میتونه آخرین انرژی مورد نیازم رو تولید کنه – شاید به اندازه ی کافی من رو به ثبات برسونه که قابل کنترل بشم.”

“و اگر نشه چی؟ تا خاکسترت میسوزی و با بادهای خورشیدی پراکنده میشی. مثل یه دونه ی قهوه برشته میشی.”

“حداقل اینطوری مردم در امان می مونن. این کاریه که تو هم اگر بودی انجام میدادی، نه؟ مردم رو در امان نگه داری حتی اگر خودت توسط خورشید برشته بشی. تو با یه هیولا وارد یه سفینه شدی، مگه نه؟”

“اگر این چیزیه که من بهت یاد دادم، پس درس افتضاحی بوده.”

حالت چهره ی دکتر طوریه که من قبلا روی صورتش ندیده بودم. او خیلی جدی و خیلی غمگین بنظر میاد.

“یه کاری برام انجام بده. باشه؟”

“اگر از پسش بربیام.”

“من یه دوست…دارم. از محفظه ی نگهداری. باید بچگیاشو به یاد داشته باشی. دو تا دهن داشتو زیاد حرف میزد.”

دکتر که عصبی به نظر میاد میگه “کنه ی کوچولو. کی می تونه فراموشش کنه؟”

بعضی وقتا ۷۸۳۴۲ این تاثیر رو روی مردم داره.

لبخند میزنم “اون خوشگله، مگه نه؟ و من هیچ وقت بهش این حرف رو نزدم. گفتی که میخوای برای یه دختر قهوه بخری. برای دختر منم یه قهوه بخر. بهش بگو من فکر میکردم- نه، فقط بهش بگو فکر می کنم که خوشگله.”

موقرانه سر تکون میده، و من باور دارم که این کارو می کنه. رفتنش به سمت محفظه ی فرار رو نگاه می کنم. برای آخرین بار بهم نگاه میندازه، انگار که منتظره خودم رو عقب بکشم، جا بزنم. ولی من نمی ترسم، چند لحظه بعد، او به سمت ایستگاه بین ستاره ای قهوه برشته کنی و جعبه ی آبیش راه میوفته.

بعد وقت این میرسه که منم به سمت ماجراجویی خودم برم.

صفحه های نمایش رو می بندم که نتونم نظرم رو عوض کنم.

به تختم میرم و عکس هام رو از رو دیوار برمیدارم، همه ی جاهای کوچکی رو که تصور میکردم میخرم، با دقت نگاه می کنم. اینکه هممون دوباره با هم زندگی کنیم، مثل یه رویای بچگانس، ولی نه یه رویای بد. وقتی من به طور دائم تغییر کردم، امیدوارم که بتونم رویاهای شبیه به این رو به یاد بیارم. امیدوارم از اون بزرگسال هایی نشم که قسمت های خوب بچه بودن رو فراموش می کنن، حتی اگر یه هیولای بزرگسال باشم.

امیدوارم که بتونم حتی کمی شبیه به دکتر باشم.

همینطور که به سمت خورشید میرم، همه چیز میسوزه. تخت دود می کنه، رشته های نوار، آتش می گیرند. عکس های کاغذی سیاه می شوند و میسوزند. انرژی داغ مذاب من رو در بر میگیره، پوستم رو نوازش میکنه، دانه های قهوه ی درون باربند رو میسوزونه و ابری از انرژی درست می کنه. من موجودی هستم که همیشه قرار بود باشم. بال ها از پشتم آزاد میشن. ناله ای از گلوم بلند میشه.

همه چیز در اطراف من، روشن و درخشانه. و برای اولین بار می تونم بیاد بیارم، هیچ بخشی از من نیست که بترسه.

[۱] Collabria

[۲] Intergalactic Coffee Roasting Station

[۳] Chloris

[۴] Vinvocci

[۵] Graske

[۶] Terileptil

[۷] بنتن، دومین عضو برتر یونیت بعد از لثبریج استوارت در سری کلاسیک بود